۰

خاطره نماینده ورامین از اولین شب حضورش در جبهه: فکر کردم خواب ماندم و مرا به عملیات نبرده اند!

  • ۲۲بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
دفاع مقدس جنگ تحمیلی

نماینده مردم ورامین و پیشوا در مجلس خاطره جالبی از اولین حضورش در جبهه بازگو کرد.

سید حسین نقوی حسینی، عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس در گفت و گو با خبرآنلاین به مناسبت هفته دفاع مقدس با اشاره به اينکه اسفند سال 60 از پایگاه بسیج کارخانه قند ورامین به جبهه اعزام شده، گفت:  آن موقع صحبت بین رزمنده ها این بود که قرار است عملیات بزرگی انجام شود اما زمانش را کسی نمی دانست.

مشروح خاطره وی از این قرار است:

اواخر اسفندماه بود که ما سوار اتوبوس شده و به منطقه شوش دانیال رفتیم. همان روز ما را تقسیم کردند. در این تقسیم ما سهم گردانی شدیم که در دشت عباس مستقر بود. وارد اردوگاه که شدیم چادرهایی اطراف آن برپا شده بود و داخل هر کدام از آن ها یک دسته 12 نفری از رزمندگان حضور داشتند که در حال آماده شدن برای انجام عملیات بودند تا زمان صدور دستور حمله به خط دشمن بزنند.

سه، چهار روز به عید نوروز مانده بود که به اردوگاه رسیده بودیم و به دلیل خستگی راه، بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام با رزمندگان، داخل چادر خوابم برد. ناگهان، نصف شب از خواب بیدار شدم و احساس کردم که کسی داخل چادر نیست، چون صدای نفسی شنیده نمی شد. بلند شدم، نشستم و دیدم مثل اینکه واقعا کسی داخل چادر نیست. آن گاه بود که خیلی وحشت کردم، چون نمی دانستم ایران کدام سمت است و عراق کدام سمت است و راههای منطقه را بلد نبودم.

 هوا تاریک بود و با خودم گفتم خدایا یعنی رزمنده ها کجا رفتند؟ چرا هیچ کس این جا نیست، چه اتفاقی افتاده؟ شاید جلو رفته اند یا فرار کرده اند، پس چرا من را بیدار نکرده و با خودشان نبرده اند؟

 این سئوال ها را از خودم می پرسیدم و از چادر بیرون آمدم. گوشه اردوگاه دیدم  چراغ چادر تدارکات روشن است، پیرمردی مسول چادر بود، هراسان وارد شدم و با هیجان فریاد زدم: عمو هیچ کس نیست، همه رفتند!

او که فهمید من تازه کارم و بار اول است به جبهه می آیم، گفت «نه ، نرفته اند، همین جاهستند، پسرجان! بیا بنشین چایی بخور و نگران نباش».

رفتم کنارش نشستم، او گفت: ببین پسرجان! این ها فردا می خواهند جانشان را کف دست شان بگذارند و با خدا معامله کنند برای همین یک شب مانده به عملیات نمی خوابند.

 بعدها فهمیدم که رزمنده ها اطراف اردوگاه برای خودشان معبدی داشتند و شب که می شد آرام آرم و یکی یکی می رفتند هر کدام گوشه ای می نشستند و نماز می خواندند و عبادت می کردند.

سه شب بعد، عملیات فتح المبین شروع شد و این رزمنده ها بیش از 40 کیلومتر و با کمترین امکانات لجستیکی، خط سوم عراق را طوری فتح کردند که بعثی ها باورشان نمی شد و اسرایشان می گفتند فرماندهان ما می گفتند ما نمی دانیم رزمنده های ایرانی در خط سوم ما چه کار می کنند؟

نتیجه این که علت آن همه شجاعت، مقاومت و شیر مردی رزمندگان همان راز و نیازها و مناجات شبانه آن‌ها با خدا بود و کمکی که آن ها از خدا می طلب می کردند. 8 سال دفاع مقدس اینگونه اداره شد.

27220

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.