۰
نشست «تمامیت ارضی عراق» در مهر-۲/

طرح آمریکا در عراق شکست خورده است

  • ۴۷بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه

کارشناسان حوزه عراق با حضور در نشست «بررسی تمامیت ارضی عراق» ضمن تشریح چرایی طرح خاورمیانه بزرگ از سوی غرب اعلام کردند که آمریکا طرحی برای آینده عراق ندارد.

به گزارش خبرنگار مهر، نشست بررسی تجزیه عراق، تمامیت ارضی این کشور و ضرورتهای اصلاحات «حیدر العبادی» نخست وزیر عراق امروز با حضور کارشناسان حوزه عراق همچون ناصر کنعانی و جاسم صدرائیان در خبرگزاری مهر برگزار شد. در بخشی از این نشست به طرح تجزیه عراق که از سوی برخی شخصیت ها و نهادهای آمریکا و جریان های عراقی مطرح شده پرداخته شد.

به طور کلی طرح آمریکا در عراق چیست و آیا تجزیه منافع این کشور را تامین خواهد کرد؟

جاسم صدارئیان: دولت جورج بوش با هدف مشخصی وارد منطقه شد و آن هدف این بود که عراق را تصرف کند و الگویی را برای منطقه نشان دهد و البته هدف آمریکا مشخص بود، این کشور پایگاهی برای مدیریت کل منطقه باشد، آمریکا نسبت به عراق شناخت نسبتا خوبی داشت اما شناخت کاملی نداشت. بنابراین آمریکا تصور کرد به عراق ورود پیدا می کند و این کشور را تصرف می کند. آمریکایی ها در شناخت خود بازیگرانی مثل شیعیان و کردها و بخشی از اهل سنت را خوب شناخته بودند. اما پس از سقوط و فروپاشی ارتش عراق و حزب بعث، عناصری باقی ماندند به نام حزب بعث و سپس تکفیری ها روی کار آمدند و هر دو اینها با سلاح وارد بازی شدند و از نارضایتی اجتماعی اهل تسنن استفاده کردند و یک جریان ماندنی شدند. از سال ۲۰۰۳ تاکنون ما ۱۲ سال شاهد حضور یک جریان مسلحی هستیم که علیرغم فکر بعثی و فکر افراط گرایی اسلامی در عراق مانده اند و ریشه اجتماعی پیدا کرده اند. اصل موضوع این است که عراق در حال حاضر دارای ۴ جریان سنی، شیعه، کرد و جریان مسلح مخالف است. لذا آمریکا با عراقی که فکر می کرد با دو عنصر می تواند آن را اداره کند این موضوع به ۴ جریان تبدیل شد.

بالاخره سال ۲۰۰۹ توافقنامه ای میان بغداد و واشنگتن امضا شد و نظامیان آمریکایی در سال ۲۰۱۱ خارج شدند. دولت آمریکا بر اساس طرح «بیکر- همیلتون» وارد عمل شد و از عراق خارج شد. اما جریان افراط گرایی در عراق باقی ماندند و به سوریه رفتند و تحت عنوان گروهی به اسم داعش به عراق بازگشتند و تا دیوارهای بغداد را تصرف کردند.

شرایط سیاسی، امنیتی، نظامی و اجتماعی عراق باعث شد که حاکمان این کشور دست یاری به سوی آمریکا بگشایند و از این کشور درخواست کمک کنند. پس می توان گفت بازگشت آمریکا به منطقه به درخواست دولت عراق بود. اما آمریکایی ها می گفتند اگر ساختار عراق و دولت عوض شود به عراق بازخواهند گشت. لذا «حیدر العبادی» وارد عمل شد و آمریکایی ها بنا به درخواست دولت عراق با تشکیل ائتلاف بین المللی و متشکل از ۶۰ کشور به عراق بازگشتند. بازگشت آمریکا به عراق مستشاری و آموزشی است و به نام همکاری نظامی در عراق حضور دارند اما یک نظامی بر روی زمین ندارند. آمریکایی ها اکنون به تدریج با کردها هماهنگی کامل نظامی دارند و تنها در ۲۶ نقطه در اقلیم کردستان عراق پایگاه دارند اما همه اینها عملیاتی نیست بلکه آموزشی و هماهنگی عملیاتی است. این پایگاه ها آموزشی و مستشاری هستند و یک سرباز عملیاتی وجود ندارد و نیروهای کرد در سایه پشتیبانی هوایی آمریکا به جنگ با داعش می پردازد زیرا دولت «باراک اوباما» نمی خواهد به چالش با جمهوریخواهان در آستانه انتخابات آمریکا روی بیاورد. آمریکا به نام همکاری نظامی و به درخواست دولت عراق در این کشور حضور دارد و همکاری نظامی کامل با اقلیم کردستان عراق دارند و نیروهای کرد در سایه پشتیابنی هوایی آمریکا به جنگ با داعش می پردازد.

اعتقاد ندارم آمریکایی ها در برهه کنونی دنبال تجزیه عراق هستند آمریکایی ها حتی در دولت جمهوری خواهان نیز دنبال تجزیه نبودند بلکه به دنبال پایگاهی بودند تا بتوانند تحولات منطقه را مدیریت کنند. با نگاهی به اظهارات ۱۳ سال اخیر مقامات آمریکا درباره عراق مشاهده می کنیم که جز «جو بایدن» کسی از مقامات واشنگتن از تجزیه عراق سخن نگفته است. لذا اکنون حضور داعش در عراق نگرانی آمریکایی ها را بیشتر می کند. لذا واشنگتن تا تکلیف مدیریت مناطقی که قرار است تجزیه شوند و رابطه آنها با نظام بین الملل مشخص نشود دنبال تجزیه عراق نیست. اما این موضوع بدین معنی نیست که تجزیه عراق به نفع آمریکا نیست بلکه در شرایط فعلی مطرح نیست. زیرا تجزیه عراق یعنی تقسیم عراق و تقسیم عراق یعنی یک سنی و یک شیعه؛ چرا که پس از تجزیه این پرسش مطرح می شود که چه کسی می خواهد مناطق تجزیه شده را مدیریت کند.

نمی توان گفت تجزیه عراق در شرایط فعلی منجر به نفع آمریکا باشد و واشنگتن تلاش می کند عراق را با همین شرایط یعنی یک دولت مستقر اما مشکل دار و بحران دار مدیریت کند

به عنوان مثال در صورت تجزیه، کیان سنی اگر بخواهد عراق را تجزیه کند مدیریت، جمعیت و اتکایش به چه کشوری خواهد بود اردن، عربستان یا ترکیه یا سوریه ؟ مثلا «اسامه النجیفی» تمایل دارد به دلیل جغرافیای موصل خود را به ترکیه وصل کند اما آیا بادیه نشین های استان الانبار به ترکیه فکر می کنند؟

حالا بالعکس جمعیت بعثی ها هیچوقت مثل بادیه نشینان استان الانبار فکر نمی کنند و اگر بخواهند به کشوری تکیه کنند ترکیه را مد نظر قرار خواهند داد. پس در بحث تجزیه نکته ای وجود دارد که پس از تجزیه، منطقه تجزیه شده به کدام کشور تکیه خواهد داشت خود این موضوع مسئله ای اختلاف برانگیز است. بنابراین نمی توان گفت تجزیه عراق در شرایط فعلی منجر به نفع آمریکا باشد و واشنگتن تلاش می کند عراق را با همین شرایط یعنی یک دولت مستقر اما مشکل دار و بحران دار مدیریت کند.

ناصر کنعانی: در خصوص تحولات منطقه باید گفت لزوما آمریکایی ها برای منطقه طرح دارند و قطعا ما نمی توانیم تحولات متنوع منطقه در حوزه خاورمیانه و شمال آفریقا و حتی در اوراسیا که در حال رقم خوردن است را بی ارتباط با طرح های آمریکا بدانیم. آمریکا کل جهان را حوزه منافع خود می داند و برای خود این حق را قائل است که در هر حوزه ای متناسب با شرایط و مقتضیات منطقه ای مداخله کند و در راستای منافعی که برای خود تعریف کرده است ایفای نقش کند. لزوما همه آنچه در منطقه در حال رقم خوردن است را مرتبط با طراحی آمریکا نمی دانم چرا که معتقدم آمریکا قدرتش نسبت به گذشته ضعیف تر شده و این کشور از توانایی ایفای نقش بلا منازع به مراتب دور شده است و با محدودیت های بسیاری در داخل آمریکا مواجه است و منابع قدرت ملی آمریکا در حوزه های مختلف کاهش پیدا کرده است، در حوزه خارجی بازیگران جدید وجود دارند که لزوما قدرت بلامنازع آمریکا را به رسمیت نمی شناسند. این بازیگران هم در حوزه اقتصادی ظهور کردند هم در حوزه های سیاسی، امنیتی و آمریکا با قدرت های نوظهوری مواجه است که ملزم هست منافع قدرت های نوظهور را در نظر بگیرد.

تجربه تاریخی بعد از جنگ جهانی دوم به بعد به گونه ای رقم خورد که آمریکا دیگر با قوه قهر و زور نمی تواند جهان را مدیریت کند و گرایش واشنگتن به رویکرد نرم بیش از گذشته افزایش یافت. تجربه افغانستان و عراق که علیرغم هزینه های بسیار آمریکا نتوانست تحولات این کشورها را مدیریت کند به خوبی نشان داد که رویکرد نظامی دیگر نمی تواند تحولات را طبق دلخواه آمریکایی ها رقم بزند.

رویکردهای نظامی اساسا نتایج غیر قابل انتظاری را برای آمریکایی ها رقم زد. به عنوان مثال رویکرد نظامی آمریکا در عراق علاوه بر تلفات بسیار نظامی و هزینه های سنگین مادی و معنوی که از اعتبار آمریکا صرف شد اتفاق دیگری در عراق رخ نداد. آمریکایی ها در مدت زمان کوتاهی توانستند یک دولت را در عراق ساقط کنند اما در دولت سازی در این کشور ضعف دارند و در طول ۱۱ سال نتوانسته اند به نتیجه لازم برسند چرا که مؤلفه های قدرتشان ضعیف تر از گذشته است.

 آمریکایی ها در حال حاضر قدرت بلامنازع نیستند و با بازیگران نوظهوری مواجه هستند که در مدار آمریکا حرکت نمی کنند. نکته دیگر اینکه هم پیمانان آمریکا به مراتب شرایطشان تغییر کرده است. آمریکایی ها هیچ همپیمان راهبردی در حوزه خاورمیانه و شمال آفریقا ندارند بازیگرانی که سالیان سال شریک راهبردی آمریکا بودند به دو دلیل دیگر ویژگی سابق را ندارند: ۱- توان اثرگذاری این بازیگران کاهش یافته و این کشورها با بحران های اقتصادی و امنیتی مواجه هستند و این هم پیمانان عموما با بحران مشروعیت و عدم مقبولیت مواجه هستند و کشورهایی هستند که از فاکتورهای ارزشی غرب برخوردار نیستند. برای آمریکایی ها اساس استمرار حمایت از این رژیم ها هزینه های بسیار معنوی دارد. یکی از دلایل طرح خاورمیانه بزرگ این بود که هم پیمانان آمریکا به گونه ای تغییر و تحول کنند که حداقل همپوشانی را با ارزش های آمریکایی داشته باشند و ضریب شکنندگی در این کشورها پایین تر بیاید. مصر را در نظر بگیریم، این کشور سال ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران دغدغه آمریکایی ها بود که می گفتند اگر قرار باشد همچون انقلاب اسلامی ایران تجربه ای در منطقه تکرار شود مصر از این مؤلفه ها برخوردار است. لذا آمریکا تلاش می کرد چنین اتفاقی رخ ندهد که هم مصر از ارزش های متناسب با آمریکا برخوردار باشد و هم بتواند عنصر حمایتی از امنیت رژیم صهیونیستی را تکرار کند و هم تجربه تکرار انقلاب سلامی ایران را به حداقل کاهش یابد.

بنابراین در داخل منطقه کشورهای همپیمان آمریکا از فاکتورهای مورد مقبول آمریکا دیگر برخوردار نیستند. مردم منطقه نیز دیگر در فعل و انفعالات جدید به آمریکا به عنوان همپیمان راهبردی نگاه نمی کنند چرا که فکر می کنند پس از انقلاب اسلامی ایران آمریکا دیگر توان حمایت تعیین کننده از منافع کشورهای منطقه را ندارد به ویژه پس از انقلاب اسلامی ایران وضعیتی در منطقه رقم خورد یعنی سعودی ها دیگر می دانند آمریکایی ها لزوما نمی توانند امنیت و منافع آنها را در منطقه تامین کنند. نکته دیگر اینکه واقعا خواسته های مردمی در منطقه بالا رفته است و آمریکا در میان دو مؤلفه که توجه به خواست ملت ها و از سوی دیگر توجه به خواسته دولت همپیمانانش در منطقه است باید توجه کند. این دوگانگی را آمریکایی ها نمی توانند حل کنند و در یک برزخ تاریخی گرفتار شده اند.

در منطقه تحولاتی رقم خورد از جمله قدرت گیری جمهوری اسلامی ایران که از نگاه دولت های عربی و سنتی منطقه که هم پیمان آمریکا تلقی می شوند سیاست های آمریکا باعث به وجود آمدن چنین تحولاتی بوده است، این کشورها اعتقاد دارند آمریکایی ها از جدیت لازم برای کنترل ایران برخوردار نیستند و حتی این تلقی را دارند که آمریکا در مورد تحولات منطقه با ایران توافق پنهانی دارد بنابراین اساسا کشورهای منطقه نوعی بدبینی سیاسی را به دولت آمریکا پیدا کرده اند و مایل نیستند دیگر به عنوان همپیمان آمریکا باشند. در مجموع باید گفت مؤلفه های همپیمانی با برخی بازیگران منطقه ای کاهش پیدا کرده است.

نکته دیگر اینکه خود آمریکایی ها به دلیل سیال بودن تحولات منطقه واقعا از انتخاب درست در منطقه عاجز هستند. یعنی اگرچه معتقد هستند باید تحولات سیاسی و امنیتی منطقه را مدیریت کنند و در شکل دهی به فضای منطقه ایفای نقش بکنند اما پیچیدگی و گستردگی تحولات به اندازه ای است که پرونده ها به مراتب پیچیده تر شده است و بازیگران متکثر شدند و آمریکا در آن واحد امکان تعامل با پرونده ها را ندارد. معتقدم آمریکایی ها در حال حاضر لزوما پروژه مشخصی که نقطه آغازین آن مشخص باشد در اختیار ندارند. لااقل در مورد عراق به طور قطع به آن اعتقاد دارم.

عده ای اعتقاد دارند آمریکایی ها مایل هستند منطقه را ترک کنند و به مناطق جدید استراتژیک توجه کنند که از نظر اقتصادی و سیاسی حائز اهمیت است، عده ای نیز معتقدند اهمیت خاورمیانه و شمال آفریقا به اندازه ای اهمیت دارد که آمریکایی ها نمی توانند این منطقه را رها کنند و در اختیار کسی دیگر قرار دهند. اگر هر دو فرض را در نظر بگیریم و نسبتی از حقانیت را برای آنها قائل باشیم در هر دو فرض آمریکایی ها نمی توانند این منطقه را به حال خود رها کنند زیرا دهکده جهانی به طوری است که کوچکترین تحولی در نقطه ای امکان اثرگذاری بر دیگر مناطق را دارد و فضای تاریخی، سنتی و استراتژیک خاورمیانه امکان اثرگذاری در سایر نقاط دنیا در حوزه های سیاسی، امنیتی و اقتصادی را دارد.

ناگفته نماند یکی از دلایل دیگر برای ضرورت طرح خاورمیانه بزرگ از سوی آمریکا و غرب این بود که توسعه نیافتگی سیاسی و اجتماعی در منطقه خاورمیانه، بحران اجتماعی و نارضایتی های عمومی را ایجاد و افراط گرایی را ترویج می کند، همچنین بحران آوارگان را تقویت می کند و نا امنی در منطقه، غرب را تحت الشعاع قرار می دهد. بنابراین در قالب طرح خاورمیانه بزرگ آمریکایی ها فکر می کردند این طرح به توسعه یافتگی این منطقه کمک می کند. در واقع باید گفت چه آمریکایی ها به این فکر کنند منطقه را ترک کنند یا خیر لاجرم خود را ناگزیر می دانند برای منطقه طراحی داشته باشند.

بنابراین بخش زیادی از تحولات منطقه ای را در قالب حرکت آمریکایی ها تلقی می کنم اما اینکه مثلا بگوییم تحول بزرگی به عنوان بیداری اسلامی را آمریکایی ها کلید زدند من چنین اعتقادی ندارم بلکه معتقدم مؤلفه های بی ثباتی در منطقه به میزانی بود که صرفا نیازمند جرقه ای بود تا تحولات اجتماعی سیاسی جدیدی و بسیاری از فعل و انفعالات اجتماعی رقم بخورد، این جرقه در تونس خورد و به سرعت در کشورهای دیگر تسری پیدا کرد. کشورهای منطقه در کوتاهترین زمان ممکن از هم تاثیر پذیرفتند آمریکایی ها برای همین منافع راهبردی تلاش کردند بر تحولات سوار شوند. بنابراین تلاش آمریکایی ها از سال ۲۰۱۱ به بعد این بود که بتوانند تحولات منطقه را بر اساس نگاه خود سازماندهی کنند و بر فضای عمومی منطقه مسلط شوند.

نکته ای که وجود دارد این است که رویکرد نظامی در آمریکا یک تجربه شکست خورده است و واشنگتن به رویکرد نرم روی آورده است. موضوع دیگر اینکه دغدغه ای به نام جمهوری اسلامی ایران در طول سه دهه گذشته بعد از انقلاب ایران برای آمریکا به وجود آمده است این موضوع برای آمریکا و شرکای منطقه ای آن یک دغدغه جدی بود. به هر حال ایران قدرت نرمی بود که در کوتاهترین زمان ممکن اثرات فرهنگی آن هویدا شد.

تحولاتی که در منطقه شکل گرفت و بازیگران غیر دولتی که در منطقه روی کار آمدند از نگاه آمریکایی ها بازوان و بازیگران ایران بودند، آمریکایی ها نمی توانستند به این مؤلفه بی توجه باشند نکته بعدی اینکه فشار شرکای منطقه ای بر آمریکا زیاد است و آمریکایی ها دوستانی دارند که از این کشور خواسته اند علیه ایران اقدام جدی نظامی کند.

یکی از دلایل طرح خاورمیانه بزرگ این بود که هم پیمانان آمریکا به گونه ای تغییر و تحول کنند که حداقل همپوشانی را با ارزش های آمریکایی داشته باشند و ضریب شکنندگی در این کشورها پایین تر بیاید

 آمریکا فاکتور نظامی را در عراق تجربه کرد و موفق نبود، زمینه فاکتور نظامی آمریکا در عراق فراهم بود، رژیمی در عراق حاکم بود که با هیچکدام از ارزش های بین المللی و معیارهای دموکراتیک همخوانی نداشت، این کشور بی ثباتی را در منطقه تسری داده بود، اقدامات ماجراجویانه انجام می داد و از نظر آمریکا باید این قدرت مدیریت می شد اما اینکه آمریکایی ها به تجزیه عراق فکر می کنند یا نه با نظر آقای صدرائیان موافق هستم.

اعتقادم بر این است که آمریکایی ها گزینه روشن و آسانی در عراق ندارند یعنی در فضایی وارد شدند که پیچیدگی ها به اندازه ای است که آمریکایی ها نمی توانند انتخاب روشنی داشته باشند و اوضاع را مدیریت کنند. آمریکایی ها یا باید جریان شیعه را برای برنامه راهبردی خود و مدیریت عراق انتخاب کنند که این برای آمریکا دغدغه هایی دارد چرا که شیعیان را همسو با ایران می دانند و این مسئله با رویکرد بنیادین آمریکا برای کنترل ایران همخوانی ندارد. همچنین انتخاب جریان شیعه از سوی آمریکا باعث می شود واشنگتن با هم پیمانان منطقه ای خود دچار چالش شود چرا که این همپیمانان خواستار کاهش قدرت ایران هستند. بنابراین با این دغدغه نمی توانند شیعه را شریک راهبردی خود انتخاب کنند هر چند که شیعیان به لحاظ سابقه سیاسی قوی ترین مؤلفه هستند و حتی از عناصر قدرتمند نظامی برای ثبات سازی در عراق برخوردار هستند اما به هر حال آمریکا به دلایل فوق نمی تواند این مؤلفه را انتخاب کند.

این نکته را نیز باید متذکر شد که شیعیان در درون عراق عموما به آمریکایی ها نگاه مثبتی ندارند. در مورد انتخاب اهل تسنن برای اجرای برنامه راهبردی در عراق از سوی آمریکا نیز باید گفت که این جریان از ظرفیت و توان لازم برای پیشبرد اهداف آمریکا برخوردار نیست به رغم اینکه هم پیمانان منطقه ای آمریکا به شدت به این کشور فشار می آورند به این مؤلفه توجه کند. اکراد نیز ضعیف ترین مؤلفه در عراق هستند که نمی توانند در دولت سازی تنها یا مؤثرترین شریک در کنار آمریکا در دولت سازی در عراق باشند.

بنابراین آمریکایی ها با سردرگمی در صحنه سیاسی عراق روبرو هستند اینکه آمریکایی ها اکنون به تجزیه فکر می کنند من به نظرم جریان هایی در آمریکا به تجزیه فکر می کنند، این افراد شخصیت های سیاسی شناخته شده ای هستند که اکنون در قدرت نیستند و یا مؤسسات فکری مطالعاتی آمریکا هستند که لزوما با شرایط واقعی عراق و رویکرد های دولت آمریکا که به تحولات به طور همه جانبه فکر می کنند همخوانی ندارند. بنابراین من فکر می کنم آمریکایی ها در درون عراق با آزمون و خطا پیش می روند و به صورت روزمره تحولات را کنترل می کنند و همه تلاش خود را می کنند به سمتی حرکت می کنند که در نهایت عراق را در چارجوب منافع خود مدیریت کنند اما اینکه تا چه میزان موفق خواهند بود مشخص نیست. این موضوع که آمریکایی ها در نهایت به تجزیه عراق فکر می کنند ممکن است باشد و شواهد و قرائنی وجود دارد که نشان می دهد آمریکایی ها به این موضوع توجه می کنند اما اینکه یپذیریم اکنون مسئله تجزیه عراق در اولویت آمریکا است من چنین فکری نمی کنم.

ادامه دارد...

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.