• ۱۸بازدید

فیرحی: القاعده مانند داعش شیعه ستیز نبود/ رادیکالیسم به آمریکا و اروپا باز می‌گردد

داعش,خاورمیانه

دکتر داود فیرحی معتقد است: ریشه داعش در درون جامعه مسلمانان است و عدم توسعه یافتگی مذهبی در میان مسلمانان باعث ایجاد رادیکالیسم در این سطح شده است.

سعید جعفری پویا: داعش اوضاعی را در خاورمیانه پدید آورده که این روزها بسیاری به روح بن لادن فاتحه می فرستند و القاعده را سازمانی به مراتب شریف تر از گروه موسوم به دولت اسلامی می دانند. یاران ابوبکر بغدادی خلیفه خودخوانده مسلمانان جهان وجه تازه ای از رادیکالیسم را به رخ جهانیان کشیده اند و چهره اسلام را در مفاهیم تمدنی و دینی به شدت خدشه دار کرده اند.

برای دلایل و ریشه های شکل گیری این پدیده خطرناک، تئوری های مختلف و دگرگونی مطرح شده است و همچون همیشه جذاب ترین و احتمالا پرطرفدارترین تئوری این است که همه مشکلات را گردن دشمن بیندازید و غرب و آمریکا را عامل اصلی بحران پدید آمده در منطقه خاورمیانه بدانید. روند خطرناکی که البته به نظر نمی رسد به خاورمیانه محدود بماند.
دکتر داوود فیرحی اما نظر دیگری دارد. فردی که اگر دانشمندترین استاد اندیشه سیاسی اسلامی در ایران نباشد، بی شک یکی از برترین های این حوزه است. این استاد دانشگاه تهران که به کافه خبر آمده بود معتقد است ریشه داعش در درون جامعه مسلمانان است و عدم توسعه یافتگی مذهبی در میان مسلمانان باعث ایجاد رادیکالیسم در این سطح شده است. حجت الاسلام فیرحی بر این باور است حملات آمریکا و متحدینش هم، تنها سطح رادیکالیسم را پخش تر می کند و این، کار را برای کنترل جریان افراط دشوارتر می نماید. دکتر فیرحی در کافه خبر تاکید کرد تنها راه مقابله با داعش تغییر رفتار مذهبی مسلمانان است. رفتاری که در آن جریان های مخالف در درون دولت ها حق بیان نظراتشان را داشته باشند، حکومت های اقتداگرا مردم را در اداره حکومت دخیل کنند و جریان های مختلف مذهبی سطح تساهل و مدارا میان یکدیگر را بالاتر ببرند. در ادامه مشروح گفتگوی خبرآنلاین با دکتر داوود فیرحی را می خوانید:

خاورمیانه عربی به مهد افراط گرایی دینی در جهان تبدیل شده است و رفتارهای قرون وسطایی امروز در این منطقه قابل مشاهده است. تئوری های گوناگونی پیرامون چرایی شکل گیری چنین پدیده ای مطرح شده است، اما به نظر می رسد علاقه ویژه ای در میان این جوامع به افراط و رادیکالیسم وجود دارد. چرا تئوری های افراط در خاورمیانه طرفدار دارد؟

منطقه خاورمیانه خاص است و دولت ها و جنبش های این منطقه در هیچ تقسیم بندی نمی گنجد و باید یک فایل جداگانه و مخصوص به خودش برای این منطقه باز کرد. دلیلش هم این است که این منطقه در نظام جهانی، هژمون است. به این معنا که قدرت های جهانی در آن منافع دارند و حوادث در این منطقه خیلی زود به تحولات داخلی در قدرت های جهانی منجر می شود. این باعث شده خاورمیانه همیشه با مداخله همراه باشد. این مداخله یا از جنس ایجاد نظم جدید و یا از جنس برهم ریختن نظم پیشین است. این خصلت خاورمیانه به سه دلیل است. یکی به دلیل مسائل ژئوپلتیک است که ناگفته پیداست خاورمیانه از این منظر حائز اهمیت فراوانی است.

دلیل دوم مسئله اقتصاد و نفت این منطقه است و در نهایت دلیل مهمتری که باید به آن توجه کرد این است که این منطقه به شدت مهاجرساز است؛ یعنی نیروهای زیادی از این منطقه در کشورهای برتر حضور دارند. مانند آمریکا فرانسه و انگلستان و .... این حضور به این معناست هر بحرانی در منطقه خاورمیانه باشد از طریق مهاجران به آن مناطق هم کشیده می شود. این سه دلیل دلایل اصلی است که این منطقه جهانی شده است. از سوی دیگر توجه به این نکته ضروری است که دولت هایی که در این منطقه شکل گرفته اند که به شدت نظامی، کمابیش سکولار و همچنین ناموفق بوده اند.

دولت ناموفق به دولتی گفته می شود که دو ایراد دارد؛ نخست آنکه جامعه را کنترل می کنند و به بهانه برقراری عدالت اجتماعی اجازه نمی دهند مسیر دموکراتیک در جامعه پدید آید. ضمن اینکه سامان نهادها به گونه ای است که فساد در آن موج می زند و در نتیجه عدالت اجتماعی در جامعه شکل نمی گیرد. این دولت ها شکست خورده هستند و فرقی هم نمی کند که مذهبی باشند و یا غیر مذهبی؛ مهم این است این نظام ها به دلایلی باعث فعال شدن نیروهایی شده اند که تمایل داشتند در درون قدرت جاری شوند اما این اجازه به آنها داده نشده است.

اگر بخواهیم بیشتر توضیح دهیم، پیش از مشروطه مردم در حکومت مداخله نمی کردند چون مداخله را حق خود نمی دانستند ولی به تدریج و به موازات شکل گیری دولت های ملی باز هم مردم نتوانسته اند در امور ملی و عمومی شرکت کنند اما نه اینکه حق خود ندانند بلکه این اجازه به آنها داده نمی شود. پس این دو نوع مداخله نکردن با یکدیگر متفاوت است. نوع دومی سبب شده جریان ها رادیکال شوند. یا سکولار و یا مذهبی رادیکال شوند. دلیل اینکه جریان های مذهبی به شدت رادیکال هستند این است که دولت های ناکام سکولار بوده اند. به همین دلیل مقاومت، ادبیات مذهبی پیدا کرد و واژه هایی مانند جهاد، تکفیر و هجرت به شدت پررنگ شدند. وقتی به تاریخچه فعال شدن مفهوم جهاد می نگریم به استبداد دوره سادات و مبارک و حتی اواخر ناصر می رسیم.

به این دلیل می توان گفت فعال شدن جنبش های منطقه یکی به دلیل هژمون بودنش است و دیگری هم دولت های ناکام. وقتی دولت های ناکام توسط قدرت های بیرونی حمایت میشد اولا اپوزیسیون، ادبیات مذهبی پیدا می کند و ثانیا برای حمله به دولت های منطقه به حامیان غربی اش هم حمله می کنند. می توانیم بگوییم که پیوند نظام های اقتدارگرای منطقه در دو حالت ضدیت با غرب و ضدیت با دولت های منطقه خود را نشان داده. اینها دو زمینه اجتماعی و سیاسی رادیکالیسم خاورمیانه هستند.

این ادبیات مذهبی که شما اشاره کردید را می توان پذیرفت، اما سوال اینجاست چه اتفاقی می افتد این ادبیات مذهبی به سمت رادیکالیسم و خشونت بیشتر می رود؟
مردم منطقه مدت هاست سعی کردند از طریق صندوق رای، آراده خود را پیش ببرند اما در اکثر کشورها این تلاش ناکام بوده است. مثلا داستان الجزایر را مثال می زنم، یا سرکوب های 1986 سوریه، شورش های عربستان، بحران اخیر مصر و مواردی از این دست، می بینید اراده عمومی همیشه با یک چکش سنگین مواجه بوده و این چکش سنگین هم یک نیروی نظامی بوده و توجیهش هم قانع کننده نبوده است. این نشان داده در کشورهایی که امکان بازتر شدن فضا وجود داشته رادیکالیسم خوابیده است. بر این اساس من نسبت روشنی میان داعش و شکست مرسی و بحران های کنونی لیبی می بینم. در اکثر کشورها تلاش های دموکراتیک نتوانستند قالبی برای هدایت انرژی اپوزوسیون باشند. چون نتوانستند و چون سرانجام این انرژی، مانند دیگ بسته است، در نهایت توجیهی برای خود پیدا می کنند و توجیهش هم اقدامات رادیکالیستی برگرفته از مذهب است.

اگر بخواهیم نسبتی میان حکومت مذهبی و سکولار برقرار کنیم می بینیم هر دوی این مدل ها ناکام بوده اند به این معنا که نه حکومت های مذهبی توانسته اند موفق عمل کنند و نه نظام های سکولار و در هر دو نمونه مردم نقش چندانی در روندهای سیاسی ایفا نکرده اند و نهایت هر دو شکل گیری دیکتاتورهای اقتدارگرا است. این ریشه در چه چیزی دارد؟
این به ماهیت دولت در خاورمیانه باز میگردد و فرقی نمی کند کاور مذهبی و یا غیر مذهبی داشته باشد. ضمن اینکه در خصوص مدل مذهبی تجربه نشان داده تا زمانی که دولت های مذهبی در منطقه خاورمیانه به شکل شیعی است، این به عنوان یک مسئله منفی برای اهل سنت تلقی می شود. یعنی راه حل خود را در دولت های سنی غیر مذهبی اقتدارگرا می بینند. به این ترتیب دنبال یک روایت ضد شیعه و ضد غرب هستند. در حالیکه قبلا چنین روندی دیده نمی شد و زمان القاعده شیعه ستیزی اصلا به این حد نبود و آنها سعی می کردند خانواده مذهب را یک مجموعه به هم پیوسته و متحد نشان دهند.

به نظر من این روند قابل پیش بینی بود که رادیکالیسم در حال تندشدن و شتاب گیری است. حالا هم این سرکوب ها رادیکالیسم را پخش می کند و حملات آمریکا رادیکالیسم را کنترل نمی کند بلکه کانون های ریز و غیر قابل رصد و کنترل ایجاد می کند و احتمالا رادیکالیسم در اروپا و آمریکا دوباره خود را نشان دهد. چون تجربه نشان می دهد تمرکز برای اینها زیان آور است و دوباره به سمت اروپا می روند و باید هر روز منتظر خبری از برج ها و یا متروها در اروپا باشیم. در خاورمیانه جریان رادیکالیسم تلاش کرده از فضای خالی شده یک جغرافیای ثابتی برای خود ایجاد کند، ولی اگر احساس کند اینگونه نیست، تغییر می کند چون رادیکالیسم یک عقلانیتی با خود به همراه دارد و بی عقل نیست. همین که احساس کند در جغرافیای متمرکز جواب نمی دهد یارگیری های خود را گسترش می دهد. هرچند جریان های اجتماعی را نمی توان خیلی دقیق توصیف کرد ولی به نظر می آید این بمباران ها جنگ را به داخل غرب باز می گرداند.

اساسا چرا در منطقه خاورمیانه عربی و در میان جریان های مختلف دینی نوعی پذیرش و تساهل غیر شکل نگرفته است. اروپا پس از چالش های فراوان بالاخره در این مسیر قرار گرفت ولی هنوز شیعه و سنی به رغم اینکه تجربیات فراوانی را هم پشت سر گذاشتند به جای اینکه تضادهای میان خود را کنترل کنند، امروز شاهدیم که بر میزان این تقابل ها و غیریت سازی ها افزوده شده است؟
رفتار مذهبی به صرف اینکه مذهبی است توسعه یافته تلقی نمی شود و این خصلت خاورمیانه ای دارد. همچنان که نظام ارتش، شهرداری ها و آموزش و دولت در منطقه تنش دارد و توسعه یافته نیست، رفتارهای مذهبی هم اینچنین است و هنوز رفتاری که بین گروه های مختلف مذهبی در اروپا و آمریکا شکل گرفت و دیالوگ هایی که سعی کرد وجوه تعارض آمیز مذهب را شناسایی کنند، در اسلام اتفاق نیفتاده است. اختلاف ما و اهل سنت شدیدتر از اختلاف کاتولیک ها و ارتودوکس ها و پروتستان ها نیست. یکی برای پاپ قداست آنچنانی قائل است و دیگری اصلا قبولش ندارد، در حالی که ما چنین حجم اختلافاتی با هم نداریم اما کاری که آنها انجام دادند این بود که از مشترکات میان خود شروع کردند و توانستند به گونه ای این بحث را پیش ببرند. وحدت مذاهب ایده ای است که در کشورهای اسلامی فقط در حد ایده است و مکانیزم های اجرایی آن اصلا شکل نگرفته است.

بنابراین ما سالانه چندین جلسه نمایشی میان روحانیون شیعه و سنی داریم بدون اینکه نتیجه ای داشته باشد. یعنی ما یک قدم هم در مسائل اختلافی مان نتوانسیتم برداریم و این باعث شده وقتی جامعه پرتنش می شود ادبیات نفی برجسته می شود. در این کشورها ما به شدت به یک پروسه همگرایی مذهبی احتیاج داریم. پروسه ای که سه کار همزمان را انجام دهد تا توسعه مذهبی شکل گیرد. یکی عبارت است از پروسه همگرایی داخل مذهب است. دیگر اینکه تقویت ادبیات مشترک بین مذاهب که آن هم خیلی موفقیت آمیز نبوده و نتوانسته ایم در این زمینه با اهل سنت قدم مهمی برداریم. وقتی نتوان با اهل سنت همگرایی را پیدا کرد کسانی که دنبال خاص گرایی هستند از همین منافذ تغذیه می کنند. سوم هم همگرایی میان مذاهب جهانی و یا ادیان است.

جالب اینجاست که ما می توانیم ادیان مختلف را تحمل کنیم ولی مذاهب درون اسلام را خیر و هنوز این آموزش را ندیده ایم که یک همزیستی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر داشته باشیم. در تصاویر منتشر شده از داعش دیده شد که یک عرب تنها به این دلیل که در خانه اش مهر برای نماز خواندن پیدا شده، توسط داعش دستگیر شده است. به این دلیل باید اشاره کرد که خاورمیانه اتفاقا بیشتر از همه حوزه ها به توسعه در رفتار مذهبی احتیاج دارد و تا زمانی که این توسعه در رفتار مذهبی صورت نگیرد توسعه دانش های دیگر و تکنولوژی های دیگر، تنها تفرقه و کشتار را بیشتر می کند نه اینکه نظم را تثبیت کند.

به اعتقاد من توسعه در رفتار مذهبی پاشنه آشیل دموکراسی در خاورمیانه است. در خاورمیانه راه حلی برای این بحران پیدا نمی شود مگر اینکه جامعه کمابیش دموکراتیک شود و جامعه دموکراتیک نمی شود مگر اینکه توسعه ای در رفتارهای مذهبی ایجاد شود و این زنجیره هنوز در خاورمیانه شکل نگرفته است. بر این اساس ما هنوز زمان زیادی داریم تا از یک نوع همگرایی مذهبی سخن بگوییم، چرا گروه ها و صداهایی هستند که به این مسئله توجه می کنند ولی ابزارهایش را ندارند. مثلا اگر ابزارها دموکراتیک باشد تفسسیر های دموکراتیک می توانند راحت تر مسیر را باز کنند ولی وقتی ابزارها خشونت باشند و دولت با سلاح به مخالفین حمله می کند، طبیعی است که مخالفین هم با سلاح مقابله می کنند و در نتیجه وقتی دولت برای خودش توجیه قانونی می تراشد طرف مقابل هم از انگاره های مذهبی بهره مند می شود.

تجربه عراق در دوره مالکی به ما نشان داد همین که دولت، رهبران سهوه و جنبش های بیداری را نادیده گرفت و حتی خلع سلاحشان کرد، موصل به راحتی سقوط کرد. ما می دانیم که موصل منطقه ای است که نیروهای حزب بعث را تولید می کرد و خبرها هم نشان داد موصل از بیرون مورد هجوم قرار نگرفت بلکه از دورن پاشید. جالب این است که یاران موصلی جمعیت داعش را زیاد کردند. این نشان می دهد هرکجا دولت به چنین ابزارهایی متوصل شود گروه های مخالف هم چنین رفتاری را از خود بروز می دهند. همین گروه ها بودند که در دوره پیشین با جریان القاعده جنگیدند و همین جمعیت بیش از 70 هزار نفری جمعیت های سهوه توانسته بودند جلوی القاعده را بگیرند، در حالیکه مالکی آن زمان ضعیف تر از حالا بود. آن زمان سهوه و امثالهم توانسته بودند القاعده را به سمت رقه هدایت کنند. در نتیجه باید توجه کرد که ما احتیاح به دموکراسی داریم و این دموکراسی هم جز با توسعه مذهبی شکل نمی گیرد و این مسئله سخت ترین قسمت ژنتیک تحولات در خاورمیانه است و باید این تلاش صورت گیرد چرا که اگر اصلاحات مذهبی شکل نگیرد و همگرایی مذهبی پیش نرود، هم درگیری های منطقه ای، ادبیات مذهبی پیدا می کند و هم چهره عمومی جهان اسلامی در موازنه تمدن ها منفی و سیاه ترین چهره تاریخ خواهد شد. اگر اینگونه باشد دیگر کسی از این منطقه به عنوان منطقه ای که حرف دارد و می تواند گفتگو کند نگاه نخواهد کرد. بلکه منطقه ای خواهد بود که باید سرکوبش کرد تا آرام باشد و هر روز در خاورمیانه حضور خواهند داشت. تا شما از آنها بخواهید از منطقه خارج شوند به شما می گویند قبلا که رفتیم چه اتفاقی افتاد؟ آیا شرایط بهتر شده یا اوضاع بحرانی تر شده است.

چه اقداماتی باید صورت گیرد که این توسعه در رفتار مذهبی شکل گیرد؟
به مسئله باید کارشناسی نگاه کرد نه سیاسی. نگاه سیاسی به این معنا که تحلیل، مبنای آنتاگونیستی و تضاد بگیرد. وقتی روی این محور مسیر ادامه دهید در دامی که دشمن برای شما خلق کرده گیر افتاده اید و امکان علاج ندارد. در منطقه مسائل روی منطق تضاد پیش می رود. مثلا جامعه ایران می گوید این کار غربی ها است و مشکل غرب است. خود داعش ها می گویند ایران هم با غرب است. مباحث اینچنینی تضادها را شدت می بخشد. نخستین گام این است این پدیده به عنوان بیماری داخلی جهان اسلام پذیرفته شود و باید تحلیل کرد که این بیماری از کجا به وجود می آید. در واقع ما با آنتاگونیزم نمی توانیم مشکلی را حل کینم. درست است که غربی ها چه آگاهانه و چه ناآگاهانه اثراتی را روی این بحران گذاشته اند. آگاهانه از سوی گروه هایی بوده که این جریان ها را ایجاد کنند که رقیب سیاسی خود را حذف کنند، ناآگانه هم این است که در موقعیتی ترسیده اند و حالا همه بمب های خود را سر این منطقه می ریزند غافل از اینکه با این اقدامات مشکلی حل نمی شود و برعکس رادیکالیسم در سطح میکرو رادیکالیسم پخش می شود. وقتی هم در سطح میکرو شود دیگر قابلیت کنترل سیاسی نخواهد داشت.

باید پذیرفت که غربی ها چه آگاهانه و چه ناآگاهانه در این روند تاثیر منفی داشته اند. هرچند من هم اگر امروز مسئولیت داشتم ترجیح می دادم سرکوب کنم اما به نظر می رسد عوارض این سرکوب بیشتر است. به ویژه اینکه این گروه ها هوشمند هستند و اینگونه نیست که یک جا جمع شوند و شما بتوانید به راحتی آنها را بمباران کنید. این همه بمبارنی که صورت گرفته و شبیه باران تقریبا علیه داعش فراگیر شده است، تعداد تلفات بسیار کمی برای گروه موسوم به دولت اسلامی به همراه داشته است. این نشان می دهد داعش جاهایی که حدس می زند به آنجا حمله می شود را تخلیه کرده است. خیلی بعید نیست داعش سنگرهای خود را از نیروهای انسانی درست کند و خودش را در داخل شهرها و خانه ها پخش کند تا با کشته شدن یک عضو داعش مثلا 8 نفر از افراد عادی هم کشته شوند. این قسمت ها عوارضی خواهد داشت و قانع کردن کسانی که کشته می دهند کار ساده ای نیست. معالجه از جایی شروع می شود که مانند آتش نشان با مسئله برخورد شود و کانون آتش کشف شود.

به نظر شما کانون این آتش کجا است؟
من فکر می کنم کانون آتش درون جامعه مسلمانی است. اتفاقاتی در جامعه مسلمانی افتاده و یک نوع orientation های خاصی وارد مذهب شده و همین ها در حال زبانه کشیدن هستند. به این ترتیب هرچقدر هم که شما افراد را بکشید فایده ای ندارد. غیر از اینکه مثلا بعد از خلیفه بغدادی، خلیفه بغدادی 2 در آید. ایده همچنان وجود خواهد داشت و از جایی فوران می کند و باید دید کانون این شعله کجاست. این کانون به فقدان دموکراسی، اقتدار و نبود راهی برای رشد صداهای مخالف باز می گردد. مثلا وقتی شما صداها را در جامعه ای سرکوب کنید این صداها به جای اینکه از رادیو و تلویزیون در آید از لوله تفنگ خارج می شود. این به فضای امنیتی باز می گردد که دولت های ناکام در جامعه پدید آورده اند. اینها از اصلاح موردی و تدریجی دولت ها ناامید می شوند و به اصل این دولت ها هجوم می آورند. گفته می شد کسی که خودکشی می کند دچار نوعی بی عقلی است، اما اگر تعداد این افراد زیاد باشد احتمالا باید قاعده ای پشت این اقدام باشد و باید آن را پیدا کرد.حالا که افراد زیادی دست به عملیات انتحاری می زنند باید تدبیری برایش اندیشید.

شما فرمودید که راه حل این است که توسعه مذهبی صورت گیرد و مذاهب بتوانند یکدیگر را هضم کنند، اما ما جایی مانند لبنان داریم که مذاهب و ادیان مختلف حضور دارند و نسبتا هم روابط مناسبی با هم داشتند اما همواره و در دوره های مختلف یک ناآرامی هایی در کشورشان ایجاد می شود. بنابراین اگر مذهب راه حل است چرا در لبنان راه حل نبوده است؟
برای لبنان تقریبا می توان گفت اگر معضل اسرائیل کمی کمرنگ شود این کشور مشکلی ندارد . همیشه بحران هایی که در بخشی از نیروهای فلسطینی پیش می آید و عملیاتی که اسرائیل انجام می دهد و لبنان هم به مسئله ورود می کند باعث می شود این کشور هم درگیر شود. همان پدیده ای که اخیرا در شمال ترکیه رخ می دهد. یعنی بخش کردنشین ترکیه را به شدت ملتهب می کند. حالا فرض کنیم در لبنان دموکراسی انجمنی شکننده است ولی در هر صورت بهتر از بی نظمی است. این شکنندگی هم به این مداخلات باز می گردد. دولت لبنان سعی کرده به تدریج حزب الله را به یک جریان سیاسی تبدیل کند و در دولت خود حل کند و کلیت خود را حفظ نماید. اما این فرآیند در عراق رخ نداد و فرآیند تبدیل شدن اهل سنت به بخشی از دولت شکل نگرفت و چون رخ نداده اینها کنار می روند و دست به اسلحه می برند.

درست است که حزب الله به شدت تحت تاثیر بعضی کشورهای منطقه است، اما از زمانی که سیاسی تر شده هویت ملی اش بیشتر و پررنگ تر شده است. به این ترتیب این همگرایی که میان 3 مذهب و دین در لبنان وجود دارد خود بخش عمده ای از بازدارندگی ها را دارد. روایت است که دردهای بزرگ درمان های ساده دارند و اینطور نیست که دردهای بزرگ درمان های پیچیده داشته باشند. در لبنان وقتی یک شیعه جلسه ای دارد، یک سنی و مسیحی هم در آن حضور دارند، این شیعه نمی تواند مراسم عمرکشان در آن جلسه ترتیب دهد و رفتارهای رادیکال خود را کنار می گذارد. این مسئله در مورد اهل سنت هم صدق می کند و یک رابطه متقابلی ایجاد می شود. این خیلی ساده است. همین گفتگوها توانسته در لبنان کلیت این کشور را کم و بیش حفظ کند. تجربه ای که در تونس داریم به رغم تمام شورش ها این کشور توان خاصی در ورود به نظم مابعد بن علی پیدا کرد. اما افراط و ذوق زدگی که اخوان در مصر داشت مسئله را به هم ریخت.

شما اشاره کردید که کانون بحران در خود منطقه خاورمیانه است در حالی که در اخبار داریم بخش قابل توجهی از نیروهای داعش از اروپا و آمریکا به این جریان پیوسته اند. بر این اساس سوال اینجاست این بحران واقعا محدود به خاورمیانه است یا جنگی فراتر از این منطقه شکل گرفته است؟
من اشاره کردم که پدیده ای به نام مهاجرت ایجاد شده و آنها حتی نسل سومشان هم که باشند نسبت به منطقه سمپاتی دارند. شما هرچقدر از کانون مذهب دور شوید تعصبات مذهبی تان جدی تر و پررنگ تر می شود. این روندی است که به صورت تجربی اثبات شده است. به این معنا که رادیکالیسم در جوانان مهاجر بیشتر از جوانان بومی است. علت این است که آنها چهره بسیار آرمانی از چیزی را می بینند که در منطقه شان مساعد نیست. همچنان که یک جوان ایرانی یک تصویر آرمانی از غرب در ذهنش نقاشی می کند که آنگونه نیست. پس این جوان آرمان غرب را با واقعیت منطقه می بیند و احساس می کند باید اینجا کاری را انجام داد تا کانونی در منطقه ایحاد شود. شور مذهبی با انرژی جوانی و بحران های اجتماعی اگر به هم گره بخورند غوغا درست می کنند. به این ترتیب کسانی که در اطراف هستند احساس می کنند باید به منطقه باز گردند و وقتی هم بر می گردند به افراد منطقه به چشم خودی نگاه نمی کنند و استدلال می کنند اگر اینها مسلمان بودند تا حالا کاری انجام می دادند. به این ترتیب آنها خشن هم می شوند و به منطقه می آیند.

بر این اساس و با توجه به ساز و کاری که در پیش گرفته شده ما باید منتظر باشیم در آینده نزدیک حتی جریانی خشونت طلب تر از داعش مطرح شود، همانطور که امروز گروه موسوم به دولت اسلامی به مراتب رادیکال تر از القاعده است؟
به نظر می رسد که خشونت به منتهی الیه خود می رسد اما حدس من این است که این راه حل رادیکالیسم را کنترل نمی کند. برخی ها معتقدند غربی ها منطقه ای را باز کردند و چاله ای ایجاد کرده اند و اجازه داده اند تروریست ها از کل اروپا و آمریکا بیایند و به یکباره همه را نابود کنند. آنهایی که می گویند این کار آمریکایی ها است این نظر را دارند.

اما با اینکار ایده و ایدئولوژی خطرناک از بین نمی رود و تنها عده ای از کارگزاران نابود می شوند اما همچنان آن باور خطرناک در میان جوامع ریشه خواهد داشت.
درست است. به نظر حامیان این تئوری این روند حداقل شکل گیری دوباره یک تراکم دیگری از نیروها را به تاخیر می اندازد. بعضی ها هم برعکس معتقدند اینها ابزاری هستند که اقدام 2011 را توجیه کنند یعنی آنجا که آمریکایی ها نتوانستند اجماعی برای حمله به سوریه ایجاد کنند حالا این روند باعث می شود، نظام های منطقه در هم ریخته شود و یا دست کم زیرساخت های این نظام ها به شدت تخریب شود. بعضی ها هم معتقدند اینها با MI6 و موساد و سازمان های جاسوسی آمریکا در ارتباط هستند و خشونت تا حد از پیش تعریف شده ای ادامه می یابد و سپس مداخلات سبب می شود که روند کنترل شود که البته خیلی توطئه محور است.

نظر بعدی این است که به بحران عربستان باز می گردد. برخی معتقدند نیروهای رادیکال وقتی به افغانستان رفتند و با تشکیل دولت ملی افغانستان دوباره به عربستان باز گشته اند در حال ساخت بحران هستند و بنابراین عربستان سعی کرد یک منطقه خالی ایجاد کند تا آنها را در آن منطقه مشغول کند. باور شخصی من این است که همه اینها می تواند باشد اما خود منطقه استعدادش را دارد و باید دید این استعداد از کجا سرچشمه می گیرد و آن را باید مورد بررسی قرار داد.

49308

وبگردی