۰

وسوسه ای به نام "داعش"

  • ۲۲بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
داعش

وسوسه ی غریبی است که هم آدم بکشی و هم خیال کنی به وظیفه ی دینی ات عمل کرده ای و تازه شاید پولی هم گیرت بیاید. شلیک آسان گلوله به مغز کسی که خود محکوم به تکفیرش کرده ای وسوسه ی پر قدرتی است. تا کی غرق در گرفتاری های فراوان و مسئولیت های روزمره ی زندگی؟ لوله ی تفنگت را بمال به موهای سرش، ماشه را بکش، فوران خون را ببین و برای تطهیر خود از ته دل فریاد بزن: الله اکبر!

 

"الاسلام هوالحل!" این از اولین شعار های گروه "القاعده" بود که بر پیروان خود عرضه کردند. موضوع قابل توجه در این شعار نمادین ارائه ی راه حل برای مشکلات و سوالات مسلمین است و تاکید می کند که اگر به دنبال راه حل قطعی هستید هیچ چیزی بهتر از دین اسلام قادر به پاسخگویی نخواهد بود. اما این شعار جذاب و نیرومند نیاز به حرکت داشت، نیاز به گسترش و البته جدی گرفته شدن، پس باید دست به کاری مهم زده می شد.هوادارن اولیه ی القاعده در افغانستان تا سال ١٩٨٨  درگیر جنگ با نیرو های ارتش کمونیستی بودند، همان زمانی که از موشک های دوش پرتاب "استینگر" ساخت آمریکا برای سرنگونی "میگ" های  شوروی سابق استفاده می کردند. آنها در طول این جنگ ٩ ساله به طور کامل مشغول جهاد بر علیه دشمن کافر متجاوز به سرزمین اسلامی بودند و در آن زمان هیچ چیزی جز بیرون کردن این بیگانگان ضد خدا برایشان اهمیت نداشت. اما با خروج نیروهای شوروی از افغانستان، القاعده دو راه بیشتر نداشتند یا اسلحه ها را بر زمین بگذارند و به دنبال کار و زندگی روزمره ی خود بروند یا اینکه به جهاد در جبهه های جدید ادامه دهند و شعار خود را جهانی ساخته و بر همه ی  مردم دنیا عرضه نمایند.

قدرت گرفتن "طالبان" پس از نبردهای خونین جنگ سالاران پیروز و بازمانده از بیرون راندن ارتش شوروی در افغانستان در سال ١٩٩٨ میلادی زمینه ی لازم را برای القاعده نیز ایجاد کرد تا به تربیت و آموزش نیروهای جدید خود بپردازند.  طالبان با نام اولیه ی "تحریک اسلامی طلبای کرام" در زمانی که مردم افغانستان از جنگ های بی پایان و ویرانگر گروه های مسلح مدعی قدرت پس از دوران تسلط کمونیست ها به ستوه آمده بودند با شعار "جهاد علیه کفر و شرک" از جنوب افغانستان و با حمایت همه جانبه ی منابع و مراکز دینی عربستان نور امید در دل این مردم خسته از جنگ تاباندند اما دیری نپایید که  سخت گیری های مذهبی این گروه تندروی اسلامی چنان عرصه را بر مردم و به ویژه زنان افغان تنگ کرد که هر روز بر تعداد بی شمار آوارگان و پناهندگان افغان فراری از جور طالبان افزوده می شد. طالبان و القاعده در یک ائتلاف قدرتمند به افزایش و آموزش نیروهای وفادار خود از سراسر جهان در افغانستان پرداختند تا خود را برای جهاد بزرگ آماده کنند. آنها حالا اسلحه ها را به سمت مخالف نشانه رفته بودند، جایی که تا چندی پیش به خاطر وجود دشمن مشترک پیمان دوستی موقت و شکننده ای را به اجبار رعایت می کردند اما آن دشمن مشترک پس از خروج از خاک افغانستان به سراشیبی مرگ افتاده و پس از سال ١٩٩١ دیگر کشوری به نام شوروی وجود نداشت پس جهان دوقطبی دوران جنگ سرد به پایان رسیده و عصر جدیدی در عرصه ی روابط میان کشورها آغاز شده بود. القاعده پس از انجام چند انفجار در سفارتخانه های آمریکا در برخی کشورهای  آفریقایی و بعد طراحی و اجرای عملیات بزرگ یازده سپتامبر در سال ٢٠٠١ میلادی به نبرد با نماد سرمایه داری جهان در قلب خاک آمریکا رفته بود تا خود را به عنوان نیرویی شگرف و دارای قدرت عملیاتی گسترده معرفی کند و البته همانطور که پیش بینی هم می شد با حمله ی همه جانبه ی آمریکائیها نیز مواجه شد. آنها اگرچه از خاک افغانستان خارج شدند اما هنوز در قلوب بسیاری از مسلمانان جهان به خاطر حمله ی شگفت انگیز با دو هواپیمای مسافربری به برج های دو قلوی  "نیویورک" و انفجار بخشی از ساختمان "پنتاگون" واقع در "ارلینگتون ویرجینیا" با هواپیمای مسافربری سوم جای بازکرده بودند و دل های بسیاری را ربوده بودند. در این روز ٢،٩٩٣ نفر از مردم غیر نظامی از حدود ٩٠ ملیت جهان به همراه ١٩ هواپیما ربا جان خود را از دست دادند تا جهان به شوک عظیمی فرو رفته و تا ماه ها تصاویر این حملات اعجاب آور بر صفحه ی رسانه ها نقش ببندد. آمریکایی ها در یازده سپتامبر سال ٢٠٠١ متوجه شدند که دوران دوری از اتفاقات روز مره ی جهان به پایان رسیده و تهدید تا قلب شهرهای بزرگ این کشور پیش آمده و شاید اگر هواپیمای چهارم هم توانسته بود قبل از سرنگونی در ایالت "پنسیلوانیا" خود را به "واشنگتن" برساند ابعاد این حادثه عظیم تر نیز شده بود.

آمریکائیها و به طور کلی جبهه ی غرب در مواجهه با القاعده فقط به نیروی نظامی توجه داشتند و در این اندیشه بودند که با سرکوب پایگاه ها و کشتن افراد کلیدی این گروه قادر به نابودی کامل ایشان خواهند بود اما القاعده و تفکر جهادی آن، روز به روز در میان جوانان مسلمان گسترش پیدا می کرد. القاعده به خوبی از فضای مجازی برای تشریح افکار خود بهره می برد و جوانان را تهییج می کرد تا به عنوان مسلمان به پا خاسته و بر علیه غرب قیام کنند. از نظر آنها غرب و مفاهیم و علوم بر آمده از غرب سرتاسر پر است از کفر و فساد و الحاد پس باید از آن دوری جست و به علوم اسلامی مراجعه کرد و توجه داشت که راه حل فقط در اسلام است و بس.

دو جنگ پیاپی درخلیج فارس در سال های ١٩٩١ و ٢٠٠٣ برای بیرون راندن ارتش "صدام" از کویت و سپس نابودی رژیم او آتش خشم مسلمانان عرب را بیش از پیش شعله ور کرد، چرا که اگر برای بیرون راندن ارتش عراق از کویت  در جنگ اول دلیل قابل قبولی وجود داشت تا به این کشور حمله ی همه جانبه و ویرانگر صورت گیرد، اما حمله ی دوم  در سال  ٢٠٠٣ فقط به عنوان بر اندازی رژیم صدام تفسیر شد. همچنین برگزاری انتخابات برای تشکیل دولت جدید در عراق که منجر به قدرت گرفتن شیعیان در این کشور شد بهترین بهانه را به دست نیروهای تندرو مانند القاعده داد تا دشمنی با آمریکا را سرلوحه ی برنامه های خود قرار داده و کشورعراق را به محل تاخت و تاز ویرانگر و مرگ آفرین خود تبدیل نمایند تا جهانیان هر روز شاهد بمب گذاری های مهیب در این کشور بحران زده در غرب ایران باشند.

درگیر شدن نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا به طور همزمان در دو کشور عراق و افغانستان دشمنی های بیشتری را در دل مسلمانان ایجاد کرد. در عراق محاکمه ی صدام و سپس صحنه ی رقت انگیز اعدام او ناراحتی های فراوانی را در میان اعراب به ویژه سنی مذهب به وجود آورد. اگر تا مدت ها "حسن نصرالله" رهبر "حزب الله لبنان" چهره ی نامدار محبوب جهان عرب شناخته می شد اما این محبوبیت در سال های درگیری عراق با آمریکا به دیکتاتور عراقی منتقل شد و اعدام او البته برای طرفدارانش فاجعه بود. همان گونه که چند سال بعد کشته شدن "بن لادن" در مخفیگاهش در پاکستان بر طرفداران پرشمار او در جهان عرب و کشور های دیگر دنیا گران آمد.

در همین حال طرفداری های بی دریغ واشنگتن از اسرائیل و چشم پوشی بر شهرک سازی های ناقض معاهده های بین المللی توسط تل آویو، سکوت در برابر حمله های ویرانگر و مرگبار ارتش اسرائیل به ساکنین غزه، وتوی دائمی قطعنامه های حتی معتدل شورای امنیت سازمان ملل بر علیه اسرائیل، بی تفاوتی در مورد سنگ اندازی های تل آویو در مذاکرات صلح با فلسطینی ها، همه و همه روز به روز بر آتش خشم مسلمانان به ویژه عرب تبار افزوده است.

آغاز جنبش های مردمی موسوم به  "بهار عربی" در سال  ٢٠١٠  در برخی کشورهای عربی شمال آفریقا و سقوط سه دیکتاتور نامدار جهان عرب در کشورهای تونس، مصر و لیبی سوال هایی را برای ناظران جهان پیش آورده بود که جانشینان ایشان چه کسانی و با چه تفکراتی خواهند بود؟ آیا دیکتاتورهای دیگری با همان طرز فکر جایگزین ایشان خواهند شد و فقط اسم ها تغییر خواهند کرد یا اساس تفکر و اندیشه ی حکومت های جدید با قدیمی ها نفاوت خواهند داشت؟ این پیش بینی ها در کشور های مختلف به گونه های متفاوت به وقوع پیوست. مصر پس از گذراندن دوران کوتاه و پر تلاطم انتقال قدرت به "اخوان المسلمین" و نارضایتی هایی که آنها ایجاد کردند، دوباره شاهد بازگشت فرمانده ی ارتش به صندلی ریاست جمهوری بود و بالاخره پس از مدت ها، امنیت و آرامش نسبی و البته شکننده به مصر و "میدان تحریر" بازگشت. مصریها دریافتند که کافی نیست فقط در سقوط یک رژیم باهم متحد و هم رای باشند بلکه لازم است در ایجاد دولت مقتدر و اداره ی جامعه نیز باهم مشارکت داشته باشند. به نظر می رسد آنچه که مردم مصر آموختند این بود که مسئولیت و حقوق در یک جامعه ی مدنی به طور توأمان باید وجود داشته باشند و حضور فقط یکی از آنها متضمن جامعه ی ایده آل نخواهد بود. شاید تحویل دوباره ی حکومت به یک رئیس جمهور با سابقه ی نظامی رابطه ی حق و مسئولیت را در جامعه ی مصر مستحکم تر کرده باشد اما از دیگر سو بر اندازی رییس جمهوری برآمده از انتخابات به وسیله ی تجمعات خیابانی و بعد محاکمه ی "محمد مرسی" در آن قفس های مشمئز کننده حامل این پیام است که هنوز مسائل حل نشده در این مهمترین کشور عربی فراوان است و باید دید "اخوان المسلمین"  آیا به راهکارهای سیاسی برای حضور در صحنه ی سیاسی مصر اعتقاد خواهند داشت یا راه های دیگری را بر خواهند گزید؟ همانگونه که این روزها می بینیم و می شنویم که  طرفداران این گروه دست به اسلحه برده و دولت باخته ی خود را با گلوله از ارتش مصر طلب می کنند. به نظر نمی رسد مصر آرامش پایدار را به این زودی ها به خود ببیند.

لیبی اما هنوز در آتش نا آرامی ها می سوزد و همانگونه که پیش بینی می شد نتایج انتخابات هرگز نتوانست خلاء قدرت ناشی از رهبر کشته شده ی این کشور پهناور با جمعیت کم را پر کند وامروز انقلابیون در صفوف جداگانه با یکدیگر به نبرد برخاسته اند و هرکدام سهم خود از قدرت را می طلبند. باید دید که آیا لیبی هم در راه مصر قدم بر خواهد داشت یا خیر!؟

بعد از شروع بهار عربی تفکر جهادی نیروهای تندروی اسلامی به انزوا کشیده شده بود چرا که چاره ی کار نه در مبارزه ی مسلحانه بلکه در مبارزات مدنی دیده می شد. حداقل در سه کشور عربی شمال آفریقا مردم توانسته بودند با انقلاب و حضور مستمر در خیابان ها رای خود را به کرسی بنشانند، پس دیگر چه نیاز به طراحی و اجرای عملیات تروریستی است که جز خرابی و کشتار حاصل دیگری ندارد؟! از آن زمان به بعد میدان "تحریر" قاهره به عنوان نماد نیروهای مدنی مخالف دیکتاتوری که از خشونت هم بیزار بودند شناخته شد و حتی در کشور های دیگر جهان هم هر جا که با تجمع خیابانی قصد داشتند به دولت فشار وارد کنند، تظاهر کنندگان آن محل را "میدان تحریر" می نامیدند.

در لیبی به خاطر طبیعت خشن تر حکومت "سرهنگ قذافی" اعتراضات به سرعت به درگیری های مسلحانه انجامید و اگرچه در اولین روز اعتراضات خود قذافی هم به عنوان همراهی با تظاهر کنندگان اعلام کرده بود که در تظاهرات شرکت خواهد کرد! اما سرهنگ خیلی زود دریافت که موضوع جدی تر از این حرف هاست و این بار انقلابیون تمامیت رژیم مخوف او را هدف گرفته اند. قذافی از هر وسیله ای برای سرکوب تظاهر کنندگان استفاده کرد او حتی از بمباران هوایی تظاهرات غیر مسلحانه ی مردم خودداری نکرد و همین کافی بود تا نیروهای غربی را وارد ماجرا کند تا به پشتیبانی هوایی نیروهای معارض حکومت لیبی بپردازند و بعد از آن بود که مبارزات نیرو های مدنی در خیابانها به یک نبرد تمام عیار نظامی تبدیل شد و جای مشت های گره کرده را اسلحه های سبک و سنگین گرفت.

بعد از سقوط "بن علی"، "مبارک" و"قذافی" همه ی نگاه ها به "بشار اسد" دوخته شد که با مخالفت ها و تظاهرات خیابانی و غیر مسلحانه ی مردم در دمشق چگونه برخورد خواهد کرد؟ در ابتدای مخالفت های مردمی در سوریه اثر ونقشی از اسلحه و خونریزی دیده نمی شد و حتی عمده ی مطالبات تظاهر کنندگان انجام تغییرات و اصلاحات در ساختار سیاسی بود اما توان و تحمل حکومت چندان نبود که بتواند اعتراضات را به خوبی مدیریت کند، پس خیلی زود لوله های تفنگ های سربازان به سوی مردم تظاهر کننده نشانه رفتند تا خون ها بر کف خیابان ها ریخته شوند. شاید مشاوران بشاراسد دائم به او یاد آوری می کردند که پدرش "حافظ اسد" چگونه در سال ١٩٨٢ با ریختن خون حدود ٣٠،٠٠٠ نفر از مردم  شهر "حما" در سوریه به اعتراضات ایشان خاتمه داد! اما "بشار" فراموش کرده بود عصری که او در آن زندگی می کند با زمانه ی پدرش تفاوت اساسی دارد و آن گسترش دسترسی جهانیان به اینترنت است و در این جهان با وجود شبکه های اجتماعی دیگر نمی شود از پخش شدن اخبار و عکس العمل افکار عمومی جلوگیری کرد. چه بسا دیده شده که افکار عمومی از طریق شبکه های اجتماعی به خبر گزاری ها فشار می آوردند تا روی موضوع خبری خاصی کار شود. تاثیر اینترنت در تجمعات روز های اول میدان تحریر قاهره نیز مشهود بود، همان زمانی که جوانان مصری از طریق "فیسبوک" قرار تجمع در "تحریر" را گذاشتند و البته ایشان با این ابتکار خود هم نیروهای امنیتی و هم نیروهای سیاسی و سنتی مخالف حکومت "حسنی مبارک" همانند اخوان المسلمین را  شوکه کردند!

اما تظاهرات مسالمت آمیز مخالفان دولت سوریه خیلی زود به یک جنگ تمام عیار تیدیل شد و سران کشور هایی را که با بشار اسد حساب های تسویه  نشده ی دیرین داشتند به هیجان آورد تا کار او را همانند بن علی، مبارک و قذافی یکسره  کنند. در این میان سران دولت اسلام گرای ترکیه به نوعی پیشتاز ماجرا بودند و با رهبری جریان مخالف اسد زمینه های مسلح شدن نیروهای مخالف دولت و گسترش درگیری ها در مناطق مختلف سوریه را ایجاد کردند. رهبران ترک با سفرهای سراسیمه به کشور های تازه فارغ شده از انقلاب های عربی و انجام سخنرانی های پرشور، سودای رهبری جهان اسلام به سبک دوران پرشکوه امپراطوری عثمانی را در سر می پروراندند و البته مردمان آن کشورها نیز با آرزوی "ترکیه  شدن" کشورشان برای سران ترک هورا می کشبدند تا اینکه واقعیت های پنهان خیلی زود رخ نمودند و بر همگان روشن شد که موضوع به این سادگی ها هم نیست. اول اینکه انقلابیون از نحله های مختلف فکری بودند که شامل اسلام گراهای تندرو تا نیروهای طرفدار دموکراسی و لیبرالیسم به شیوه ی غرب می شدند. از طرف دیگر دیری نگذشت که در خود ترکیه هم نیرو های "ملی گرا" سر ناسازگاری با حزب حاکم "اسلام گرا" را آغاز کردند و میدان "تقسیم" را به محل در گیری های روزانه ی خود با نیرو های امنیتی ترکیه تبدیل کردند. همچنین اصرار هر دو جناح اسلام گرا و ملی گرا بر محوریت شخصیت "کمال آتاتورک" از جذابیت های الگو ی ترکیه برای انقلابیون کشور های عربی می کاست. "آتاتورک" نماد ناسیونالیسم ترکی و زدودن خط عربی است که با اصرار بر جدایی دین از سیاست چهره ی چندان محبوبی برای انقلابیون اسلامگرای کشورهای عرب زبان تازه انقلاب کرده به شمار نمی آمد.

وضعیت کشور های انقلابی تونس، مصر و لیبی بعد از پیروزی انقلاب خیلی زود دوباره متشنج شد. در تونس رهبر شاخص مخالف دولت انقلابی ترور شد، در لیبی اغلب انقلابیون حاضر به زمین گذاشتن اسلحه هایشان نشدند ودر مصر دوباره میدان "تحریر" محل تجعمات اعتراضی علیه دولت منتخب و انقلابی اخوان المسلمین شد و همه ی اینها نیروهای تندرو ی اسلامگرا به رهبری القاعده را متقاعد کرد که تنها راه نجات برقراری حکومت اسلامی است و البته این حکومت اسلامی لزوما نباید از طریق مراجعه به آرای عمومی به سبک دموکراسی غربی صورت پذیرد بلکه راه برقراری حکومت اسلامی جهاد در راه خداست.

گسترش و طولانی شدن جنگ داخلی در سوریه این امکان را برای مخالفین فراهم آورد تا به سازماندهی نیروهای خود در این کشور بپردازند اما جبهه ی سوریه هرگز برای شورشیان آسان نبود. پیشروی های اولیه ی شورشیان نشان ازقوت ایشان داشت و دراین روزها عمده ی کشور های عربی و ترکیه از آنها پشتیبانی سیاسی و البته تسلیحاتی می کردند و به همین مناسبت روابط اغلب این کشور ها با ایران که طرف دولت سوریه را گرفته بود به تیرگی گرائید.

در نقطه ی مقابل سوریه، نا آرامی های بحرین قرار داشت که این بار ایران طرفدار مخالفین دولت بود اما اغلب کشورهای عربی از دولت بحرین حمایت می کردند. مخالفان شیعه مذهب در بحرین دولت این کشور را متهم می کنند که اغلب امکانات و قدرت سیاسی را در قبضه ی اقلیت سنی مذهب به انحصار در آورده است.

مخالفان بشاراسد در سوریه او را متهم به تبعیض مذهبی ودینی در این کشور می کنند و خواهان کناره گیری او از قدرت و برقراری حکومت دیگری بدون حضور او و طرفدارانش هستند اما سوال اینجاست که مدل حکومت مورد علاقه ی مخافان بشار اسد برای حکومت جایگزین او چیست؟ آیا آنها به دنبال یک حکومت فراگیر که همه ی مذاهب و ادیان را تحت پوشش قراردهد هستند یا به دنبال برقراری دیکتاتوری دیگری هستند با محوریت مذهبی غیر از مذهب "علویان" ؟

"بهار عربی" البته فقط محدود به شمال آفریقا نماند و دامنه ی آن به کشورهای حاشیه ی خلیج فارس همانند یمن وعمان نیز کشیده شد. در عمان "سلطان قابوس" با مدیریت بحران از گسترش آن جلوگیری کرد و توانست با معترضین گفتگوی سازنده برقرار کند اما در یمن "علی عبدلله صالح " چاره ای جز ترک کشور نداشت و همین خلاء قدرت، فرصت دوباره ای به القاعده داد تا به سازماندهی نیروهای خود در این کشور فقیر عربی بپردازد و از آنجا به مناطقی که لازم می داند نیرو بفرستد.

جنگ در سوریه ویرانی های گسترده ای به جای گذاشته و جان دهها هزار نفر را گرفته و صدها هزار نفر را بی خانمان کرده و پس از گذشت  بیش از ٣ سال هنوز هیچ دستاورد نظامی قابل توجهی برای طرفین به دنبال نداشته است. در ماه های اول نبردهای سوریه کم نبودند طرفداران آزادی و دموکراسی در کشور های مختلف دنیا که از مخالفین دولت سوریه حمایت می کردند اما دیری نگذشت که آرمانها و آرزوهای مخالفین برای برقراری حکومت اسلامی با یک ایدئولوژی خاص که حقوقی برای اقلیت های دیگر قائل نیست آشکار شد. از طرف دیگر خشونت های عریان شورشیان که به بدترین شکل ممکن آن را بروز می دادند و به طور گسترده در شبکه های اجتماعی منتشر می کردند نگرانی های فراوانی در افکار عمومی جهانیان بوجود آورد که این مخالفان پس از رسیدن به قدرت دست به چه کارهایی خواهند زد و چه انتقام گیری هایی را به راه خواهند انداخت؟ قدرت های جهانی نیز در مورد سوریه در دو جبهه قرار گرفتند و ساز مخالف بر علیه یکدیگر کوک کردند. قدرت های غرب به همراه ترکیه و عربستان از مخالفین حمایت کردند و قدرت های شرق دنیا به همراه ایران حامی دولت سوریه شدند. غربی ها امیدوار بودند که بعد از سقوط رژیم بشار اسد با برگزاری انتخابات بتوانند ثبات و امنیت را در همسایگی اسرائیل برقرار کنند اما تجربه ی نا موفق عراق که روز به روز هم به سمت بی ثباتی بیشتری پیش رفت نشان داد که ممکن است انتخابات برگزار شود و برنده هم داشته باشد اما این کافی نیست تا در آن کشور ثبات هم برقرار شود چرا که بازنده ی انتخاب معلوم نیست حتما نتیجه را بپذیرد! تندرو های دینی و مذهبی معمولا به سازوکار انتخابات به این صورت که برنده را تعداد بیشتر آراء معلوم کند اعتراض دارند چرا که فکر می کنند ایشان همواره بر حق هستند و همین بر حق بودن یعنی برنده بودن!  پس باید برای همراه کردن دیگران با توصیه یا با زور اقدام کنند و آنها را به اطاعت خود وادارند. طالبان در افغانستان اگر بدانند که در انتخابات پیروزی می شوند ممکن است به آن روی خوش هم نشان دهند اما پر واضح است که حمایت اکثریت مردم افغانستان را ندارند پس به طور کلی انتخابات و پیروز آن را هر کسی که باشد زیر سوأل می برند و با او می جنگند از دیگر سو برنده ی انتخابات هم معلوم نیست به حقوق بازنده ها احترام بگذارد و بازنده ها را به خاطر باخت ایشان نیست و نابود نکرده و از هستی ساقط نکند. همچنین سازوکار انتخابات در کشورهای توسعه نیافته همیشه با سوالات فراوانی مواجه بوده است. انتخابات اخیر ریاست جمهوری در افغانستان که قرار بود برای اولین بار قدرت به شکل مسالمت آمیز در این کشور بحران زده جابجا شود به خاطر اتهامات فراوان تقلب با بن بست دشواری روبرو شد و پس از مدت ها تهدید طرفین به فرا خواندن طرفداران خود به نافرمانی و همچنین باز شماری های چند باره ی آرا، هر دو طرف به گونه ای از تقسیم قدرت با شیوه ای جدید و پیش بینی نشده در قانون رضایت دادند تا همین حداقل ثبات قدرت در مقابل تهدید بزرگ طالبان را از دست ندهند. همه ی اینها به این نتیجه ختم می شود که در بسیاری از جوامع توسعه نیافته انتخابات راه حل قطعی نیست پس آنچه که می تواند سخن صاحب رأی را بر کرسی قدرت بنشاند و پیش ببرد فقط پیروزی در میدان جنگ است و همین است که گروه های جهادی و تکفیری به انتخابات به عنوان راه حل نگاه نمی کنند و آن را به رسمیت نمی شناسند. از دیگر سو مناظره و مباحثه با این گروه های تکفیری بی فایده و گاهی خطرناک خواهد بود چرا که طبق نظر ایشان در صورت ثابت شدن کفر طرف مقابل بحث، خون او حلال خواهد بود و باید بمیرد!

اما طولانی شدن جنگ در سوریه موجب چند دستگی نیروهای مخالف دولت شد و حتی در بین گروه های تندرو و جهادی نیز اختلافات فراوانی بروز کرد تا آنجا که از دل نیروهای تندرویی همانند القاعده نیروی جدیدی پدید آمد که به مراتب تندوروتر حساب می شد. آنها بر خود نام "دولت اسلامی عراق و شام" یا به اختصار "داعش" را نهادند و آنچه که برایشان اهمیت داشت برقراری "دولت" یا "خلافت" در سرزمین های تحت اشغال بود. وقتی نیروهای ارتش طرفدار "بشار اسد" در سوریه توانستند شهرهای مهمی که در دوران جنگ به مخالفان باخته بودند را دوباره به دست آورند و نیروهای مخالف را گام به گام به عقب برانند، اختلافات میان مخالفان مسلح دولت مرکزی که از ابتدا هم وجود داشت شدت بیشتری گرفت و آنها را از پیروزی سریع در سرزمین های سوریه مایوس کرد. در همان حال فغانی که فعالان سنی از تبعیض های دولت "نوری المالکی" در عراق به راه انداخته بودند و البته انتخاب مجدد او به عنوان نخست وزیر عراق و بروز نارضایتی های فراوان در میان اغلب طوایف سنی این کشور بحران زده به همراه بر طبل جدایی کوبیدن دم به دم کردستان عراق، نیروهای داعش را به این نتیجه رساند تا برای احیای روحیه ی از دست رفته ی جنگجویان خود در سوریه به هدف بزرگ اما آسانی یورش برند و به قسمتی از رویای "خلافت اسلامی" جامه ی عمل بپوشانند. پس تصرف "موصل" عراق شهری با اکثریت جمعیتی سنی مذهب که توسط ارتش تحت فرماندهی حامیان طایفه ای رئیس شیعه ی دولت عراق محافظت می شد، در دستور کار ایشان قرار گرفت و البته خیلی آسانتر از آن چیزی که تصور می کردند این شهر مهم در شمال عراق را در زیر پاهای خود دیدند. انتشار گسترده ی ویدئوهای کشتار بی هدف و وحشیانه ی مردم در گذرگاه ها و جاده ها وحشت را در دل ارتشی های اغلب بی انگیزه ی عراقی ایجاد کرده بود تا در مواجهه با داعش فقط به نجات جان خود بیاندیشند و فرار را برقرار ترجیح دهند. داعش چنان در هفته ها و ماه های اول به آسانی و سادگی یکی یکی شهرها و روستاهای عراق را تصرف می کرد و به بغداد نزدیک شده بود که به سرعت چشم انداز ماموریت خود را از محدوده ی عراق و شام خارج کرده و به کلیه ی سرزمین هایی که زمانی متعلق به امپراطوری اسلامی بودند از "اندلس" تا آسیای جنوب شرقی گسترش داد و نام خود را از "دولت اسلامی عراق و شام" به "دولت اسلامی" تغییر داد تا این پیام را به همه ی کشورهای اطراف بدهد که منتظر ورود این سیاهپوشان خوف انگیز باشند و به انتظار انتقام الهی بنشینند. اگر تا پیش از این القاعده با بمب گذاری های متعدد دست به گسترش نا امنی و خشونت در عراق می زد و از روش بمب گذاری انتحاری برای پیش بردن مقاصدش استفاده می کرد اما داعش روش جنگ  رودررو را انتخاب کرد. داعش عمده ی نیرو ی خود را بر انجام عملیات روانی برای از پیش بازنده کردن طرف مقابل متمرکز کرد و در این راه از شبکه های اجتماعی و اینترنت نهایت استفاده را برد.

داعش اگرچه احتمالا پدیده ای به نام اینترنت را وسیله ای برای کفر ورزی می داند اما در راه ایجاد رعب و وحشت در دل مخالفین خود نهایت استفاده از "فیسبوک" ، "یوتیوب" و "توئیتر" را برده است تا پیام روشنی به ارتش عراق و سوریه بدهد که در صورت مقاومت چه سرنوشتی در انتظار ایشان خواهد بود. داعش فقط به فکر مزاحمت و خرابی و انفجار نیست؛  آنها در فکر تاسیس دولت هستند و دولت یعنی قانون، اجرای قانون، قضاوت، خدمات اجتماعی، تأمین مایحتاج عمومی، برق، آب، تلفن، بنزین... و البته وظیفه دولت فقط اجرای حکم سنگسار زنا کنندگان یا به صلیب کشیدن متخلفین از قانون نیست. داعشی ها مجبور هستند از وانت های "تویوتا" یی که با سرمایه ی حامیانشان خریداری کرده اند پیاده شوند و به امورات مردمی که تحت سیطره ی آنها زندگی می کنند رسیدگی کنند. شاید چند صباحی شیفتگان زندگی چریکی، پارتیزانی و آدم کشی که عقیده ی عمیقی هم بر اجرای احکام اسلامی دارند جذب داعش شوند و خود را سراسیمه به موصل و دیگر شهر های تحت اشغال آنها برسانند اما دیری نخواهد پائید که داعش در مقام ماموران دولت مجبور به پاسخگوئی به نیاز های عمومی شهروندان شوند و البته پاسخ همه ی مطالبات مردم نمی تواند از لوله ی تفنگ عبور کند.

وسوسه ی غریبی است که هم آدم بکشی و هم خیال کنی به وظیفه ی دینی ات عمل کرده ای و تازه شاید پولی هم گیرت بیاید. شلیک آسان گلوله به مغز کسی که خود محکوم به تکفیرش کرده ای وسوسه ی پر قدرتی است. تا کی غرق در گرفتاری های فراوان و مسئولیت های روزمره ی زندگی؟  لوله ی تفنگت را بمال به موهای سرش، ماشه را بکش، فوران خون را ببین و برای تطهیر خود از ته دل فریاد بزن: الله اکبر!

داعشیان داعیه ی تسویه ی دین اسلام از خرافات را دارند. آنها مساجد، امامزاده ها و حسینیه های شیعیان را پس از اشغال شهرها و روستاهای شیعه نشین و سایر مذاهب اسلامی با خاک یکسان می کنند. سخن آنها این است که این ها تحریف و انحراف در دین است و باید دین اسلام را از این خرافات پاک کرد. برخی تحلیل گران این گونه حرکات را به "پروتستانیسم اسلامی" تعبیر کرده اند. پروتستان ها با قیام در مقابل کلیسای روم کاتولیک برای نجات مسیحیت از یوغ کلیسا اقدام کردند. از نظر آنها برای رسیدن به مسیحیت ناب باید به "انجیل" باز گشت و هر مسیحی مومن می تواند در مقام کشیش باشد. کشیش های کاتولیک اما هر گونه ارتباط با خداوند را منوط به واسطه بودن خویش میان مومن نیازمند به شفاعت و خداوند یکتا می دانستند و اصولا ارتباط مستقیم مومن با خداوند از نظر آنها بی معنی بود. به همین مناسبت کلیسای کاتولیک حتی اقدام به فروش آمرزش و شفاعت می کردند. اما داعش بازگشت به اصل دین اسلام را با خون ریزی میسر می داند و بس. آنها به مسیحیان فرصت مسلمان شدن می دهند و در صورتی که ایشان زیر بار نروند یا باید جزیه پرداخت کنند یا برای حفظ جان خود بجنگند. اما این قانون در مورد شیعیان و فرقه های دینی دیگر همانند "یزیدیان" صادق نیست و تنها راه آنها مردن است و بس. تصاویر هولناکی از جوانان دست بسته منتشر شده است که به ضرب گلوله ی افراد سیاهپوش این گروه مدعی اصلاح دین از پشت سر غرق در خون خود شده اند. در توضیح بسیاری از این عکس ها و فیلم ها طرفداران داعش قربانیان را "ارتش صفوی" خطاب می کنند که استعاره ای است از نبرد های "امپراطوری عثمانی" با "سلسله ی صفویه" در ایران و وقتی این تفسیرها را در کنار حمایت های پنهان یا سکوت دولت اسلام گرای ترکیه در مقابل اعمال این گروه قرار بدهیم متوجه علت اختلافات ایران با کشورهایی مانند ترکیه و عربستان خواهیم شد. اما اصلاح دین نیاز به الگو، مدل و مرجع نیز دارد تا با استفاده از آن اصلاح صورت گیرد پس داعش باید از میان اسلام "وهابی" سعودی یا اسلام "عرفی" ترکیه  یکی را انتخاب کند چرا که هرگز نمی توان این دو تفسیر از اسلام را در یک گلیم گنجاند و از دیگر سو طبیعت داعش میل به تندروی دارد پس نزدیک شدن به اسلام وهابی محتمل تر است و این یعنی خطر در طولانی مدت برای ترکیه. اگر این روزها تانک های ترک ها در مرزهای این کشور با عراق و سوریه به حالت آماده باش در آمده اند از همین احساس خطر است.

در ویدئو های منتشر شده از داعش همه جور چهره از ملیت های گوناگون دیده می شوند، ازچهره های چشم بادامی و آسیای دور گرفته تا آفتاب سوخته های جنوب هند و پاکستان  و مردمان محلی سوریه ای و عراقی و چچنی و اروپایی با ریش های بلند وبور. مساجد و مدرسه های دینی با استفاده از آزادی های اجتماعی در کشورهای اروپایی و آمریکایی به تربیت دانش آموزان خود می پردازند و از فضیلت های جهاد در راه خدا و نعمت های بهشتی در صورت شهادت برایشان قصه ها می گویند. از سوی دیگر تبعیض های اجتماعی بر علیه مهاجرین مسلمان در کشورهای غربی و ناملایمت و سختی های زندگی آنقدر خشم فرو خورده  در برخی آدم ها پیش می آورند که تنها راه خلاصی از آنها شاید به دست گرفتن اسلحه و گرفتن انتقام با ریختن خون باشد و چه خوب اگر این خونریزی را در حساب عمل صالح نیز قرار دهند. حکم تکفیر آسان و روشن است. اگر بر تو ثابت شد که طرف مقابلت کافر است دین خدا را بر او عرضه کن، اگر پذیرفت که برادر یا خواهر دینی تو است و اگر نه با او بجنگ و او را به هلاکت برسان!

این میل به خونریزی فقط مخصوص پیروان تندروی اسلامی نیست. مثلاً در ماجرای درگیری های خونین اسرائیل با فلسطینی های ساکن "غزه" نیز گزارش شده است جوانان یهودی آمریکایی به اسرائیل شتافته تا اسلحه در دست بگیرند و به جنگ با فلسطینی ها بروند. در یک مورد هم گزارش شده بود که دو جوان یهودی تفریحشان شکار کودکان غزه بود که خود توسط نیرو های غزه کشته شده اند.

وسوسه ی داعش وسوسه ی کشتن است، وسوسه ی دلیل تراشی برای کشتن است، وسوسه ی انتهای خشونت است. داعش برای زنده ماندن نیاز به نیرو و البته دلیل دارد. آنها برای جذب نیرو تلاش های خود را در شبکه های جهانی اینترنت آغاز کرده اند و قابل پیش بینی است که داوطلبان فراوانی برای پیوستن داشته باشند چرا که مقاومت در مقابل این وسوسه آسان نیست. اما داعش برای انجام کارهایش به دلیل هم احتیاج دارد. دولت شیعه ی عراق درچند سال گذشته مهمترین دلایل را برای رشد چنین افکاری به دست داعش داده است. این دولت که ازاکثریت شکننده ای در کشوری با گوناگونی فراوان اقوام از عرب و ترکمن گرفته تا کرد، سنی، شیعه ، مسیحی و سایر مذاهب و اقوام برخوردار است، در تقسیم پست های دولتی و اجرای سیاست های منطقه ای قادر به کسب رضایت اقلیت های دیگر نشده و عملاً این اکثریت شکننده را با یک برتری مطلق اشتباه گرفته و خود را از یک دولت ملی به یک دولت محلی تبدیل کرده است. این دولت حتی محبوب تمام و کمال شیعیان هم نیست و همه ی اینها مهمترین دلایل را در اختیار داعش و حامیان منطقه ای اش قرار داده اند. البته تغییرات اخیر در سطح رئیس دولت در عراق و از طرف دیگر حمله های داعش  به مناطق کرد نشین و خشونت ورزی های فراوانی که حتی با برخی قبایل سنی انجام داده اند  امید اتحاد اقوام عراقی را در مقابل نیروی فزاینده و خطرناک این گروه افزایش داده است.

داعش برای کشور ما نیز می تواند خطز بالقوه ای به حساب بیاید و بسیار لازم است که از اعطای دلیل به رشد این نوع تفکر در ایران به علاقمندان احتمالی آن جلوگیری شود. رعایت حقوق پیروان مذهب اهل سنت به ویژه در مناطق مرزی و از بین بردن تبعیض های قومی به راحتی می تواند دلیل و بهانه را از "داعشی شدن" کسانی که وسوسه ی پیوستن به ایشان را دارند یا برای پیروزی هایشان روز شماری می کنند بگیرد.

ایرانیان شامل مسلمانان شیعه و سنی و همین طور مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان و اقوام گوناگون همانند کرد و آذری و بلوچ و فارس و ترکمن و لر و عرب همه به همراه هم در چند دهه ی اخیر تاریخ این سرزمین مشکلات و حوادث بزرگی را تجربه کرده اند و به اهمیت زندگی در کنار یکدیگر پی برده اند و فهمیده اند که برای رسیدن به جامعه ی مطلوب با فرصتهای برابر چاره ای جز صبر، مدارا، تسامح، تساهل و مشارکت مدنی وجود ندارد. وسوسه ی دیگری که در برخی ایرانیان ممکن است وجود داشته باشد دخالت ایران برای سرکوب داعش با استفاده از نیروی توانمند نظامی کشورمان است که به عقیده ی نگارنده باید بر این وسوسه مهار زده شود.

داعش باید از فکر و اندیشه و قلب طرفدارانش زدوده شود و به طور قطع راه حل نهایی آن عملیات نظامی نخواهد بود. باید به داعش فرصت داد تا وسوسه هایش را عملی کند، احکام به گفته ی خودش اسلامی را به اجرا بگذارد، در وسط شهر مخالفان عقیدتی خود را به فجیع ترین شکل ممکن به قتل برساند، جهاد نکاح راه بیاندازد و زنان را برقع پوش کند، بازار فروش اسیران زن و کودک راه بیاندازد و با هرگونه مظهر تمدن جدید به بهانه ی اسلام ستیزی مخالفت کند و آنگاه انتخاب به عهده ی عراقی ها گذاشته شود تا اگر این نوع نگاه به اسلام و زندگی را دوست دارند پس تحت اشغال و اطاعت داعش در آیند و اگر با آن مخالفت دارند خود به نبرد با ایشان بپردازند و تکلیفشان را برای همیشه روشن کنند. هرگونه حمایت و دخالت ایران حتی اگر در کوتاه مدت به ضرر داعش باشد اما در بلند مدت به سود آنان عمل خواهد کرد. داعش به قلب وروان آدم ها نفوذ می کند و آنها را یا عاشق خود می کند یا می ترساند و وحشت در دلشان می افکند.

این وسوسه را با درایت باید سیاست کرد...

 

 

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.