۰

صریح ترین انتقاد هاشمی درسال 89: دشمنان دوست نما در ما رخنه کرده اند

  • ۱۲۱بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
هاشمی رفسنجانی,سال 89,بصیرت شعار نیست

تهران -ایرنا-آیت الله هاشمی در سال 89 در یادداشتی آورده است: دشمنان ما وسیع تر شده اند، اما دایره دشمن شناسی ما محدود شده، دشمنان دوست نما در ما رخنه کرده و بر پنجره نگاه ما بر دوردست ها، گل گرفته اند.

به گزارش ایرنا ازپایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، وی طی یادداشتی به مناسبت گرامیداشت سالگرد فاجعه هفتم تیر در سال 89 که امروز بازنشر شده است، نوشته که روزمرگی ما را به اضطراب واداشته. مشفقانه ترین انتقادها را برنمی تابیم و نقشه های شوم دشمنان دوست نما را درنمی یابیم. در این آشفته بازار نفاق را صداقت، توهین را صراحت، دروغ را درایت، تهمت را شجاعت و شعار را بصیرت می دانیم.

در این یادداشت آمده است: ˈاینک از آن روزها 29 سال می گذرد، دشمنان نیز هستند، اما رنگ عوض کرده اند. هنوز در کیش و کمان دشمنی خویش تیرهای توهین و تهمت و دروغ را دارند که هر از چند گاهی چشم بسته و چشم باز می اندازند. گاهی به هدف می خورد و گاهی مثل همیشه بر سنگˈ.



گزیده یادداشت آیت الله هاشمی رفسنجانی به شرح است :

نمی توانستم باور کنم که پس از مطهری، مفتح، هاشمی نژاد که رفته بودند و خامنه ای که معلوم نبود می ماند یا نه . آن شب برای من به درازای شب عاشقان بیدل بود، اما با این تفاوت که در سحرگاهش به جای وصل، خبر از هجران آوردند. ساعت 2 بامداد بود که خبر آوردند بهشتی، بهشتی شده و من کوه مصیبت رفتنش را بر دوش گرفتم تا کارهای مملکت در غیاب دو رئیس قوه دچار مشکل نشود. صبح علی الطلوع به نخست وزیری رفتم تا هم بیشتر بدانم و هم ببینیم چکار باید بکنیم.



قرار شددر یک پیام رادیویی با مردم صحبت کنم و دلداریشان بدهم پس از آن به مجلس رفتم، مجلسی که خانه ملت بود، حالا دیگر خانه عزا شده بود. 27 نماینده از نقاط مختلف کشور پر کشیده بودند. کمی با نمایندگان صحبت کردم و قرار شد به مأمن دلها، یعنی جماران برویم تا دلگرمی فراق یاران را از کوه صبر یعنی امام(ره) بشنویم. 5/8 صبح روز بعد از حادثه بود که در اتاق کوچک بیرونی امام را دیدم. دل ما می لرزید که نکند از فراق «بهشتی مظلوم» دلش بایستد که دل امتی می ایستاد. با دیدن او، نمی دانم چه شد که این شعر به یادم آمد: بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبویی



باورکردنی نبود که ایوب زمان در آن حالات که می دانستم آتش غم در همه وجودش شعله می کشد، با ذکر حادثه و لطیفه ای از تاریخ قدیم حوزه علمیه نجف و اشاره به سرنوش انبیاء و اولیاء به ما آرامش و اعتماد به نفس دادند.کبوتر خیالم بر شاخسار یاد هر عزیزی می نشست که هنوز نمی دانستم زنده اند یا شهید شده اند، چون از لحظه انفجار تاکنون کسانی را دیده بودم که فکر می کردم شهید شدند و کسانی را که اسمشان قبلاً جزو مجروحان بود و یا اسمشان جزو شرکت کنندگان در جلسه نبود، اما خبر می آمد که شهید شده اند. ذهنم به سوی بهشتی می رفت، صدایش، خیالش، نگاهش، مظلومیتش و تمام خاطراتی که سالهای سال با او داشتم، یک لحظه رهایم نمی کرد، مخصوصاً آن جمله ای که روزی به او گفتم: سید! با این همه تهمت و توهین چه می کنی؟ خندید و گفت: آسیاب به نوبت!.



فکر می کنم سه شنبه بود که قرار شد پیکر شهدا را تشییع کنیم. سه نظر بود: عده ای می گفتند به اصفهان ببریم، گروهی می گفتند به قم ببریم و اکثریتی که می گفتند در بهشت زهرا، مرکز نور باشند. در دفترم در مجلس شورای اسلامی نشسته بودم که خبر آوردند ازدحام مردم برای تشییع شهدا بیش از حد شد. قرار شد برای مردم صحبت کنم، به محض اینکه با مردم روبرو شدم، شیون مردم چنان بلند شد که من در تمام عمرم چنان صحنه اندوه باری را ندیده بودم و بعدها در زمان رحلت امام دیدم. دست های مردم آن چنان در فضا حرکت می کرد که گویی طوفانی سهمگین مزرعه گندم رسیده ای را به موج انداخته است و شعاری که بر شدت اشک من می افزود: «هاشمی هاشمی بهشتی ات کو؟»



سعی می کردم گریه نکنم اما اشک امانم نمی داد، می دانستم همه ناظران داخلی و خارجی روی حرفهای امروز من حساب می کنند. پیش از این با تکرار آیات مربوط به جنگ احد کمی خود را دلداری داده بودم و آن روز برای مردم عزادار از توطئه شومی گفتند که دشمنان انقلاب و اسلام در سر دارند. بعد از حرفهای من بهشتی را مردم شهر به همراه 72 شهید دیگر بر شانه های خویش تا بهشت زهرا بردند و من به بیمارستان برگشتم تا نگذارم داغ این خبر بر دل رفیق و همسنگرمان، آیت الله خامنه ای بنشیند. حال و روز خوبی نداشت، از درد به خود می پیچید، اما روزنامه و رادیو می خواست. گفتم: به چه کارت می آید؟ گفت: می خواهم بدانم در بیرون چه خبر است ؛ گریه امانم نمی داد و به سختی بغضم را فرو نشاندم و گفتم: آری، بیرون خیلی خبرها است که حتماً باید بدانی .گویا پس از رفتن من، فهمید و اینکه بر او چه گذشت، نمی دانم.



من بودم و مجلسی که حدنصاب نداشت. دولت بود و جلساتی که چهار عضو فعال و چندین معاون وزیرش نبودند و قوه قضائیه ای که رئیس آن سیدالشهدای مسافران سرچشمه بود. آتش جنگ در غرب و جنوب شعله می کشید و شورای عالی دفاع سه عضو اصلی خود، دکتر بهشتی، آیت الله خامنه ای و دکتر چمران را نداشت که چند روز پیش به شهادت رسیده بود. رقبای سیاسی که بی کفایتی شان برملا شده بود، می خواستند روزگار را از گردش بیندازند و پس از عبور از گردنه احد حدود هفتاد تن را همراه حمزه انقلاب شهید کردند تا خیالشان از امام و یاران امام راحت شود. روزهای تلخی بود، اما در آن تلخی ها و سختی ها، خدای بزرگ را بنازم که لحظاتی بسیار شیرین را رقم می زند، مخصوصاً آن روزی که نمایندگان مجروح را با برانکارد به صحن مجلس آورده بودند تا جلسه به حدنصاب برسد و وقتی صدای زنگ آغاز جلسه را نواختم، بر عظمت خون شهیدان درود فرستادم که با موج آفرینی خویش نمی گذارند دریای انقلاب راکد شود.



پیر کنعانی انقلاب در هجران یوسف خویش سخنانی گفت که برای ما و دشمنان، مایه دلگرمی و دلسردی بود. مخصوصاً جمله ای که همه – دوست و دشمن را- به آتش کشید این بود که «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد» تعبیر مظلوم برای شهادت بهشتی تمام تارهای عنکبوتی نفاق را بر هم ریخت و تعبیر مظلوم برای زندگی اش، آه از نهان خانه دلهایی برآورد که با فریب خورده بودند و طعنه ها را آغشته به توهین و تهمت کرده بودند و در هر فرصتی به حریم پاک زندگی اش می افکندند.



اینک از آن روزها 29 سال می گذرد، 29 سالی که اوراق دفترش هر روز حادثه ای را در سینه خویش دارد. انقلاب جوان با همه فراز و فرودها در مسیر تکامل است و امام نیست، اما وصیت نامه و مجموعه آثار گفتاری، شنیداری، نوشتاری و دیداری اش چراغ راه ماست. دشمنان نیز هستند، اما رنگ عوض کرده اند. هنوز در کیش و کمان دشمنی خویش تیرهای توهین و تهمت و دروغ را دارند که هر از چند گاهی چشم بسته و چشم باز می اندازند. گاهی به هدف می خورد و گاهی مثل همیشه بر سنگ.



ما نیز با همه سفارشاتی که از پیرو مراد خویش داشتیم، شاید به خاطر دلتنگی های زمانه، سعه صدر سابق را نداریم. دشمنان ما وسیع تر شده اند، اما دایره دشمن شناسی ما محدود شده است. دشمنان دوست نما در ما رخنه کرده اند و بر پنجره نگاه ما برای رویت دوردست ها گل گرفته اند، روزمرگی ما را به اضطراب واداشته است.مشفقانه ترین انتقادها را برنمی تابیم و نقشه های شوم دشمنان دوست نما را درنمی یابیم. نفاق را صداقت، توهین را صراحت، دروغ را درایت، تهمت را شجاعت و شعار را بصیرت می دانیم. اما در این آشفته بازار، انقلاب اسلامی و آرمان های امام راحل آن عزیزی است که: گر نگه دار وی آن است که من می دانم / شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.



انقلاب آن روزها اگر با رفتن مطهری، بهشتی، باهنر و رجایی احساس خلاء می کرد - که با وجود امام نمی کرد-، امروز مطهری ها، بهشتی ها، باهنرها و رجایی ها فراوانند و حتی اگر تیر تهمت ها برای ترور شخصیت ها زهرآگین شود، پادزهر داوری مردم نمی گذارد بار گرانقدر این درخت تناور، یعنی انقلاب اسلامی خشک و حتی شاخ و برگ هایش پژمرده گردد. سرچشمه انقلاب هنوز جوشان است و زلال جاری آن شاید در مسیر گل آلود شود،اما این وعده تخلف ناپذیر خداوندی در «استعینوا بالصبر و الصلاه» و «ان تنصروا الله ینصرکم» است که انشاءالله به اقیانوس ظهور حضرت حق می پیوندد.

سیام 1058**1535

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.