مرگ ماندلا و میراث او برای اهل قدرت

سیدابوالحسن مختاباد,نلسون ماندلا

یکی از مهمترین درس و عبرت هایی که ماندلا بر جای گذاشت ،احساس شرمندگی برای آنانی بود که پیش از به دست آوردن قدرت و حکومت اهل مبارزه و زندان و بند و زنجیر بودند، اما وقتی قدرت به دستشان آمد گام در وادی و طریقتی دیگر نهادند.

به قول استاد هوشنگ ابتهاج سایه در مثنوی بلند  و باشکوه بانگ نی:

آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی کردید و زندانبان شدید
داستان معروف مارگیر و اژدها در دفتر سوم مثنوی مولوی می تواند تفسیری باشد از مواجهه آدمی با اژدهای قدرت که البته برخی به قول مولانا :
«لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب» به سوی این مار افسونگر قدرت می غیژیدند و آن را می طلبیدند ، در حالی که به تعبیر مولانا گوهر وجود آدمی از چنان عظمت و انفتاح و گشایشی برخوردار است که نباید مقهور چنین چیزهایی شود. مثل امام علی(ع) که سال‌های سال سکوت کرد و اژدهای قدرت برای او همانند عطسه بزی بود و در زمان حکومتش نیز مقهور آن نشد، چرا که به کوه وجود آدمی پی برده بود.

آدمی کوهیست چون مفتون شود
کوه اندر مار حیران چون شود
خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

صد هزاران مار و که حیران اوست
او چرا حیران شدست و ماردوست
اگر چه برابر دیدگاه های صاحب نظران و فیلسوفان سیاسی آدمی همه گاه به دنبال سوارشدن بر اسب و اژدهای قدرت بود و هست، و وقتی هم بر چنین موجودی نشست و تکیه گاهی یافت ، عهد و ایمان قدیم را به طاق نیسان می‌کوبد و بی‌اعتنا به گذشته خویش خوی و خصلتی تازه می‌یابد، چرا که قدرت میل به سرکشی دارد و مولوی نیز در همین داستان نفس قدرت‌طلب را به همان اژدها تشبیه می‌کند که کارش همانند حجاج کشتن و خون خوردن است.

بندها بگسست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد
از فتاده و کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت
که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج را
سهل باشد خون‌خوری حجاج را
اما هستند آدمیانی که چنین نیستند و در برابر اژدهای قدرت ، زمام و اختیار در دست دارند و سعی کرده‌اند همه گاه این افعی مدام بالنده را در برف و یخبندان فراق نگه دارند و بر آن لگام زنند.

اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
چرا که میدانند اژدهای قدرت با دمی غفلت می‌تواند روح و روان آدمی را بلعیده و از او آدمی دیگر بسازد:
نفس اژدرهاست او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است.

ماندلا و سرگذشتش ، وقتی قدرت را به دست گرفت،بر خلاف آن چیزی بود که دیگر اصحاب قدرت در مواجهه با آن از خود بروز دادند. او  وقتی در فوریه سال 1990 و در میان اجتماع ده‌ها هزار نفری هوادارانش قول داد، صلح و آشتی را برای مردمانش به ارمغان آورد ،راه صفا و برادری را  با آنانی در پیش گیرد که به زندانش افکندند و انواع آزار و اذیت‌ها را بر او و دوستانش روا داشتند، از کینه و حقد و حسد و انتقام اجتناب کند، برخلق شفقت ورزد و سیاه و سفید ،برایش از یک جنس و جنم باشند،چنین کرد و تا آخرین لحظه عمرش بر این عهد وفادار ماند. او در اوج محبوبیت، اژدهای قدرت را رها کرد و به دیگری بخشید. سخت است که باور کنیم بعد از آزادی از زندان با همانانی زیست و نغمه برابری سر داد و حتی در گرفتن جایزه صلح نوبل بریک پلکان ایستاد که آرزوی مرگ او را داشتند و به خونش تشنه بودند، اینکه با دشمنانت کینه نورزی و علاوه بر آن برای هدفی بزرگتر کینه های شخصی را فراموش کنی ، تنها در سیره ماندلا به یادگار مانده است.او به تعبیر بارگاس یوسا به سیاست اعتباری دوباره داد.به اهل سیاست فهماند که می توان نگاهی متفاوت داشت و به افکار عمومی هم باوراند که سیاست تنها فریب و خدعه و نیرنگ و دروغ و ریا نیست و می توان نگاه اخلاقی به سیاست داشت و بر همان اساس مشق و تمرین سیاست کرد.

زندگی او ، به خصوص در دوران معاصر یک فضیلت را در میان آدمیان زنده کرد. فضیلت شرمندگی برای آنانی که روزی مبارز و مجاهد راه آزادی بودند ،اما وقتی بر اسب سرکش و اژدهای بی مهار قدرت سوار شدند، فرعونیت پیشه و آن کردند که نباید می‌کردند. نام و یاد ماندلا برای این گروه از اصحاب قدرت همه گاه ، همانند آینه ای را می‌ماند که هر روز به آنها یادآوری می‌کند، من با قدرت این گونه رفتار کردم و مقهور آن نشدم، تو چه کردی؟ آیا مقهور قدرت شدی و او بر تو غلبه کرد؟یا در چالش با آنی و ‌هنوز امیدوار به غلبه بر آن؟

 

بعد از تحریر:داستان مارگیر و اژدها در بغداد می گذرد.مارگیری به صحرا می رود و با مار غول پیکری روبرو می شود که به دلیل سرمای زمستان به خواب رفته اما او فکر می کند که او مرده است.مارگیر مار را بر گاری گذاشته و به میدان اصلی بغداد می آورد و بانگ می زند و مردم را دعوت به دیدن مار می کند تا هم درآمدی کلان کسب کند وهم شجاعتش را به رخ دیگران بکشاند.

مردم گرد می‌آیند اما هنگام ظهر آفتاب بغداد بدن مار را گرم می کند و او به حرکت در می آید  و  علاوه بر حمله به مردم مارگیر را هم به هلاکت می رساند.

کد N8325

وبگردی