به مناسبت ۲۱ خرداد، روز تولد بابک بیات

الان نمی‌دانم آن خانه بزرگ و با نمای سفید حوالی فلکه سوم تهرانپارس در چه حال و هوایی است و آیا تا در باز می‌شود صدها ملودی ماندگار در ذهنت زنده می‌شود یا نه. درست است که پسرهای …

الان نمی‌دانم آن خانه بزرگ و با نمای سفید حوالی فلکه سوم تهرانپارس در چه حال و هوایی است و آیا تا در باز می‌شود صدها ملودی ماندگار در ذهنت زنده می‌شود یا نه. درست است که پسرهای دوقلوی مرحوم بیات موزیسین شده‌اند و حتی بامداد راه پدر را ادامه می‌دهد اما این یک چیز است و تصور پر بودن فضای آن خانه پرخاطره از عطر ملودی‌هایی که هر خط آنها یک احساس لطیف و بغض‌آلود را به یادت می‌آورند یک چیز دیگر. لابد خود استاد هم آن فضا را تکمیل می‌کرد. تو حرف می‌زدی و او فقط نگاه می‌کرد. بعد یک چیزی می‌گفت که تو متوجه می‌شدی چندان به آنچه می‌گفتی توجه نداشته و در خیالات خودش درگیر بوده و این تو را برد به این ذهنیت که لابد داشته یک ملودی دیگر را می‌ساخته یا آنچه را که حک شده بر صفحه تاریخ موسیقی پاپ ما، مرور می‌کرده و بنابراین بدون آنکه ناراحت شوی از اینکه استاد چرا متوجه حرف‌هایت نیست دل می‌سپردی به این ذهنیت و آن وقت این تو بودی که می‌رفتی در دنیای دیگر تا اینکه حرکتی از او به تو می‌رساند که کجایی و آن وقت منتظر بودی که بگوید برویم طبقه بالا. باید مشتاق می‌شدی و اگر مشتاق نبودی همان جا در طبقه اول روی یک مبل می‌نشست و تو روبه‌رویش و چشمت به پله بود. اما پله فقط چند پله بود که خیلی زود می‌رسید به پاگرد و آنطرف پاگرد دیگر دیده نمی‌شد و باید می‌نشستی تا چیزی به او یادآوری کند که بالا بهتر است برای مصاحبه و یا حتی مصاحبت.آن اتاق بزرگ طبقه بالایی که پنجره‌ای به حیاط و کوچه خلوت پشت خیابان داشت برای خود مرحوم بیات هم چیز دیگری بود، لابد، که هرگاه به آنجا وارد می‌شد از قالب یک مرد نسبتا درشت هیکل و با چهره‌ای مردانه و نسبتا خشن تبدیل می‌شد به یک پرنده بی‌قرار. یاد آدم‌هایی که به آنجا آمده و رفته‌بودند، یاد ملودی‌هایی که آنجا ساخته و ثبت شده بود و عکس‌های روی دیوار و پیانو و اصلا خود آن پیانوی ماهگونی رنگ که باید حالی دست می‌داد که استاد می‌رفت پشت آن و شروع می‌کرد به زمزمه ملودی‌ای که ذهنش را رها نمی‌کرد و در چشم‌هایش پیدا بود وقتی بی‌قرارش می‌کرد. این حالت البته خیلی غریب‌تر از همه احوالاتش بود.

مثل آن روز در حوالی سال‌های ۸۰ و ۸۱ یک که قرار بود مصاحبه کنیم و آنجا نشسته بودیم و دیر شده بود اما شروع نمی‌شد و او بی‌مقدمه رفته بود روی صندلی پیانو نشسته بود و خودش را کشیده بود جلوتر و بعد بدون آنکه برگردد به جوان نشسته بر مبل سمت راستش نگاه کند گفته بود: «مصاحبه باشد برای بعد» و شروع کرد به نواختن و بعد خواندن و آن‌وقت آن جوان مبهوت نشسته بر مبل سمت راست، روبه‌رویش یک خواننده خوش‌صدای با تن و طنینی فوق‌العاده را دید که با تمام وجود می‌خواند و چقدر هم درخشان می‌خواند و غرق حیرت شد از اینکه چرا خودش این همه سال نخوانده است. این سوال را بعدا جواب می‌دهد. سال‌ها بعد وقتی رفته بود آن طرف آب‌ها و تازه برگشته بود خیلی زود نصف شده بود. از آن هیبت و صلابت فقط غرور و سکوت یک مرد قوی مانده بود و اینکه باور نداشت که قرار است چند وقت دیگر برود به راه برنگشت روی تخت دراز کشیده بود تختی در همان گوشه سمت راست آن پیانوی ماهگونی‌رنگ بامداد و باربد روی عکس آن پیانو بغلش کرده بودند و شاملو هم داشت نگاهش می‌کرد. پیانو ساکت بود. روی تخت، لاغر و تکیده دراز کشیده بود و وقتی چشمانش را می‌بست و حرف می‌زد می‌دیدی که چقدر نصف شده است اما هیچ چیزش باور مرگ را به ذهنت نمی‌آورد و خودش به این ذهنیت دامن می‌زد. به سختی حرف می‌زد اما طوری برخورد می‌کرد که این حالت عارضه یک سرماخوردگی شدید است و چند روز دیگر مرتفع خواهد شد در صورتی که آن «بزرگ موندنی» در حال فروریختن بود. نمی‌خواست کسی بفهمد که او اینقدر مریض است با اینکه در دستگاه، ضبط صوت من به جای آن ملودی‌ساز پر از ملودی با آن صدای پرحجم دلنشین، صدای خسته و خاموش یک مرد، ثبت شده است که از محمد اوشال می‌گوید و ایرج جنتی‌عطایی و دوستان و خوانندگان آن دوران و این دوران و وقتی می‌رسد به ماجرای تصادف بامدادش، خاطره آهنگ سریال امام رضا را یادآوری می‌کند و گریه‌هایش را برای آقا که: «این پسر را از تو می‌خواهم او برای تو پیانو زده است» نمی‌دانم این پیانوی ماهگونی خاموش را گفت یا پیانوی دیگر را اما آن بامداد از نزدیکی اجل برگشت تا حالا راه پدر را ادامه بدهد و لابد حال و هوای آن خانه با نمای سفید حوالی فلکه سوم تهرانپارس را با موسیقی حفظ کرده است.

آرش نصیری