اولين پاسخ به پرسش چگونگى نظام اجتماعي، مى‌توانست چنين باشد: ارزش‌هائى وجود دارند که بسيارى از افراد يا تمام آنها در آن ارزش‌ها شريک هستند و لذا از آن ارزش‌هاى مشترک است که نظامى منبعث مى‌شود. اما اين واقعيت که انسان‌ها هدف‌هاى خاصى را تعقيب مى‌کنند خودبه‌خود اين معنا را نمى‌دهد که آنان ”منظم و قاعد‌ەمند“ اين کار را انجام مى‌دهند؛ به‌طورى که مى‌توان گفت آنان خود را به مقررات خاصى پايبند مى‌دانند.


توماس هابس (Thomas Hobbes) مى‌پرسد: چرا جامعه به‌صورت حالت ”جنگ هريک عليه همگان“ در نمى‌آيد؟ چگونه مى‌توان وجود انسان‌ها را به‌طور منظم در کنار هم و باهم توضيح داد؟ چگونه مى‌توان تضمين کرد که رفتار انسانى به‌سوى قواعد خاص و هدف‌هاى خاص جهت‌گيرى مى‌شود؟ مسئله نظام در زندگى اجتماعى از قرون پيشين مسئله تعيين‌کننده بوده و حتى براى تالکوت پارسونز تعيين‌کننده‌ترين مسئله جامعه‌شناسى است. اگر نظر هايک (Hayek) را دنبال کنيم، اين مسئله در مرحله آخر، يک مسئله محورى و تعيين‌کننده اقتصادى نيز هست.