اشاره می‌شود که چگونه ممکن است نگرش‌ها منجر به رفتار شوند، اما این امکان هم وجود دارد که رفتار منجر به نگرش شود. پرنفوذترین نظریه در مورد این زنجیره رویدادها نظریه ناهماهنگی شناختی (cognitive dissonance) لئون فستینگر (Leon festinger) بوده است. مثل سایر نظریه‌های هماهنگی شناختی، در نظریه ناهماهنگی شناختی نیز فرض می‌شود كه نوعی سائق (drive) هماهنگی شناختی وجود دارد؛ دو شناخت که با یکدیگر ناهماهنگ باشند، احساس ناراحتی به‌وجود می‌آورند و این نیز شخص را برمی‌انگیزد که ناهماهنگی را از میان بردارد و شناخت‌های خود را به حالت توازن بازگرداند. این ناهمسازی را ناهماهنگی شناختی نامیده‌اند (فستینگر، ۱۹۵۷).


گرچه نظریه ناهماهنگی شناختی به‌طور کلی با انواع بسیاری از ناهماهنگی‌ها سروکار دارد، اما بیش از هر چیز در پیش‌بینی یک نوع ناهماهنگی نتایج امیدبخشی داشته است: دست زدن شخص به رفتار مخالف نگرش‌هایش فشاری ایجاد می‌کند تا نگرش وی به‌گونه‌ای تغییر کند که با رفتارش هماهنگ گردد. علاوه بر این، طبق این نظریه دست زدن به یک رفتار ضدنگرشی بیشترین ناهماهنگی را به‌وجود می‌آورد و این نیز در شرایطی که دلیل بسیار موجهی برای انجام دادن آن رفتار وجود نداشته باشد به بیشترین تغییر در نگرش می‌انجامد. این امر در تحقیق استادانه فستینگر و کارل‌ اسمیت در زمینه توجیه ناکافی که قبلاً از آن یاد کرده‌ایم نشان داده شده است.


به خاطر دارید که در آن تحقیق آزمودنی‌هائی که تکالیف کسل‌کننده‌ای انجام داده بودند وادار شدند به یک آزمودنی جدید بگویند که تکالیفشان بسیار جالب و سرگرم‌کننده بوده است. آزمودنی‌هائی که به آنها برای گفتن این مطلب ۲۰ دلار پرداخت شده بود نگرش خود را تغییر ندادند، اما آزمودنی‌هائی که برای همین‌کار ۱ دلار دریافت داشته بودند اعتقاد پیدا کردند که آن تکالیف در واقع جالب و سرگرم‌کننده بوده است. طبق نظریه ناهماهنگی شناختی، دریافت ۲۰ دلار دلیل موجهی برای انجام آن رفتار فراهم می‌کنند و به این ترتیب شخص تقریباً هیچ‌گونه احساس ناهماهنگی شناختی نمی‌کند. هماهنگی قابل‌ملاحظه‌ای بین رفتار شخص و مشوق آن رفتار سبب می‌شود که ناهماهنگی بین رفتار شخص و نگرش‌های وی نسبت به آن تکالیف ناپدید شود. به همین دلیل آزمودنی‌هائی که ۲۰ دلار دریافت کرده بودند نگرش‌های خود را تغییر ندادند، اما آزمودنی‌هائی که ۱ دلار دریافت کرده بودند دلیل موجهی برای دست زدن به آن رفتار نداشتند و از این رو دچار ناهماهنگی شناختی شدند و این ناهماهنگی را با اعتقاد به اینکه واقعاً از آن تکالیف لذت برده‌اند کاهش دادند. نتیجه کلی اینکه رفتار ناهماهنگی را در شرایطی منجر به تغییر نگرش می‌شود که بتوان آن رفتار را با حداقل فشار در افراد ایجاد کرد و فرقی نمی‌کند که برای این‌منظور از پاداش استفاده شود یا از تنبیه.


آزمایش‌هائی با کودکان، حاکی از درستی پیش‌بینی یاد شده در مورد تنبیه خفیف است. وقتی کودکان این درخواست جزئی را می‌پذیرند که از بازی کردن با یک اسباب‌بازی جالب‌توجه خودداری کنند به این باور می‌رسند که اسباب‌بازی مزبور آنقدرها هم که ابتدا فکر می‌کرده‌اند جالب نیست - باوری هماهنگ با این مشاهده که دیگر در حال بازی با آن اسباب‌بازی نیستند. اما اگر کودکان بر اثر یک تهدید شدید به تنبیه از بازی کردن با آن اسباب‌بازی خودداری کنند، علاقه خود را نسبت به آن تغییر نمی‌دهند (آرونسون ”Aronson“ و کارل اسمیت، ۱۹۶۳؛ فریدمن ”Freedman“، سال ۱۹۶۵).


نظریه ناهماهنگی شناختی برخی دیگر از پدیده‌های مربوط به تغییر نگرش را نیز پیش‌بینی می‌کند و الهام‌بخش بحث‌ها و تحقیقات فراوانی بوده است.