با دل گفتم اگر بود جای سخن

با دوست غمم بگو در اثنای سخن

دل گفت به گاه وصل با یار مرا

نبود ز نظاره هیچ پروای سخن

٭٭٭

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن

بازم در صد محنت و غم باز مکن

دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مرد

معشوق شگرفست برو ناز مکن

٭٭٭

باغست و بهار و سر و عالی ای جان

ما می نرویم از این حوالی ای جان

بگشای نقاب و در فروبند کنون

مائیم و توئی و خانه خالی ای جان

٭٭٭

بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من

سرمست همی شدیم روزی به چمن

عمریست که من در آرزوی آنم

کان عهد به یادآوری ای عهد شکن

٭٭٭

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن

بیزار ز لعل و سنگ باید بودن

مردانه و مرد رنگ باید بودن

ور نی به هزار ننگ باید بودن

٭٭٭

بر خسته دلان راه ملامت میزن

هردم زخمی فزون ز طاقت میزن

آتش میزن به هر نفس در جانی

واندر همه دم دم فراغت میزن

٭٭٭

بر گرد جهان این دل آواره‌ی من

بسیار سفر کرد پی چاره‌ی من

وان آب حیات خوش و خوشخواره‌ی من

جوشید و برآمد ز دل خاره‌ی من

٭٭٭

بر گردن ما بهانه‌ای خواهی بستن

وز دام و دوال ما نخواهی رستن

بالا نگران شدی که بیگانه شده است

دف را بمیفشان که نخواهی رفتن

٭٭٭

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان

تا مسکن و خانه‌ها شود آبادان

ای بلغاری تو خانه کن در بلغار

وی تازی گو برو سوی عبادان

٭٭٭

پالوده شوی در طلب پالودن

فرسوده شوید در هوس فرسودن

تا لذت پالودنتان شرح دهد

ور نیست چگونه هست خواهد بودن

٭٭٭

پیموده شدم ز راه تو پیمودن

فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن

نی روز بخوردن و نه شب بغنودن

ای دوستی تو دشمن خود بودن

٭٭٭

تا با خودی دوری ارچه هستی با من

ای بس دوری که از تو باشد تا من

در من نرسی تا نشوی یکتا من

اندر ره عشق یا تو باشی یا من

٭٭٭

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان

نز کعبه خبر دارم و نز قبله‌ی نشان

با روی تو رو به قبله کردن نتوان

کاین قبله‌ی قالبست و آن قبله‌ی جان

٭٭٭

توبه کردم ز توبه کردن ای جان

نتوان ز قضا کشید گردن ای جان

سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است

سوگند به نام دوست خوردن ای جان

٭٭٭

تو شاه دل منی و شاهی میکن

نوشت بادا ظلم سپاهی میکن

بر کف داری شراب و جامی که مپرس

آن را بده و تو هر چه خواهی میکن

٭٭٭

جانم بر آن قوم که جانند ایشان

چون گل بجز از لطف ندانند ایشان

هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست

هر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان

٭٭٭

جانهاست همه جانوران را جز جان

نانهاست همه نان طلبان را جز نان

هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی

آن را بدل و عوض برود جز جانان

٭٭٭

جز باده‌ی لعل لامکان یاد مکن

آنرا بنگر از این و آن یاد مکن

گر جان داری از این جهان یاد مکن

مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن

٭٭٭

جز جام جلالت اجل نوش مکن

جز نغمه‌ی عشق کبریا گوش مکن

در کان عقیق فقر عشرت نقد است

می می‌خور و قصه‌ی پرندوش مکن

٭٭٭

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان

نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان

هر تیر که جست از آن سخت کمان

هر نکته که هست هست از آن شهره بیان

٭٭٭

چندین به تو بر مهر و وفا بسته‌ی من

ای خوی تو آزردن پیوسته‌ی من

من صبر کنم ولیک ننگت نبود

یک روز تو از درد دل خسته‌ی من

٭٭٭

چون آتش میشود عذارش به سخن

خون می‌چکد از چشم خمارش به سخن

چون می‌برود صبر و قرارش به سخن

ای عشق سخن بخش درآرش به سخن

٭٭٭

چون بنده نه‌ای ندای شاهی میزن

تیر نظر آنچنانکه خواهی میزن

چون از خود و غیر خود مسلم گشتی

بی‌خود بنشین کوس الهی میزن

٭٭٭

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من

چون می به قوام خود رسیدم ز تو من

نی نی غلطم که تو می و من آبم

آمیخته‌ایم و ناپدیدم ز تو من

٭٭٭

حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن

خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن

انکار زیان تست زو کمتر گیر

اقرار ترا سود دهد افزون کن

٭٭٭

چون زرد و نزار دید او رو یک من

خونابه روان ز چشم چون جو یک

خندید و به خنده گفت دلجو یک من

ای ظالم مظلومک بدخو یک من

٭٭٭

خود حال دلی بود پریشانتر از این

با واقعه‌ی بی‌سر و سامان‌تر ازین

اندر عالم که دید محنت‌زده‌ای

سرگشته‌ی روزگار حیران‌تر از این