آن روز که جانم ره کیوان گیرد

اجزای تنم خاک پریشان گیرد

بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز

تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

٭٭٭

آن روز که چشم تو ز من برگردد

وز بهر تو کشتنم میسر گردد

در غصه‌ی آنم که چه خواهم عذرت

گر چشم تو در ماتم من تر گردد

٭٭٭

آن روز که روز ابر و باران باشد

شرط است که جمعیت یاران باشد

زانروی که روییار را تازه کند

چون مجمع گل که در بهاران باشد

٭٭٭

آن روز که عشق با دلم بستیزد

جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد

عاقل مردی که او ز من پرهیزد

٭٭٭

آن روز که کار وصل را ساز آید

وین مرغ از این قفس بپرواز آید

از شه چو صفیر ارجعی باز شود

پروازکنان به دست شه بازآید

٭٭٭

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند

مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند

واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند

کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

٭٭٭

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد

آنکس که خبر یافت از او کی خسبد

می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب

ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

٭٭٭

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد

وین نادره آب حیوانشان بکشد

گر فاش کنند مردمانشان بکشند

ور عشق نهان کنند آنان بکشند

٭٭٭

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید

مالم همه خورد و کار با دلق رسید

آبی که از آن دامن خود میچیدم

اکنون جوشیده است و تا حلق رسید

٭٭٭

آن کان نبات و تنگ شکر نامد

وان آب حیات بحر گوهر نامد

گفتم بروم به عشوه دمها دهمش

چون راست بدیدمش دمم برنامد

٭٭٭

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد

در دهر کدام پادشا می‌خواهد

هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است

زان جمله‌ی خورشید ترا می‌خواهد

٭٭٭

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد

صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد

چون شش جهتم شعله‌ی آتش بگرفت

آه کردم و دست بر دهانم بنهاد

٭٭٭

آن کس که ترا بیند و خندان نشود

وز حیرت تو گشاده دندان نشود

چندانکه بود هزار چندان نشود

جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

٭٭٭

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند

٭٭٭

آن کس که از آب و گل نگاری دارد

روزی به وصال او قراری دارد

ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد

کو چون تو غریب شهریاری دارد

٭٭٭

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد

وز بهر مقام آشیانی دارد

نی طالب کس بود نه مطلوب کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

٭٭٭

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد

امروز بر این رسن معلق میزد

وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد

بر خود ز غمت هزار گون دق میزد

٭٭٭

آن کس که مرا به صدق اقرار کند

چون لعبتگان مرا به بازار کند

بیزارم از آن کار و نیم بازاری

من بنده‌ی آن کسم که انکار کند

٭٭٭

آن کیست که بیرون درون مینگرد

در اهل جنون به صد فسون مینگرد

وز دیده نگر که دیده چون مینگرد

و آن کیست که از دیده برون مینگرد

٭٭٭

آن لحظه که آن سرو روانم برسید

تن زد تنم از شرم چو جانم برسید

او چونکه چنان بد چنانم برسید

من چونکه چنین نیم بدانم برسید

٭٭٭

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد

من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد

آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست

کامروز ز پیراهن تو بوی برد

٭٭٭

آن نزدیکی که دلستان را باشد

من ظن نبرم که نیز جان را باشد

والله نکنم یاد مر او را هرگز

زانروی که یاد غایبان را باشد

٭٭٭

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد

آن داهیه‌ای که بندها را بدرد

چون سیر برهنه گردد از رسم جهان

در عشق جهان را به پیازی نخرد

٭٭٭

آنها که بتش خزان سوخته‌اند

وز لطف بهار چشمشان دوخته‌اند

اکنون همه را خلعت تو دوخته‌اند

شیوه‌گری و غنج درآموخته‌اند

٭٭٭

آنها که به کوی عارفان افتادند

با نفخه‌ی صور چابک و دلشادند

قومی به فدای نفس تن در دادند

قومی ز خود و جهان و جان آزادند

٭٭٭

آنها که چو آب صافی و ساده روند

اندر رگ و مغز خلق چون باده روند

من پای کشیدم و دراز افتادم

اندر کشتی دراز افتاده روند

٭٭٭

آنها که دل از الست مست آوردند

جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند

از دل بنهادند قدم بر سر جان

تا یک دل پر درد بدست آوردند

٭٭٭

آنها که شب و روز ترا بر اثرند

صیاد نهانند ولی مختصرند

با هر که بسازی تو از آنت ببرند

گر خود نروی کشان کشانت ببرند