خندید فرح تا بزنی انگشتک

گردید قدح تا بزنی انگشتک

بنمودت ابروی خود از زیر نقاب

چون قوس قزح تا بزنی انگشتک

٭٭٭

در بحر صفا گداختم همچو نمک

نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک

اندر دل من ستاره‌ای شد پیدا

گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک

٭٭٭

آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ

ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ

وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ

تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ

٭٭٭

با همت بازباش و با کبر پلنگ

زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ

کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ

کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ

٭٭٭

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ

بر دامن زیرکان عالم زن چنگ

با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ

آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ

٭٭٭

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ

وز پرده‌ی عشاق برآرم آهنگ

گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ

در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ

٭٭٭

می‌گردد این روی جهان رنگ به رنگ

وز پرده همی بیند معشوقه‌ی شنگ

این لرزه‌ی دلها همه از معشوقیست

کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ

٭٭٭

یک چند میان خلق کردیم درنگ

ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ

آن به که نهان شویم از دیده‌ی خلق

چون آب در آهن و چو آتش در سنگ

٭٭٭

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل

از جان و خرد تهیست مانند دهل

گبر ابدی باشد کو شاد نشد

از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

٭٭٭

آن می که گشود مرغ جانرا پر و بال

دلرها برهانید ز سیری و ملال

ساقی عشق است و عاشقان مالامال

از عشق پذیرفته و بر ماست حلال

٭٭٭

آواز گرفته است خروشان مینال

زیرا شنواست یار و واقف از حال

آواز خراشان و گلوی خسته

نالان ز زوال خویش در پیش کمال

٭٭٭

از عقل دلیل آید و از عشق خلیل

این آب حیات دان و آن آب سبیل

در چرخ نیابی تو نشان عاشق

در چرخ درآیی بنشانهای رحیل

٭٭٭

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل

حقا که نه این دارم و نی آن حاصل

زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر

دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل

٭٭٭

اسرار حقیقت نشود حل به سال

نی نیز به درباختن حشمت و مال

تا دیده و دل خون نشود پنجه سال

از قال کسی را نبود راه به حال

٭٭٭

این عشق کمالست و کمالست و کمال

وین نفس خیالست خیالست و خیال

این عشق جلالست و جلالست و جلال

امروز وصالست و وصالست و وصال

٭٭٭

این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل

هرچند که راهیست ز دل جانب دل

در چشم تو نیستم تو در چشم منی

تو مردم دیدای و من مردم گل

٭٭٭

پر از عیسی است این جهان مالامال

کی گنجد در جهان قماش دجال

شورابه‌ی تلخ تیره دل کی گنجد

چون مشک جهان پر است از آب زلال

٭٭٭

جانی دارم لجوج و سرمست و فضول

وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول

از من سوی یار من رسولست خدای

وز یار بسوی من خدایست رسول

٭٭٭

چون آمده‌ای در این بیابان حاصل

چون بیخبران مباش از خود غافل

گامی میزن به قدر طاقت منشین

کاسوده‌ی خفته دیر یابد منزل

٭٭٭

چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل

ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل

خود را به قدم ز غیر او خالی کن

تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل

٭٭٭

حاشا که کند دل به دگر جا منزل

دور از دل من که گردد از عشق خجل

چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد

هم سرمه‌ی دیده‌ای و هم قوت دل

٭٭٭

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال

واقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال

فربا و صفاء و سبقنا الحوال

کی نعتق بالنجدة روح‌العمال

٭٭٭

در خاموشی چرا شوی کند و ملول

خو کن به خموشی که اصولست اصول

خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی

صد بانک و غریو است و پیامست و رسول

٭٭٭

در عشق نوا جزو زند آنگه کل

در باغ نخست غوره است آنگه مل

اینست دلا قاعده در فصل بهار

در بانگ شود گربه و آنگه بلبل

٭٭٭

عشقی به کمال و دلربائی به جمال

دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال

زین نادره‌تر کجا بود هرگز حال

من تشنه و پیش من روان آب زلال

٭٭٭

عشقی دارم پاکتر از آب زلال

این باختن عشق مرا هست حلال

عشق دگران بگردد از حال به حال

عشق من و معشوق مرا نیست زوال

٭٭٭

عمری به هوس در تک و تاز آمد دل

تا محرم جان دلنواز آمد دل

در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت

انصاف بده که پاکباز آمد دل