صد بار بگفتمت ز مستان مگریز

جان در کفمان سپار و بستان مگریز

از من بشنو گریز پا سر نبرد

گر جان خواهی ز حلقه‌ی جان مگریز

٭٭٭

صد بار بگفت یار هرجا مگریز

گر بگریزی بجز سوی ما مگریز

هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی

در شهر گریز سوی صحرا مگریز

٭٭٭

گر بکشندم نگردم از عشق توباز

زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز

گویند مرا سرت ببریم به گاز

پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

٭٭٭

گر در ره عشق او نباشی سرباز

زنهار مکن حدیث عشقی سرباز

گر روشنی میطلبی همچون شمع

پروانه صفت تو خویشتن را در باز

٭٭٭

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز

ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز

نومید نیم ز بارگاه کرمت

زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز

٭٭٭

مائیم و توئی و خانه خالی برخیز

هنگام ستیز نیست ای جان مستیز

چون آب و شراب با حریفان آمیز

چندانکه رسم بجای کج دار و مریز

٭٭٭

مائیم و دمی کوته و سودای دراز

در سایه‌ی دل فکنده دو پای دراز

نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز

صد روز قیامت است چه جای دراز

٭٭٭

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز

چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز

زین روز شبان کجا برد بو شب و روز

خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

٭٭٭

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز

آغاز بنه ترانه‌ی بی‌آغاز

سبلت میمال خواجه‌ی شهر توئی

آخر به گزاف نیست این ریش دراز

٭٭٭

معشوقه‌ی ما کران نگیرد هرگز

وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز

هم صورت و هم آینه والله که ویست

این آینه زنگی نپذیرد هرگز

٭٭٭

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز

٭٭٭

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز

وامم داری نبات بسیار هنوز

گر از سر خاک من برآید خاری

لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز

٭٭٭

من همتیم کجا بود چون من باز

عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز

با خویشتنم خوش است در پرده‌ی راز

گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز

٭٭٭

میگوید مرمرا نگار دلسوز

میباید رفت چون به پایان شد روز

ای شب تو برون میای از کتم عدم

خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

٭٭٭

نی چاره‌ی آنکه با تو باشم همراز

نی زهره‌ی آنکه بی‌تو پردازم راز

کارم ز تو البته نمیگردد ساز

کار من بیچاره حدیثی است دراز

٭٭٭

هین وقت صبوحست میان شب و روز

غیر از مه وخورشید چراغی مفروز

زان آتش آب گونه یک شعله برآر

در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز

٭٭٭

یاری خواهی ز یار با یار بساز

سودت سوداست با خریدار بساز

از بهر وصال ماه از شب مگریز

وز بهر گل و گلاب با خار بساز

٭٭٭

یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز

تابد به تو اینچنین مه جان‌افروز

در تاریکیست آب حیوان تو مخسب

شاید که شبی در آب اندازی پوز

٭٭٭

آمد آمد ترش ترش یعنی بس

میپندارد که من بترسم ز عسس

آن مرغ دلی که نیست در بند قفس

او را تو مترسان که نترسد از کس

٭٭٭

احوال دلم هر سحر از باد بپرس

تا شاد شوی از من ناشاد بپرس

ور کشتن بیگناه سودات شود

از چشم خود آن جادوی استاد بپرس

٭٭٭

از حادثه‌ی جهان زاینده مترس

وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس

این یکدم عمر را غنیمت میدان

از رفته میندیش وز آینده مترس

٭٭٭

از روز قیامت جهان‌سوز بترس

وز ناوک انتقام دلدوز بترس

ای در شب حرص خفته در خواب دراز

صبح اجلت رسید از روز بترس

٭٭٭

ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس

وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس

وی جمله خوبان بر تو لعبتگان

حال ما را ز هجرنا خوب بپرس

٭٭٭

جانا صفت قدم ز ابروت بپرس

آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس

حال دلم از دهان تنگت بطلب

بیماری من ز چشم جادوت بپرس

٭٭٭

چون روبه من شدی تو از شیر مترس

چون دولت تو منم ز ادبیر مترس

از چرخ چو آن ماه ترا همراه است

گر روز بگاهست وگر دیر مترس

٭٭٭

دارد به قدح می حرامی که مپرس

یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس

پیشم دارد شراب خامی که مپرس

می‌خواند مرمرا به نامی که مپرس