برجه که سماع روح برپای شده است

وان دف چو شکر حریف آن نای شده است

سودای قدیم آتش افزای شده است

آن های تو کو که وقت هیهات شده است

٭٭٭

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات

ماننده‌ی حاجیان به کعبه و به عرفات

چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر

آخر حرکات شد کلید برکات

٭٭٭

برکان شکر چند مگس را غوغاست

کی کان شکر را به مگسها پرواست

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست

بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست

٭٭٭

بر ما رقم خطا پرستی همه هست

بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست

ای دوست چو از میانه مقصود توئی

جای گله نیست چون تو هستی همه هست

٭٭٭

بر من در وصل بسته میدارد دوست

دل را بعنا شکسته میدارد دوست

زین پس من و دلشکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته میدارد دوست

٭٭٭

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی

عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

٭٭٭

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است

در شش جهت و برون شش، معبود اوست

باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد

این جمله بهانه و همه مقصود اوست

٭٭٭

بر جزوم نشان معشوق منست

هر پاره‌ی من زبان معشوق منست

چون چنگ منم در بر او تکیه زده

این ناله‌ام از بنان معشوق منست

٭٭٭

بستم سر خم باده و بوی برفت

آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

خون دلها ز بوش چون جوی برفت

زان سوی که آمد به همان سوی برفت

٭٭٭

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست

او رفت ز جای و گرد او هم برخاست

تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست

گردش اینجا و مرد در دار بقاست

٭٭٭

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت

وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت

باری دل من جز صفت گل نگرفت

بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

٭٭٭

پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست

خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست

غم نیستکه آثار جنون در رگ ما است

زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست

٭٭٭

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست

در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

٭٭٭

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست

بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست

در صومعه و مدرسه از راه مجاز

آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

٭٭٭

بیرون ز تن و جان و روان درویش است

برتر ز زمین و آسمان درویش است

مقصود خدا نبود بس خلق جهان

مقصود خدا از این جهان درویش است

٭٭٭

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست

کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست

جان باید داد و دل بشکرانه‌ی جان

آنرا که تمنای چنین مأوائیست

٭٭٭

بیرون ز جهان و جان یکی دایه‌ی ماست

دانستن او نه درخور پایه‌ی ماست

در معرفتش همین قدر دانم

ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

٭٭٭

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت

مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید

گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

٭٭٭

تا این فلک آینه‌گون بر کار است

اندریم عشق موج خون در کار است

روزی آید برون و روزی ناید

اما شب و روز اندرون در کار است

٭٭٭

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست

ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست

گیرم بت پندار شکستی آخر

آن بت که ز پندار برستی باقیست

٭٭٭

تا چهره‌ی آفتاب جان رخشانست

صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست

گویند که این وسوسه‌ی شیطانست

شیطان لطیف است و حیات جانست

٭٭٭

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود کنون

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

٭٭٭

تا در دل من صورت آن رشک پریست

دلشاد چو من در همه‌ی عالم کیست

والله که بجز شاد نمیدانم زیست

غم میشنوم ولی نمیدانم چیست

٭٭٭

تا تن نبری دور زمانم کشته است

آن چشمه‌ی آب حیوانم کشته است

او نیست عجب که دشمن جانش کشت

من بوالعجبم که جان جانم کشته است

٭٭٭

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست

بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست

چون دیک هزار کف بسر می‌آرد

تا خلق ندانند که او در جوشست

٭٭٭

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست

در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست

از باده‌ی او بر کف جان بلبله‌هاست

در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست

٭٭٭

تا من بزیم پیشه و کارم اینست

صیاد نیم صید و شکارم اینست

روزم اینست و روزگارم اینست

آرام و قرار و غمگسارم اینست

٭٭٭

تا مهر نگار باوفایم بگرفت

من بودم و او چو کیمیایم بگرفت

او را به هزار دست جویان گشتم

او دست دراز کرد و پایم بگرفت