عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

٭٭٭

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روز بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

٭٭٭

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست

مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست

بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست

ور عشق خوش است این همه فریاد چراست

٭٭٭

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت

مسکین دل من دید نشانش بشناخت

روزیکه دلم ز بند هستی برهد

در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

٭٭٭

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست

این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست

اندر تن ماست یا برون از تن ماست

یا در نظر شمس حق تبریزیست

٭٭٭

عشقی نه به اندازه‌ی ما در سر ماست

و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست

آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست

ما در خور او نه‌ایم و او درخور ماست

٭٭٭

عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت

در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت

چون در سرشان جایگه پند ندید

پای همه بوسید و ره خویش گرفت

٭٭٭

عمریست که جان بنده بیخویشتن است

و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست

مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

٭٭٭

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست

قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست

چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست

چنین من و ماست بیخبر از من و ما است

٭٭٭

گر آتش دل نیست پس این دود چراست

ور عود نسوخت بوی این عود چراست

این بودن من عاشق و نابود چراست

پروانه ز سوز شمع خشنود چراست

٭٭٭

گر آه کنم آه بدین قانع نیست

ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست

ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است

پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست

٭٭٭

گر باد بر آن زلف پریشان زندت

مه طال بقا از بن دندان زندت

ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح

گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت

٭٭٭

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت

از من خبرت که بینوا خواهی رفت

ور درگذری از این ببینی بعیان

کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت

٭٭٭

گر جمله‌ی آفاق همه غم بگرفت

بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت

یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت

وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت

٭٭٭

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست

ور طعنه‌ی عشقت شنوم ننگی نیست

با وصل خوشت میزنم و میگیرم

وصلی که در او فراق را رنگی نیست

٭٭٭

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست

ور در هجری دوزخ با داغ اینست

عشق است قدیم در جهان پوشیده

پوشیده برهنه میکند لاغ اینست

٭٭٭

گر دف نبود نیشکر او دف ماست

آخر نه شراب عاشقی در کف ماست

آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست

آخر نه سلیمان نهان آصف ماست

٭٭٭

گر شرم همی از آن و این باید داشت

پس عیب کسان زیر زمین باید داشت

ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی

چون آینه روی آهنین باید داشت

٭٭٭

گرمای تموز از دل پردرد شماست

سرمای زمستان تبش سرد شماست

این گرمی و سردی نرسد با صدپر

بر گرد جهانیکه در او گرد شماست

٭٭٭

گر حلقه‌ی آن زلف چو شستت نگرفت

تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت

می طعنه زنند دشمنانم شب و روز

کز پای درآمدی و دستت نگرفت

٭٭٭

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست

جان رفت چه جای کفش و دستار منست

تو نیز برو دلا که این کار تو نیست

این کار منست کار من است کار منست

٭٭٭

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست

کس نیست که اندر سرش این سودا نیست

سررشته‌ی آن ذوق کزو خیزد شوق

پیداست که هست آن ولی پیدا نیست

٭٭٭

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است

یک حبه به نزد کس نیرزی زینست

اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است

آنرا تو ز بهر ره نوروزی زینست

٭٭٭

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است

گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است

گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی

کان فتنه هردو کون بیدار شده‌است

٭٭٭

گفتا که شکست توبه بازآمد مست

چون دید مرا مست بهم برزد دست

چون شیشه گریست توبه‌ی ما پیوست

دشوار توان کردن و آسان بشکست

٭٭٭

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت

گفت ار بجهی کند غمم مستخفت

گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت

گفت از تلف منست عزو شرفت

٭٭٭

گفتم چشمم که هست خاک کویت

پرآب مدار بی‌رخ نیکویت

گفتا که نه کس بود که در دولت من

از من همه عمر باشد آب رویت

٭٭٭

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست

گفتا که بهای بوسه‌ی ما جانست

دل آمد و در پهلوی جان گشت روان

یعنی که بیا بیع و بها ارزانست