بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد

بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

٭٭٭

بیمارم و غم در امتحانم دارد

اما غم او تر و جوانم دارد

این طرفه نگر که هرچه در رنجوری

بیرون ز غمش خورم زیانم دارد

٭٭٭

بی‌من به زبان من سخن می‌آید

من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید

زهر و شکر آرزوی من می‌آید

ز آینده که داند چه کرا میشاید

٭٭٭

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

جان و دل عاشقان ز تو شادان باد

آنکس که ترا بیند و شادی نکند

سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد

٭٭٭

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد

تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد

هرچیز که بسیار شود خار شود

غمهای تو بسیار شد و خوار شد

٭٭٭

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

٭٭٭

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود

توحید به نزد او محقق نشود

توحید حلول نیست نابودن تست

ورنه به گزاف باطلی حق نشود

٭٭٭

تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد

چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند

چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین

آنگه بنشان نفرت انگشت نهند

٭٭٭

تا در دل من عشق تو اندوخته شد

جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد

شعر و غزل دوبیتی آموخته شد

٭٭٭

تا در طلب مات همی کام بود

هر دم که برون ز ما زنی دام بود

آن دل که در او عشق دلارام بود

گر زندگی از جان طلبد خام بود

٭٭٭

تا رهبر تو طبع بدآموز بود

بخت تو مپندار که پیروز بود

تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه

ترسم که چو بیدار شوی روز بود

٭٭٭

تا سر نشود یقین که سرکش نشود

وان دلبر برگزیده سرکش نشود

آن چشمه آبست چه آن آب حیات

آب حیوان نگردد آتش نشود

٭٭٭

تا گوهر جان در این طبایع افتاد

همسایه شدند با وی این چار فساد

زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت

همسایه‌ی بدخدای کس را ندهاد

٭٭٭

تا مدرسه و مناره ویران نشود

اسباب قلندری بسامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود

یک بنده‌ی حق به حق مسلمان نشود

٭٭٭

نایی ببرید از نیستان استاد

با نه سوراخ و آدمش نام نهاد

ای نی تو از این لب آمدی در فریاد

آن لب را بین که این لبت را دم داد

٭٭٭

بانگ مستی ز آسمان می‌آید

مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید

از نعره‌ی او جان جهان می‌شورد

کان جان جهان از آن جهان می‌آید

٭٭٭

تنها بمرو که رهزنان بسیارند

یک جان داری و خصم جان بسیارند

خصم جان را جان و جهان میخوانی

گولان چو تو در این جهان بسیارند

٭٭٭

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد

هر کان دارد منت آن بکشد

هرجان که چو کارد با تو در بند زر است

گر تیغ زنی از بن دندان بکشد

٭٭٭

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود

تو غرق زیانی و زیانت همه سود

گوئیکه مرا نیست بجز خاک بدست

ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود

٭٭٭

تیری ز کمانچه‌ی ربابی بجهید

از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید

آن پوست نگر که مغزها را بخلید

و آن پرده نگر که پرده‌ها را بدرید

٭٭٭

جامی که بگیرم میش انوار بود

بینی که بگویم همه اسرار بود

در هر طرفی که بنگرد دیده‌ی من

بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود

٭٭٭

جانا تبش عشق به غایت برسید

از شوق تو کارم به شکایت برسید

ارزانکه نخواهی که بنالم سحری

دریاب که هنگام عنایت برسید

٭٭٭

جان باز که وصل او به دستان ندهند

شیر از قدح شرع به مستان ندهند

آنجا که مجردان بهم می‌نوشند

یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

٭٭٭

جان چو سمندرم نگاری دارد

در آتش او چه خوش قراری دارد

زان باده‌ی لبهاش بگردان ساقی

کز وی سر من عجب خماری دارد

٭٭٭

جان را جستم ببحر مرجان آمد

در زیر کفی قلزم پنهان آمد

اندر دل تاریک به راه باریک

رفتم رفتم یکی بیابان آمد

٭٭٭

جان روی به عالم همایون آورد

وز چون و چگونه دل به بیچون آورد

آن راز که تاکنون همی بود نهان

از زیر هزار پرده بیرون آورد

٭٭٭

جان کیست که او بدیده کار تو کند

یا دیده و دل که او شکار تو کند

گر از سر گور من برآید خاری

آن خار به عشق خار خار تو کند

٭٭٭

جان محرم درگاه همی باید برد

دل پر غم و پر آه همی باید برد

از خویش به ما راه نیابی هرگز

از ما سوی ما راه همی باید برد