چنان‌که گفتيم، فردوسى شاهنامه را به‌نام محمود غزنوى کرده و او را در شاهنامه ستوده است، امّا گويا در اواخر عمر از اين کار پشيمان شده و حتى به هجو محمود پرداخته است. محمود، چنان‌که بايد، به شاهنامه توجهى نکرد، آن را نپسنديد و ارزش آن را درنيافت و پاداشى شايسته به فردوسى نداد. از سوى ديگر محمود نيز پادشاهى نبود که فردوسى بتواند او را از صميم دل دوست داشته باشد. ناهمخوانى انديشهٔ شاه و شاعر چند علت داشته: نخست آنکه فردوسى ايرانى بوده و به ايرانى بودن خود مى‌نازيده، و هدف او زنده کردن فرهنگ کهن ايرانى بوده است، در حالى که محمود ترک‌نژاد بوده و طبعاً از افتخارات ايرانيان خوشش نمى‌آمده. ديگر آنکه محمود توقع داشته که فردوسى همچون عنصرى و فرخى و ديگر شاعران جز در ستايش او سخن نگويد، حال آنکه فردوسى انديشهٔ والاترى داشته است. فردوسى شيعه بوده و به خاندان على (ع) ارادت مى‌ورزيده، در حالى که محمود با شيعيان ميانهٔ خوبى نداشته، چنان‌که دشمنى او با شيعيان اسماعيلى مشهور است. گذشته از اينها، در شاهنامه کنايه‌هاى تندى دربارهٔ محمود هست که ناچار خشم او را برانگيخته است. در نامه‌اى که از زبان رستم فرخ‌زاد پرداخته شده، روزگاران آينده تا چهارصد سال بعد، که همان زمان محمود باشد، پيش‌بينى شده است؛ در اين نامه مى‌خوانيم:


کزين پس شکست آيد از تازيان
ستاره نگردد مگر بر زيان
بر اين ساليان چارصد بگذرد
کزين تخمه گيتى کسى نسپرد ...
شود بندهٔ بى‌هنر شهريار
نژاد و بزرگى نيايد به‌کار ...
از ايران و از ترک و از تازيان
نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان و نه ترک و نه تازى بود
سخن‌ها به کردار بازى بود ...
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش


در اين سخنان کاملاً آشکار است که مراد از ”بندهٔ بى‌هنر“ که به شهريارى رسيده، ”محمود“ است. چه پدر محمود، يعنى سبکتگين ”غلامى“ بوده از آنِ البتگين، و بيت آخر اشاره به جنگ‌هاى دينى و لشکرکشى‌هاى محمود به هندوستان است که در ظاهر به‌عنوان ترويج دين و در حقيقت براى غارت معابد و مردم ستم‌ديدهٔ هند بوده است، و شايد اشاره‌اى باشد به سختگيرى‌هاى محمود دربارهٔ شيعيان اسماعيلى.