شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم

به شب دراز هجران مگر از خدات جویم

نه ای گلی که آرد سوی مات هیچ بادی

ز پی دل خودست این که من حیات جویم

سخت به سرو گویم خبرت ز باد پرسم

تو درون دیده و دل ز کسان چرات جویم؟

به دل و دو دیده و جان همه جا نهفته هستی

چو نبینم آشکار به کدام جات جویم؟

چو ز آه دردمندان سوی تو رود بلایی

به میان سپر شوم همره آن بلات جویم

سر گم شده بجوید مگر از در تو خسرو

ز کجاست بخت آنم که به زیر پایت جویم

عذر تقصیر بخواهیم که از خدمت رفت

گر خدا خواسته باشد که به خدمت برسیم

میخلی روز و شب اندر دل آزرده‌ی من

به چه مشغول شوم کز تو فراموش کنم

آن چه بر من لب تو میکند ای جای من نیز

می‌توانم که کنم بر لبت اما نکنم

دوش گفتی که وفایی بکنم ترسم از آنک

ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟

ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی

کو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم

بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت

بوی یوسف دمد باز کنی پیرهنم

چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک

چاک دل را چه کنم گیر که دامن‌دوزم !

یک زمان پیش من ای جان و جهانم بنشین

تا بدان خوش‌دلی از جان و جهان برخیزم

گفتیم باز من و باز سر جان برخیز

از تو نتوانم و لیک از سرجان برخیزم

از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری

بانگ پایت شنوم نعره زنان برخیزم

من که پا تابه‌ی همت کنم از اطلس چرخ

افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم

عقل گوید پارسایی پیشه کن

مست عشقم پارسایی چون کنم

بی رقیب آی شبی تا پیشت

حال خود گویم و تنها گویم

سر نهم برکف پایت وآنگاه

لیتنی کنت ترا با گویم

باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد

در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم

خواهی به دیده بنشین خواهی به سینه جاکن

سلطان هر دو ملکی این زان تست و آنهم

صد منت از تو بر من کز دولت جمالت

بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم