سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شد

گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد

دل گم گشته را درهر خم زلفش همی جستم

که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد

در مقصود برعشاق مسکین بازکی گردد ؟

چو در خاک در خوبان کلید بختشان گم شد

بلایی گشت حسنت بر زمین و هم‌چو تو ماهی

اگر برآسمان باشد بلای آسمان باشد

ببوسی می‌فروشم جان به شرط آنکه اندر وی

اگر جز مهر خود بینی مراجان رایگان باشد

دل خود را به زلف چون خودی بربند تادانی

که جان چون منی اندر دل شب بر چسان باشد