چو نام تو در نامه‌یی دیده‌ام

بنامت که بردیده ما لیده‌ام

به یاد زمین بوس درگاه تو

سراپای آن نامه بوسیده‌ام

جز این یک هنر نیست مکتوب را

وگر نیست باری من این دیده‌ام

که آن‌ها که درروی او خوانده‌ام

جوابی ازو باز نشنیده‌ام

خوش است آن لب گزیدن گاه شور انگیزی خنده

اگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن

خدا را چند سوزم زآتش بی مهری آن مه

بدی صبری مرا یا با من او را مهربان گردان