مبصران که مزاج جهان شناخته‌اند

دو روزه برگ اقامت دران نساخته‌اند

خراب گردد این باغ و برپرند همه

نوازنان که در و عندلیب و فاخته‌اند

بتا تو سنگ دلی کی دلم نگهداری

نه هر که سنگ تراش است شیشه گر باشد

شوم فدای جمالی که گر هزاران سال

کنم نظاره هنوز آرزو بجا باشد

بلا و فتنه از آن نخل باد یارب دور

که برگ و فتنه‌ی او میوه‌ی بلا باشد

ندانم این دل آواره را که فتوی داد

که بت پرستی در عاشقی روا باشد

نه عقل ماند و نه دانش نه صبر ماند و نه طاقت

کسی چنین دل بیچاره‌ی خراب ندارد

کجات بینم و بر بام تو چگونه برایم

هزار وای که مرغان نمی‌دهند پر خود

اگر به تربتم آیی هزار سال پس از من

شگفته بر سر خاکم گل وفای تو باشد

زهی جماعت کوته نظر که سرو سهی را

گمان برند که چون قد دل ربای تو باشد