وفا در نیکوان چندان نباشد

ترا خود هیچ بویی زان نباشد

نظر در روی تو خود کرده‌ام من

بلی خود کرده را درمان نباشد

دلم بر بت‌پرستی خو گرفتست

مسلمان بودنم امکان نباشد

مرا بهر تو کافر میکند خلق

خود اهل عشق را ایمان نباشد

مرو ازسینه بیرون گر چه دانم

که یوسف را سر زندان نباشد

ز هجران سخت خسرو وه که در عشق

چه نیکو باشد از هجران نباشد

دلی کز نیکوان دردی ندارد

چو سنگی دان که در دیوار باشد

لبت را جان نخوانم حاش لله

که جان هرگز چنین شیرین نباشد