تنگ نبات چون بود؟ لب بگشا که همچنین

آب و حیات چون بود؟ خیز وبیا که همچنین

هر که بگویدت که تو دل به چه شکل می‌بری ؟

از سر کوی ناگهان مست به سرا که همچنین

هر که بگویدت که جان چون بود اندرون تن ؟

یک نفسی بیا نشین در بر ما که همچنین

هر که بگویدت که گل خنده چگونه می‌زند ؟

غنچه‌ی شکرین خودبازگشا که همچنین

هر که دید آن صفحه رخسار خواند الحمد و گفت

الله الله آیتی از رحمت یزدانست این

با چنین شبها که من دارم چه باشد وه که گر

یادت آید روزی ازشبهای تنها ماندگان

گر لب چون انگبینت را به دندان بر کنم

خون ازو بیرون نیاید انگبین آید برون

گرخیالت برد جانم برزبان نارم از انک

منت کم همتان بر میهمان آید گران

مردمی جستن زهر نامردمی نامردمی است

چون ز مردم در همه عالم نمی‌یابم نشان