روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان

نیاز بنده به آن شوخ عشوه ساز رسان

من آنچه می‌کشم اندر درازی شبها

به روزگار سر زلف او فراز رسان

دلم ببردی و ترسم که دردان رسدت

دلم به زلف نگهدار و درد باز رسان

چو نیم خورده‌ی خود باده بر زمین فگنی

بگو به روح ستم کشتگان ناز رسان

به بند سخت شدن در شکنجه جان دادن

از ان بهشت که در بند نیکوان بودن

طریق بلهوسان است نی ره‌ی عشاق

زعشق لاف پس از فتنه برکران بودن

چو روی او نگرم جن دهم که حیف بود

چنان جمالی و آنگه به رایگان دیدن

چو دوستان وفادار رخت بر بستند

جهان چگونه توان دید بی وفاداران

دلا بدانکه به تعبیر هم نمی‌ارزد

جهان که صورت خواب است پیش بیداران