هم نبوت در نسب هم پادشاهى در حسب
کو سليمان تا در انگشتت کند انگشترى


حضرت مخدوم جواد و صاحب راد با عدل و داد و مشفق و لانژد که ابدالدهر کعبهٔ حاجات و قبلهٔ مناجات و محل اطراف (کذا) و محط رحل اوتاد و محيط رکار شعرا باد. در ضمن نگارش حکايتى و در طى گزارش روايتى که موجب عبرت و علت حيرت است زحمتى دارم و آن اين است در اوايل دولت کريم‌خان زند که عالم همه بازار شکر و قند بود دختري، خوش منظري، سيمين برى عشوه‌گرى شيطانه‌اى فتانه‌اى قواده‌اي، سحاره‌اي، مکاره‌اي، غداره‌اى پيمانه‌نوش مردانه‌پوش، لَها مُحِبّانِ لُوطِيّ وَزَنّاءٌ ـ با عالم عالم ناز آوازه از شيراز به همدان آمده و آتش خرمن پيرو جوان شده به مفاد:


قوس ابرو تير غمزه دام کيد بهر چه دادت خدا از بهر صيد


زاهدان را گرفتار بند خود و عارفان را مگس قند و بستهٔ کمند نمود، هزار تاجر را با خود فاجر کرد به هزار بازرگان کام داد، به عطار و بزاز از پس و پيش زعفران و اطلس فروخت و زر و سيم اندوخت، در انبار هر علاف از غمزه آتش ريخت و شيرازهٔ کار هر صحاف بگسيخت، به قوت جاذبه از هر نمى يمى و از هر دانه‌اى پيمانه‌اى به‌دست آورد خلاصه پنجاه سال در بلده و بلوک از آزاد و مملوک از حاکم و محکوم از امام و مأموم به خرج فَرج بدره‌ها گرفت و بصرف سُرّه صُرّه‌ها ربود، تا دکان‌ها را بسته کرد و طلبکاران را خسته، پس از سفيدى موى و سياهى روى و زردى دندان و خشکى پستان قطع عدات و ختم لعنت، متعهٔ چاوشى شده بر درازگوشى نشسته به زبارت رفته به سلامت آمده طيب و طاهر گشته و کربلائى ننه طيبه شده و هم اکنون در جنب مسجد جامع خانه‌اى گرفته و کاشانه‌اى ساخته از آن زرها که به عرق جبين و کَدّ يمين حاصل نموده گاهى بورياى مسجد مى‌بافد و گاهى آش ”عباس علي“ مى‌پزد ـ دانهٔ تسبيح را از عدد فاجر زياده کرده و نمد سجاده را از بسط فجور پهن‌تر گسترده و به نماز پنچ‌گانه در دنبال امام است و در ميان زن‌ها پيشواى انام، هرگاه غريبى را هم وام (کذا) آورده معامله از ده و پانزده کم نمى‌کند و بده دينار گرو يک درهم نمى‌دهد.


اتفاق پارسال اين بندهٔ آشفته را به جهت خرجى که فرض بود وجهى به قرض ضرور شد ـ دلالى که گويا دلالهٔ محتاله بود يا مضاربه کار آن حرام‌خواره آمد که ضعيفهٔ عفيفهٔ مقدسه‌اى را تنخواهى است که معامله مى‌نمايد اگر فى‌المثل چهار ماه هم از موعد بگذرد زحمت نمى‌دهد و منفعت نمى‌خواهد، به قاعدهٔ: الغريب اعمي، راضى و خشنود شدم و شاد و مسرور گرديدم، آدمى به طلب آن جَلَبْ فرستادم و پيغامى دادم که مبلغى پول مى‌خواهد. بى‌تأمل و تسأهل موزهٔ زرد بر پاى آسمان پيماى کشيده و نقاب سياهى بر روى سياه بى‌حياى خود آويخته حاضر شد، با او سخن گفتم، ديدم با زبانى چرب و نرم و روى گشاده که از کاسه و کف آن مخدوم استعاره کرده بود گرد دل من برآمد و گرد سر من رفت، افسون‌ها خواند و افسوس‌ها خورد و کف بر کف سود و لعنت بر زمانه نمود که چرا بايد چون توئى را محتاج چون منى و جوانمردى را مقروض پيرزنى نمايد. دردسر چه دهم چندان ملاطفت کرد و ملايمت نمود که گمان کردم ننه کربلائى وقتى در پردهٔ من بوده است يا بردهٔ به احسان پرورده و آزاد کرده. بعد که بر سر گرو اسباب رفتيم معلوم است کتاب است و قلمدان، عبا و قرآن، هر يکى را دربر گرفت و بوسيد و سرى حرکت داد و آهى کشيد، يعنى که با آسمانم سر جدال است و از روى توأم شرم و انفعال، وليکن در قيمت هر يک نصف مى‌کاست و در عيب هر کدام دو مى‌افزود و باز فوراً در کاست و فزود معذرت خواست و استغفار مى‌نمود، تا آخر آنچه بود از رطب و يابس همه را معروض عجوز بينوا سوز کردم و به مبلغ يکصد تومان به ميان آوردم، در حفظ اسباب، خواستم وصيت کنم گفت ننه به قربانت در حجرهٔ فلان تاجر که مرا فاجر است در ماضي، و الان از عدون حضرت قاضي، مى‌سپارم هم از دزد و موش درد و هم به مبلغ و فروش نزديک.


من گول خور ساده دل که به عبث معروف بزيرک و فاضلم مغرور اين ننه طيبهٔ نجسهٔ غداره شدم و فريب آن فاسقهٔ زاهدهٔ زانيه را خوردم و رهن تحويل نمودم و صيغه خواندم و پول گرفتم و ننه رفت و من ماندم آيت‌الکرسى در حفظ خود خواندم.


چهار ماه به وعده مانده هر روز در باران همدان که نمونهٔ طوفان است عباى ماهوت مرا در سرو قرآن خط ياقوت مرا دربر، وقتى مى‌رسيد که آن را تر و اين را ابتر کرده مى‌گويد که از باران به اين عبا پناه برده‌ام و اين قرآن شفيع آورده‌ام که در تدارک تنخواه من باشي!


مى‌گويم اى طرارهٔ زراره و اى عيارهٔ پتياره اگر مقصود همين بود بايستى عباى مؤذن در سر گيرى و سى پارهٔ قارى دربر، کرشمه مى‌کند و مى‌رود، روز ديگر مى‌آيد و مسکون مى‌شود و براى تهديد مى‌گويد که من قلمدان فلان وزير را خوردم و شمشير فلان امير را بردم، ديگر او نتوانست پيش من درآيد نه اين توانست پس من برآيد!


حاصل، او با من آن مى‌کند که آب با بنيان منطمس و باد با خرگاه مندرس و ذوالفقارخان با ميرزا ابوالحسن جندقى و سهراب‌خان با حاجى محمد بسطامي!....


با وثوق به جود آن مخدوم حال خود را معلوم کردم زيرا که نه در سؤال گمانى داشتم نه در عطايت مظنه‌اي. واسلام.


اگر در اين شيوهٔ اين نامه دقت شود تتجدد و قدرت و اصلاح‌ به خوبى از جمله‌هاى کوتاه و پرمغز و لطيف آن نمودار است. و در واقع چکامه‌اى است که با کمال استادى در حسن طلب و شرح حال به رشتهٔ تنظيم کشيده شده است و در شعر فارسى هم لطيف‌تر از اين وصف‌الحال و حسن طلب ديده نشده است.


تا نگويند که اين نامه خود نوعى گدائى است که فاضل‌خان خواسته است از آقاخان کلشى نموده باشد... اين نوع قضاوت‌هاى اجتماعى که امروز از طرف بعضى گرانجانان دربارهٔ ادبيات قديم، به‌عمل مى‌آيد، دور از انصاف است، چنانکه دربارهٔ بيچاره! ”قاآني“ اين نوع قضاوت شده است.


چه ما ادبيات را از جنبهٔ صنعت به اتمام ملاحظات زمانى و مکانى بايد بنگريم و قضاوت کنيم نه آنکه ادبيات قديم را به حساب روزگارى که ما در آن زيست مى‌کنيم تحت سنجش اخلاقى قرار دهيم.


در عصر فئوداليسم که دولت و قدرت در دست شاه و نجبا و علماء دين و سرکردگان و وزراء بود، ناچار ادبا و شعرائى که مى‌خواستند زندگى بهتر و محترمانه‌تر داشته باشند، راهى جزء توسل به بزرگان و پيروى از سنت‌هاى ديرين کشور نداشته‌اند.


همچنين در موارد تنگدستى به سبب عدم قدرشناسى مردم و نداشتن بازار فروش صنعت، ناگريز بايستى صنعت خود را نزد اعيان و بزرگان عرضه بدارند چه در آن يگانه بازار بود که اين صنايع خريدار داشت.


پس نبايد قاآنى و ساير شعرا را ملامت کرد، نه حق داريم فاضل‌خان را در اين نامه معاتب قرار دهيم، بلکه ما بايد تنها از لحاظ صنعت در شعر قاآنى و نثر فاضل‌خان قضاوت کنيم....