در جمله‌سازى جهانگشاى دو چيز بيشتر از هر چيز جلب توجه مى‌کند، اول افراد فعل معطوف به جمع مغايب و ديگر حذف افعال به قرينهٔ فعلى که در آخر جملهٔ معطوف‌عليه آمده است و حذف ضماير و روابط از ماضى‌هاى نقلى که به تفصيل درين معنى وارد مى‌شويم.


حذف فعل به قرينه از قرن پنجم به‌ندرت شروع مى‌شود، و ابوالمعالى در کليله آن را بسط داده است. اما در جهانگشاى کار اين معنى به افراط کشيده است و فعل‌ها را بدون قرينه نيز حذف مى‌کند، مثال:


”و خواسته خان ختاى ازيشان مى‌خواسته، و مى‌گرفته، و پوشش از جلود کلاب وفارات و خورش از لحوم آن و ميت‌هاى ديگر و شراب از البان بهايم و نقل از بار درختى به شکل ناژ که فستوق گويند“ ج ۱ ص ۱۵ ”در شهر ندا در دادند و سخن او تبليغ“ ج ۱ ص ۵۳: يعنى تبليغ کردند.


حذف جزء نخستين از فعل مرکب خاصه که از افعال مقاربه باشد يعنى فعلى که با خواستن ترکيب شده است، مثال: ”هماى اقبال چون آشيانهٔ کسيرا مأوى خواهد ساخت و صداى ادبار آستانهٔ ديگرى را ملازمت نمود“ ص ۱۴ ج ۱ - که ”چون“ و ”خواهد“ در جملهٔ ثانى حذف شده است.


حذف بى‌قرينه در مقام حال، مثال: ”زنجيرى در ميان آب کشيده بودند تا کشتى‌ها را حايل باشد، به يک زخم بروزد و بگذشت و لشگرها از هر دو طرف با او در جنگ“ ج ۱ ص ۷۲ - يعنى در جنگ بودند.


و گاهى در چنين موارد هم فعل را حذف مى‌کند هم روابط جمله را، مثال:


”به نفس خويش به ابتدا قاصد بخارا شد و از پسران بزرگ‌تر تولى در خدمت او و لشکر [ي] از اتراک ناپاک، که نه پاک دانند و نه ناپاک، کاس حرب را کاسهٔ چرب دانند، نوالهٔ حسام را پيالهٔ مدام پندارند، و بر راه زرنوق حرکت فرمود“ ج ۱ ص ۷۶.


درين عبارت ابتدا فعل ”بود“ را پس از عبارت ”در خدمت او“ بدون قرينه به اعتبار جملهٔ حاليه حذف کرده و بعد باز به قرينهٔ همان جمله عبارت: ”نيز در خدمت او بودند“ را از آخر جملهٔ بعدى انداخته است (۱).


(۱) . نظر به اينکه حذف بى‌قرينه در جملهٔ اخير مخل بلاغت است تصور مى‌کنيم عبارت جهانگشاى به غلط طبع شده باشد و اصل چنين باشد: ”در خدمت او و با لشگرى از اتراک ... بر راه زرنوق حرکت فرمود“ و هرگاه اختصاص اين لشگر کذائى را خواسته باشد به تولى داده باشد عبارت چنين است: ”در خدمت او با لشگرى از اتراک ... بر راه زرنوق حرکت فرمود“ ... فتأمل.


مثال ديگر: ”شخصى بود کمانگر و کمان‌هاى بد ساختى و در شهر قَراقُوُم چنان معروف که هيچ آفريده کمان او به جوى نخريدي“ ج ۱ ص ۱۷۷ و گاه بدون هيچ قرينه فعلى را حذف کرده مانند: ج ۱ ص ۲۰۶ که چند فعل بى‌قرينه حذف شده است.


علاوه بر حذف افعال، ضماير را هم گاهى حذف کرده است: ”هواى او به اعتدال مايل و آب را لطف باد شمال شامل و خاک را به قوّت اطراب خاصيت آتش باده حاصل“ ج ۱ ص ۹۰ و گاه واو عطف حذف مى‌شود: ”ايشان غافل از آنچ در جهان چه فتنه و آشوبيست (۲). خاص و عام خلايق از دست زمانه درچه لگدکوب“ ص ۹۸ و حذف واو عطف مکرر ديده شده است و حال آنکه در قديم چنين رسمى نبوده است جز در مواردى خاص که متن از آن جمله نيست.


(۲) . حذف واو عطف در اين مورد شايد حمل به غلط مطبعه شود ولى مسلمست که در اين عبارت ”آنچ“ به‌جاى ”آنکه“ آمده و در آخر جمله ضمير ”اند“ را به قرينهٔ ”است“ حذف کرده است.


و از جمله تازگى‌هائى که در جمله‌سازى دارد يکى نوعى از صنعت التفاتست که غالباً موجب رکاکت يا ضعف تأليف مى‌شود و آن استعمال صيغه‌هاى مختلف است از افعال در محل فعل ماضى از قبيل: ”اين مسخره را انديشهٔ سفرى افتاد، نه راحله و نه زاد، او را حريفان به اتفاق تَوزيعى کردند، و درازگوشى خريد تا روان شد، بعد از سه‌سال در بازار مى‌روم خواجه‌اى را مى‌بينم با خيل و خيول (ظ: خَوْل به معنى خدمتکار) (کذا) و بِقال و جِمال ... چون مرا بديد حالى از اسپ پياده شد و ترحيبى کرد“ ج ۱ ص ۱۸۵، که يا بايستى همهٔ فعل‌ها را به صيغهٔ مضارع مى‌آورد يا به صيغهٔ ماضى و اينجا به خلاف مرکّب‌سازى غريبى شده است!


مثال ديگر که سوء تأليف در آن روشنست: ”سر قويتى بيکى (نام شخصى است) او را ... جامه و بغتاغ فرستاد و باتو (نام شخصى است) هم بر آن منوال استمالت و دلگرمى داده و به مواعيد خوب مستظهر گردانيده و بر آن جملت اشاره رفته (؟) که مصالح ملک بر قرار متقدم اغول غايمش (نام شخصى است) با ارکان دولت مهمل نگذارد، و به لوازم آن قيام مى‌نمايد (به صيغهٔ خبرى و به معنى التزامى يعني: بنمايد) و چون مراکب لاغراند (يعنى لاغر بودند) به نفس خوش در اَلاقماق (نام محلي) مقام رفت (يعنى باتو در الاقماق مقام کرد) و تمامت اولاد و امرا را اعلام رفته است (يعنى اعلام رفت از جانب باتو تا در آلاقماق حاضر شوند) تا بدين مقام حضار شوند“ ج ۱ ص ۲۱۷.


بعضى جمله‌ها هست که فاعل او معلوم نيست از جمله اين مثال: ”حکايت زرقاء يمامه“ است که کوشکى مرتفع ساخته بود، و حدّت نظر او به غايتى که اگر خصمى قصد او پيوستى از چند منزل لشگر ايشان را بديدى و دفع و منع ايشان را مستعد و وشکرده) شدى و خصمان را از وجز حسرت به‌دست نبودى و هيچ حيلت نماند که نکردند، فرمود تا درخت‌ها با شاخ‌ها ببريدند و هر سوارى درختى پيش گرفتند و زرقا مى‌گويد عجب چيزى مى‌بينم، شبه بيشه‌اى در حرکت روى به ما دارند“ چ ۱ ص ۷۸ - و اين قصه سخت معروفست و طبرى و ديگر مورخان آورده‌اند و زرقا خواهر رياح از مردم طسم بوده است، و در قبيلهٔ جَدِيس به شوهر رفته و حسّان‌بن‌تبع از ملوک يمن با يمامه که در دست جديس بود جنگ داشت و او است که فرمان داد تا هر يک از لشگريان او درختى برگرفته در پيش دارند الى آخرالقصه (طبرى ج ۲ ص ۳۸ طبع قاهره) و مؤلف جهانگشاى اين حکايت را با بسى مسامحه نقل کرده و درين قسمت که ”فرمود تا درخت‌ها ببريدند“ نيز سوء تأليف به خرج داده و نگفته است که چه کس فرمود، و فاعل را نياورده است يا نسخهٔ مطبوعه غلط است و الله اعلم.


(۳) . وشکرده در اصل نسخه شکرده است - شگرده و وشگرده به معنى چالاک و مستعد و به معنى حامى چالاک و اول ار ما اين لغت را در چهارمقاله ديديم (ج ۲ ص ۳۰۲) و ظاهراً ”شگرد“ که در لفظ عوام ديده مى‌شود که گويند ”فلانى شگردش اينست“ يا گويند ”شگرد کار در دستش نيست“ ازين لغت مأخوذ باشد که در سير تطور صورت و معنى او گرديده و به حالت افتاده است.


گاهى در عبارات تکرارهاى بى‌مورد دارد مانند: ”و هر کس از پادشاهزادگان و نوينان به طرفى نامزد گشتند، و به اطراف شرق و غرب و جنوب و شمال نامزد شدند“ ج ۱ ص ۱۵۷ - و جملهٔ ”نامزد شدند“ با مقدمات آن بدون ترديد تطويل بلاطايل است - ديگر: ”او را کيوک‌خان نام نهادند ... و دعاها گفتند و بعد از آن بر عقب آن بيرون بارگاه آمدند و سه نوبت آفتاب را زانو زدند“ ص ۲۰۷ - که با بودن (بعد از آن) ديگر (بر عقب آن) چه موردى دارد؟


ديگر: جواب تذکره را که آورده بودند ... جواب نوشتند“ ص ۲۱۳


ديگر: ”مطوقات با فاختگان عشق‌بازى‌ها باخته و بلبلان با چکاوک اين غزل ساخته“ ج ۱ ص ۲۰۴، و ازين قبيل رکاکت‌ها در جهانگشاى کم نيست.


و گاه براى رعايت جناس کلماتى آورده است که موجب سماجت و تَعَسُف شده: ”يَزَک صباح، تُرک رواح را خون‌آلود بگذاشت“ ج ۱ ص ۲۰۸ - معلوم نيست به چه مناسبتى رواح را به ترک تشبيه کرده است و اين استعارت از چه روى نزد او مطلوب افتاده، جز اينکه قصدش جناس تُرک با يَزَک بوده است، مثال ديگر: ”چون نزديک شد که مسّ آفت که از بُعد مَسافت حاصل شود به قرت خجاورت مندفع گردد“ ص ۲۰۳ - ”دل او از خوف ذُلّ بدو نيم شد و بَر وى روى رآى و تدبير، با ظهور تقدير مکتوم گشت، از دروازه به شيب آمد و به سبب آن تشتت با اهل شهر راه يافت“ (جلد يک سبک‌شناسى بهار، ص ۱۰۰) - باز در صفت خوارزم گويد: ”اين نام ناحيت است و نام اصلى (کذا) آن جرجانيه است (نام اصلى خوارزم از عهد ورود اريان به اين سمت (خوارزمي) بوده است که خوارزم باشد و ظاهراً اينجا مرادش نام قصبه يا بلدهٔ خوارزم باشئ که جرجانيه مى‌گفتند) ... اَکناف آن اکتاف اشراف دهر را حاوى شده و اطراف آن طِراف روزگار را ظُروف آمده، مغانى آن به انواع انوار معانى روشن و رباع و بقاع آن به آثار اصحاب اقدار گلشن ... الخ“ (جلد يک سبک‌شناسى بهار،ص ۹۶) و ازين دست هرچه بخواهيد به‌کار برده است و از حرص مجانست لفظ به مجانبت معنى دچار خورده! ...


گاه عباراتى از لحاظ سجع آورده است که به فارسى شبيه نيست، مثال: ”با لشگرى چون حوادث زمان بى‌پايان، پر شده از عداد ايشان کوه و بيابان“ ... ”بلکه شره و حرص هر روز در زيادت است ... و پند اين گوياى نه بزفان مانع نه، و نصيحت او را در گوش عقل، قبول، رداع نه (جلد۱ سبک‌شناسى بهار، ص ۲۱۶) و ترکيب ”گوياى نه بزفان“ در اين عبارت ترکيب غريبى است و همچنين ”در گوش عقل، قبول، رادع نه“ عبارات دشخوار و معقدى است و لفظ ”قبول“ حشو عجيبى ... مثال ديگر ”تا بدانند که نسيم او با سموم نه موازى است و نفع او نه با ضر محاذي!...“ (جلد ۱ سبک‌شناسى بهار، ص ۹۶) و گاه به مناسبت سجع الفاظ سوقى آورده، مثال: ”و بعد از آن بِجِرگ، حَشَريان را تَحَرُک دادند“ (جلد ۱ سبک‌شناسى بهار، ص ۹۹) که به مناسبت تحرک کلمه بجرک را آورده، يعنى دستهٔ جمع ...


و گاه لغات غريب و وحشى از نظر جناس و جمع آورده است مثال:


”ذباب و ذئاب را از صدور صدور جشن ساختند، عقاب بر عقاب از لحوم غيد عيد کردند. نسور، سوراز نحور ترتيب دادند“ (جلد ۱ سبک‌شناسي، ص ۱۴۰) ... ”دور از خوبى ... دور شد، قصور ... بر پاى قصور افتاد ... صفوف بقاع قاعا صفصفا گشت“ (جلد ۱، ص ۱۴۰).