با چنان کشتار عنيفى که رفت، نبايد انتظار شکفتن گلزار تازه از علم و ادب در اين عصر تيره و تار داشته باشيم بلکه بايستى انحطاط و سقوط علم و ادب را در ظرف نصف قرن متوقع بود و همين‌طور هم شد.


مى‌دانيم که ادبيات و علوم همان‌طور که يک‌مرتبه به ظهور نمى‌رسد يک‌مرتبه هم از ميان نمى‌رود. اعتلاء هر کدام تدريجى و انحطاط آنها هم تدريجى است. چنان‌که برأى‌العين ديديم که سبک نثر کليله و دمنه بعد از صد سال به سبک بهاءالدين بغدادى مبدل شد، پس نبايستى انتظار داشت که سبک بهاءالدين و ديگران هم به محض ورود مغول تبديل گردد. بنابراين مى‌بينيم که تا مدت يک قرن پس از هجوم مغول، هنوز سبک معمول قرن ششم باقى است و فضلا دنبالهٔ طريقهٔ بهاءالدين و جرفادقانى و محمد نسوى را رها نکرده‌اند، و نويسندگان در اين قرن همه مقلد فضلاء قرن ششم هستند چنان‌که تاريخ جهانگشاى که در سنهٔ ۶۵۸ تأليف يافته با تاريخ وصاف که در حدود ۷۳۸ تأليف شده است دنبالهٔ همان سبک قديم است.


ليکن در عين اين حالات، به سبب توجهى که مغولان به ضبط وقايع داشته‌اند، فن تاريخ‌نويسى که شعبه‌اى از شعب مهم ادبيات است در عهد آنان از اهميت قديم خود نيفتاد. بلکه مى‌توان گفت، در اين قسمت از سابقين پيشى گرفت و کتب عمدهٔ تاريخى در اين زمان به‌وجود آمد و اگر دورهٔ تيموريان را نيز به اين دوره منضم سازيم بايد گفت ايران بلکه عالم اسلام در هيچ دوره زيادتر و بهتر از اين دوره از عهدهٔ اين فن برنيامده است.


اما چيزى که هست، سبک نويسندگى مانند سبک شعر، تنزل فاحش يافت. شعر از حليهٔ جزالت و فخامت و معنويت قديم افتاد و نثر نيز همان قسم شد، و در اين هر دو فن سلاست و رقت، جاى جزالت و فخامت را گرفت، و اين سلاست و رقت احياناً به رکاکت و بيمزگى نيز انجاميد.