باء به ‌معنى‌ به

ديگر از مختصات قديم آن که ”با“ را به ‌معني”به“ و ”به‌سوي“ استعمال کنند، مثال از تاريخ بيهقي: ”هيچ نبشته نيست که آن به يک بار خواندن نيرزد، و پس از ين عصر مردمان ديگر عصر با آن رجوع کند و بدانند“ (ص ۱۱۹) يعني: بدان رجوع کنند.


مثال ديگر از همو: ”بوالحسن عقيلى را نزديک پسر فرستاد و پيغام داد که امروز ما را ذوقى بود که شراب خورديمى و ترا شراب داديمى اما بيگاه است... بازگرد که اين حديث بارى افتاد“ (ص ۱۵۰) يعنى اين حديث شراب برى محول گرديد و برى شراب خواهيم خورد. “


- مثال از حدودالعالم:

”از هندوستان کوهى برگيرد و به‌سوى مشرق همى‌رود تا صور و از آنجا با ناحيت شمال فرود آيد ـ ص ۱۹، يعني: به‌سوى ناحيت شمال. “


- مثال از سفرنامهٔ ناصر خسرو:

”به شهر بصره رسيديم ديوارى عظيم داشت الاّ آن جانب که با آب بود ديوار نبود و آن آب شط است و دجلهٔ فرات. “

وا به جاى با

در بعضى کتب به‌جاى با ”وا“ آورند، و بايد دانست که اصل لفظ ”با“ در پهلوى ”اپاک“ است و حرف دوم ”پ“ حرفى است بين واو و پ، همچنين است لفظ ”بَرْ“ که در اصل ”اَپَرْ ـ اَوَرْ“ بوده، بنابراين در درى گاهى اَبا و گاهى با و گاهى وا نويسند، چنانکه بر را گاهى اَبَر و گاهى ور نويسند و گويند ”پاشنه را ورکشيد“ يعنى برکشيد.

باز

گاهى اسم است چون: باز به ‌معنى مرغي، و مقياس از سرانگشتان يک‌دست تا سرانگشتان ديگر دست، و ضدّ بسته، و پاژ به‌ معنى زمزمهٔ مغان که در کتب قديم فارسى باب نوشته مى‌شود و به ‌غلط همان‌طور خوانده مى‌شود.


و گاهى از ادات و افزارها است، مانند قيد تکرار و اعاده و واپس شدن و واپس کردن چيزى و گاهى هم مانند ادات ابتداى جمله‌هاى معطوفه چون ”پس“ و گاه بعد از واو عاطفه، و ندرتاً عوض واو عطف استعمال شود، و پهلوى آن ”اپاچ، اپاژ“ است، در همهٔ اين موارد معنى اعاده و تکرار معنوى از آن بيرون مى‌آيد، و نويسندگان قديم در استعمال اين حرف تفنن بسيار کرده‌اند و برخى چون تاريخ سيستان آن را به افراط کار بسته‌اند، و همچنين اين حرف بر سر افعال زيادتر از امروز درمى‌آمده است و معانى افعال را تغيير مى‌داده است از قبيل: بازداشت به ‌معنى حبس و باز کردن به ‌معنى جدا کردن و تميز دادن، و باز افکندن به ‌معنى ترک گفتن و غيره که اغلب هنوز هم متداول است و شرح آن گذشت.


مثال مواردى که بر سر اسامى درآمده و معنى اعاده از آن بيرون مى‌آيد که امروز به کلى منسوخ شده است بلعمى گويد:


”سيامک از جاى همى آمد، به راه پريان و ديوان پيش او آمدند، با ايشان حرب کرد و ايشان را هزيمت کرد و او خسته باز خانه آمد ـ بلعمي: نسخهٔ سرتيپ ورق: ب ۲۱“ يعنى به خانه باز آمد.


مثال ديگر از بلعمى: ”من خداى آسمان و زمين‌ام، به زمين آمده‌ام تا کار شما راست کنم... و اکنون همى باز آسمان خواهم شدن مرا بخداى پرستيد ـ نسخهٔ سرتيپ ورق: ب ۲۲“ يعنى که باز آسمان خواهم رفت مرا به خدائى پرستيد.


مثال از تاريخ سيستان: ”هر روز دو نور ديدمى که از هوا اندر آمدى و به ‌جامهٔ وى ناپديد گشتي. چون حال چنين بود مردمان گفتند او را باز عبدالمطلب بر که نباشد که حالى باشد ـ ص ۶۸“ يعنى او را نزد عبدالمطلب بازگردان...


مثال ديگر از تاريخ سيستان: ”يعقوب تيغ برگرفت و بجنبانيد، آن مردمان بيشتر بيهوش گشتند گفتند مگر به جان‌هاى ما قصدى دارد، يعقوب عهد اميرالمؤمنين ندارد خواستم که بدانيد که دارم، مردمان باز جاى و خرد آمدند ـ تاريخ سيستان ص ۲۲۳“ در اين مثال و مثال بالاتر ”باز“ از ادات اعاده است و در مثال زيرين ”باز“ مثل واو عاطفه آمده ولى باز به همان معنى است و دوبارگى گفتن را مى‌رساند ـ مثال: ”مردمان باز جاى و خرد آمدند ـ باز گفت يعقوب اميرالمؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشانده است“ باز در تاريخ سيستان زيادتر از بلعمى آمده و موارد مختلف دارد مانند: باز بر سرجمله‌ها به‌جاى ”پس“ و به‌جاى واو عاطفه (رجوع کنيد به: مقدمهٔ تاريخ سيستان ص کا) . و نيز گاهى به ‌معناى استقبال کردن يا به حضور رفتن مى‌آيد چنانکه گويند: ”لشکر برگرفت و پيش دشمن باز شد ـ سلاح بپوشيد و پيش خصم باز شد ـ که لفظ ”پيشباز“ از اين معنى مانده است و ترکيب مزجى به خود گرفته است.


و يک ”باز“ ديگر است که پيش از ضماير و اسم اشاره آيد (کمامّر) و در آن معناى اعاده مستتر نيست و به ‌معنى ”به“ است که با اسماء اشاره و ضماير ترکيب شده است مانند: بازآن و بازاين؛ و در قرن ششم و هفتم اين ترکيب زياد شده است، مثال از اسرارالتوحيد: ”خليفه گفت ما نيز به موافقت شيخ ابوسعيد دوست دادا دارالخالافه باز آن سوى آب بريم و باز اين نيمهٔ آب آمد و جملهٔ خلق به يک بازخانها بازآن سوى آوردند شهر به يک‌بار بازاينجا آمد و آن سوى آب خراب شد“ (ص ۴۶۱)


و اين ترکيب غير از ترکيب بازازآنک و بى‌ازآنک و با ازين و بى‌ازين است.


و از اين حرف است ”باز“ که ”قيد بيان مدت“ است. چون: از ديرباز و از خردى باز و از امروز باز ـ مثال: ”و زنان آن ديار حق‌ها از طلا و نقره و چوب سازند و از طفلى باز بر پستان‌ها بندند تا به حال خود بماند و کلان نشود ـ هفت‌اقليم امين احمد از تاريخ بخارا طبع ”شفر“ ص ۲۸۷“ و نيز استعمال ”باز“ و ”پس“ در جمله‌هاى معطوفه به اعتبار ترتيب زمانى يا لفظى چنانکه گفتيم مرسوم بود و در تاريخ سيستان گاه به‌جاى هريک از اين دو لفظ عبارت ”تابازکه“ و ”تا اين بود که“ و ”تايگراه که“ و در بعضى نثرها ”ديگر“ به همين مورد به‌کار مى‌رفته است.

تا

اين حرف که از ادات بيانيهٔ زمان و مکان است، در قديم بيشتر از امروز به‌کار مى‌رفته است مثال از بلعمي:


”نوح نخست زاغ را بفرستاد که شو و بر زمين بنشين و بنگر تا آب چند مانده است.“


در اينجا تا به‌جاى ”که“ بيانيه آمده است.


مثال از تاريخ سيستان: (ص ۲۶۱) ”جهد‌ کن تا کسى بيايد و تو را بستاند تا مرا عذر باشد و تازيان ندارد“... ”مى‌ديدم تا کش او پاره کرد و ندانم تا نيز چه کرد“ ص ۶۷ که تاها يا زايد است و يا به ‌معنى ”که“ بيانيه است و تاريخ سيستان گاهى بعد از ”که“ حرف ”تا“ را آورده است چنانکه گويد: حاجب فرمان داد که تا منادى کردند بامداد همه بزرگان نيشابور جمع شدند و به درگاه آمدند“ و گاهى بعد از ”که“ حرف ”تا“ را آورده است چنانکه گويد: ”حاجب فرمان داد که تا منادى کردند بامداد همه بزرگان نيشابور جمع شدند و به درگاه آمدند“ و گاهى گويد: ”تا اين بود خبر آمد که“ يعنى در همين احوال يک‌مرتبه خبر آمد که ... يا ”تا يک‌راه خبر آمد که“ يعنى در همين احوال يک‌مرتبه خبر رسيد که ... و نظير اين.


فرخى گويد:


يارى گزيدم از همه خوبان پرى‌نژاد تا شد(۱) نهان ز چشم من امروز چون پرى


که تا در مورد جزاء شرط مستتر آمده است يعنى از همه جهان به پرى‌نژاد دل بسته‌ام و از آن‌رو امروز از چشم من نهان گرديد.


(۱) . در بعضى نسخ: زان شد نهان ... آمده است و نسخهٔ صحيح مطابق متن است.

وا

اين لفظ دو معنى دارد يکى به ‌معنى ”پات و پاد“ که از قيود اعاده است مثل: واگويه، واگير، وارسي، ديگر به‌ معنى ”اپاچ، باز“ چنانکه گويند: در را واکن مهر از ما وامگير، او را وا گذاشتند، فلان در کار واماند، و امثال آن که همهٔ آنها به ‌معنى باز است و در قديم استعمال اين لفظ زياد نيست و در بعضى کتاب‌ها خاصه‌ کتب صوفيان زبادتر استعمال شده است. گاهى نيز به‌جاى ”وا“ ”فا“ آمده است. و گاه نيز ”وا“ را به ‌معنى ”با“ آورده‌اند، مثال از تذکرة‌الاولياء: ”گفتند از مردم که واصيانت‌تر است؟ گفت آنک زبان خويش را نگاه‌دارتر است ـ ص ۱۳۲ ج۱” و نيز وايدوپاديد به‌جاى پديد ديده شده است و اين اخير در نظم و نثر زيادتر به‌کار رفته است.