در اوستا و کتيبه‌هاى هخامنشى و متن‌هاى پهلوى رسم نبوده است که در چند جملهٔ متعاطفه افعال را حذف کرده و به يک يا دو فعل اختصار کنند چنانکه از چندى رسم شده است بلکه هر جلمهٔ فعليه داراى فعلى خاص است و آن فعل بايستى ذکر گردد، هر چند که يک فعل مکرر شود، و تکرار افعال متشابهه در چند جلمهٔ متوالى عيب نبوده است، اين اسم دورهٔ سامانيان تا قرن ششم نيز برقرار بوده و افعال شبيه به هم در آخر هر جلمهٔ کوچک يا بزرگ عيناً تکرار مى‌شده است.


- مثال از نثر پهلوى:

”ماه فرودين روز خورداد فريدون جهان را بخش کرد، روم را به سلم داد و ترکستان را به تور داد و ايرانشهر را به ايرج داد و سه دختر بوخت خسرو تازيکان شه را بخواست و بزنى به پسران داد. (رساله ماعه فروردين روز خورداد فقرهٔ ۱۲ ـ ۱۳ ـ ۱۴ طبع انگلساريا.)


- مثال از نثر معمرى در مقدمهٔ شاهنامه (بيست مقالهٔ آقاى قزوينى ص ۴۹ ـ ۵۰):

”چون مردم نبوَذْ پادشاهى به‌کار نيايذ چه مهم‌تر بکهتران بُوذَْ و هر جا که مردم بُوَذْ از مهتر چاره نَبوَذْ ... و آغاز پذيد آمذن مردم از کيومرث بُوَذْ و ايشان که او را آمدم گويند ايذون گويند که نخست پاذشاهى که بنشست هوشنگ بوذ، و او را پيش داد خواندند که پيشتر کسى که آئين داذ در ميان مردمان پديذ آورد او بوذ، دو ديگر گروه کيان بوذند، و سه ديگر اشکانيان بوذند، و چهارم ساسانيان بوذند.“


- مثال از نثر بلعمى:

”و از عجايب‌ها که به وقت ملوک طوايف بوذ يکى شمعون عابد بوذ، و او پيامبر نبوذ، وليکن مسلمان (يعنى موحد) بوذ و بشهرى بوذ ازروم ... ماذرش چون بَويْ بار گرفته بوذ او را بخذارى سپرده بوذ، و خذايتعالى او را چندان قوّت داذه بوذ که خلق بروَيْ پيشى نتوانستى کردن.“