گريختن پرويز از مدائن

”و پرويز برفت با ياران تا به سه‌روز از عراق بيرون شدند و روز و شب همى تاختند تا به حد شام برسيدند، ايمن شدند، و از دور صومعه‌اى ديدند، راهبى آنجا. بدان صومعه شدند و فروذ آمذند، راهب لَختى نان خُشکار (خشکار - نانى که در وقت پختن او خشک کرده باشند) آورد و خود ايشان را نشناخت. پس آن نان به آب تر کردند و بخوردند، پرويز را خواب گرفت که سه‌روز بود تا نخفته بود، سر بر کنار بِنُدوى نهاد و بخفت، و هرکس همچنان بفختند، و بهرام شوبين (۱) به مداين اندر آمد، چون بشنيد که هرمز را بکشتند تدبير وى تباه شد، و پرسيد که پرويز از کدام سوى شد؟ گفتند از سوى شام، و همى به روم شود نزديک قيصر و ولايت او، پس بهرام سياوشان را بخواند و چهار هزار مرد به وى داد و گفت از پس پرويز برو برين اسپان آسوده بتاختن، و هر کجا او را بيابى با ياران بازگردان و پرويز با ياران اندر صومعهٔ راهب خفته بود، آن راهب بانک کرد که چه خُسبيد که سپاه آمد! گفتند کجاست؟ گفت بر دو فرسنگ همى بينم. ايشان هم بر جاى به‌دست و پاى بمردند و دانستند که به طلب ايشان آمدند، دل به مرگ بنهادند، پرويز گفت چه کنيم؟ مشورتى بکنيد که خداوندِ عقل را چون متحير شود هرچند کارى بزرگ بِرو آيد ناچار عقل باو يست.


بِنُدوى گفت، من يکى حيلت دانم کردن که تو را برهانم و خود اندرمانم و کشته شوم.


پرويز گفت: يا خال باشد کى نشوى کى جان به حکم خدايست و اگر تو کشته شوى و من بِرَهم تو را خود اين فخر بس است تا جاودان، و اگر تو بِرَهى تو را اين عزِّ بيش باشد.


بِنُدوى گفت: همهٔ جامه‌هاى شاهانهٔ خويش بيرون کن و مرا دِه، و خود با ياران برنشين و برو، و مرا با اين لشگر بگذار، پرويز جامعه‌هاى شاهانه از تن بيرون کرد و بِنُدوى را داد همه از سر تا پاي، و خود با بُسْطام و با ياران برفت.


بِنُدوى آن جامهٔ پرويز اندر پوشيد، و راهب را گفت: اگر اين سخن بگوئى بِکُشَمَت! راهب گفت هرچه خواهى کن“


(۱) . بلعمى همه‌جاى به‌جاى چوبين شوبين آورده و در کتب تازى نيز چنين است و بلعمى براى اين نام وجه تسميه‌اى ذکر کرده است که بهرام مردى را بر در دروازهٔ رى به دو نيم کرد، هرکس گفتى ديگرى را که شوبين تا چون زخمى زده است و به شوبين معروف شد.


بِنُدوى جامه‌ها را اندر پوشيد زربفت، و عصابه (۲) با گوهرها بربست، و بر بام صومعه بئيستاد (اين املاء املاى اصل است که در نسخ قديمى ديده‌ايم) و درِ صومعه ببست تا سپاه فراز رسيد، بنگريستند، او را بديدند با آن جامه‌ها و گوهرها کى همى بتافت به آفتاب اندر چون چراغ، شک نکردند کى وى مَلکست، سپاه گرد آن صومعه فرود آمدند، بِنُدوى از بام فروشد و جامهٔ خويش اندر پوشيد و بر بام آمد و بانک کرد مر سپاه را کى منم بِنُدوي، اميرتان را بگوئيد تا اَيْذَرْ فراز آيد تا پيغامى از کسرى بوى دهم کى فرمان همى فرمايد، بهرام سياوشان از ميان لشکر بيرون آمد، فراز صومعه شد، و بندى او را سلام کرد و سلام پرويز بداد، گفتا کسرى پرويز ترا سلام کند و همى گويد کى اَلْحمدُلِللّه که تو آمدى از پس ما، بهرام او را بشناخت، بر وى سلام کرد و گفت: من رَهِيِ پرويزم.


(۲) . عصابه را عرب به معنی عمامه استعمال می کنند اما اینجا شاید مراد سربندی است از زر به گوهرها آراسته که پادشاهان ساسانی موی سر و پیشانی را بدان می بستند و در ایران مرسوم بوده است و خاصهٔ شاهان و بزرگان بوده است و در سکه های اشکانی عصابه یا سربند مکرر دیده می شود.


بِنُدوى گفت: پرويز اَيْذون همى گويد کى امروز سه روز است تا من همى تازم و غمين شده‌ام، و دانم کى با تو ببايد و آمد، و خويشتن را به فضاى خداى سپردن، اگر بينى يک امروز فرود آى تا شبانگاه، تا ما بياسائيم، و تو نيز با مردمان خويش بياساى چون شب اندر آيد برويم.


بهرام سياوشان گفت: نعمةً و کَرامَةً، کمترين چيزى که ملک پرويز از من درخواست اين است، آن روز بگذشت، چون آفتاب فرو شد بِنُدوى بسر ديوار صومعه برآمد، و بهرام بخواند و گفت: پرويز همى اَيْذون گويد که تو امروز با ما نيکوئى کردي، و صبر کردى تا شب اندر آمد و تاريک شد، و بايد کى امشب نيز صبر کنى تا بامداد پَگاه برويم.


بهرام گفتا: روا باشد؛ سپاه را بگرد صومعه اندر، فراز آورد و چون سپيده‌دم بود، بهرام سپاه برنشاند، و بِنُدوى را آواز کرد کى ببايد رفتن.


بِنُدوى گفت: اينک بيرون آيد، و همى بودند تا آفتاب فراخ برآمد، و خواست که نيم‌روز شود، بهرام تنگ‌دلى کرد، بِنُدوى درِ صومعه بگشاد و بيرون آمد، و گفت: ايذر منم تنها، و پرويز از دى باز برفته است و همى تازند، و من خواستم تا شما را يک شبانه‌روز بدارم تا وى دور بشود، اکنون اگر شما بر ابر و باد نشينيد او را اندر نيابيد، و هرچه با من خواهيد کنيد! ...


بهرام سياوشان متحير بماند، بِنُدوى را برگفت و سوى بهرام برد؛ بهرام او را گفت: يا فاسق! آن نه بس بود کى مَلک هرمز را بکشتى کى اين حرام‌زاده را نيز از دست من برهانيدي؟ من ترا کشتنى کنم پيش همهٔ خلق تا از تو عبرت گيرند، وليکن آنگاه کنم که بُسْطام را و پرويز را گرفته باشم، پس همه‌تان بيک‌جاى بکشم!


بهرام، بِنُدوى را به‌دست بهرام سياوشان اندر نهاد، و گفتا اين را به زندان اندر همى دار، به تنگ‌تر جائي، تا خداي، ايشان را به‌دست من باز آرد،


بهرام سياوشان بندوى را به‌دست خويش به خانه برد و آنجا بازداشتش و نيکو همى داشت، بروز به خانه اندر داشتى و به شب با وى به مجلس شراب بنشستى و مى‌خوردندى و تا روز حديث‌ها همى کردندي، بر اُوْميد آنکه مگر روزى پرويز باز رسد و او را نيکو دارد.


پس چون ماهى چند برآمد و بهرام به مملکت همى بود، هرمز را پسرى بود خُرد، نام وى شهريار، بهرام مُلک خويش را دعوى نکرد، گفت من اين مُلک بر شهرياربن هرمز همى نگاهدارم، تا وى بزرگ شود آنگاه به وى سپارم. پس چون سه چهار ماه بگذشت، يک شب بِنُدوى با بهرام سياوشان شراب همى خوردند و حديث کردند، بندوى گفت: من به يقين دانم که اين ملک بر بهرام نپايد، و راست نه‌ايستد، که وى ستمکارست و نخوت بسيار گرفتست، و خداى عزوجل داد پرويز از وى بستاند.


بهرام سياوشان گفت: من نيزدانم آنکه تو دانى و خداى او را عقوبت کند، و من اوميدوارم کى اگر خداى مرا نيز دهد تا آن کار بکنم (کذا) ...


بِنُدوى گفت: چه نيت داري؟


گفتا نيت آن کى روزى اندر ميدان بايستم به بهانهٔ چوگان زدن، و چون بهرام بيرون آيد از کوشک، من او را بکشم، و پرويز را باز آرم و به ملک بنشانم.


بِنُدوى گفت: پس اين کار کى خواهى کردن؟


گفت: هرگاه کى وقت باشد و راه يابم.


گفتا: فردا وقتست.


گفتا: راست گوئي، و بر اين بنهادند کى اين کار فردا راست کنند.


ديگر روز بهرام سياوشان برخاست و زره اندر پوشيد و بر زَبَر زره صدرهٔ چوگانى اندر پوشيد، و چوگان برگرفت کى به ميدان شود.


بِنُدوى گفت: اگر اين کار بخواهى کردن نخست بند از من بردار و اسپ و سلاح به من ده کى من ترا به‌کار آيم، اگرت کارى افتد.


بهرام بند از وى برداشت و اسپ و سلاح دادش، و خود برنشست و برفت با چوگان، و بِنُدوى به خانهٔ بهرام سياوشان اندر همى بود، خواهرزادهٔ بهرام شوبين زن بهرام سياوشان بود، اين زن کس فرستاد سوى بهرام شوبين که شوى من امروز جامهٔ چوگان زدن اندر پوشيد و با چوگان بيرون شد و به زير صُدره اندر زره دارد، ندانم اين چيست؟ خويشتن را از وى برحذر دار ...


بهرام شوبين بترسيد پنداشت که بهرام سياوشان با همهٔ سپاه بيعت کردست بر کشتن وي، برنشست و چوگان به‌دست گرفت و بر در ميدان بئيستاد، و هرکه به وى بگذشت چوگانى بر پشت وى زدى نرم‌نرم، با هيچ‌کس زره نيافت، دانست که اين تدبير وى تنها ساختست، شمشير بر ميان داشت، چون نيافت، دانست که اين تدبير وى تنها ساختست، شمشير بر ميان داشت، چون بهرام سياوشان اندر آمد، چوگانى بر پشت وى زد، آواز زره آمد گفت: هي! به ميدان و چوگان زدن زره چرا داري؟ شمشير بزد و سرش بينداخت!


چون خبر بهرام سياوشان سوى بِنُدوى شد کى وى را کشتند، بر اسپ نشست و برفت و به آذربايگان شد، و بهرام ديگر روز بندوى را طلب کرد، گفتند بگريخت بهرام دريغ بسيار خورد بنا کشتن او.