القاضى الامام حميدالملة والدين عمربن‌محمود المحمودى البلخى (دولتشاه: الولوالجى آورده و ولوالج هم از مضافات بلخ است) متوفى به سال ۵۵۹ هجرى (به قول ابن‌الاثير در حوادث سال مذکور)، قاضى‌القضاة بلخ بوده است و گويند انورى را که پس از هجاء بلخ مردم شهر بر او بيرون آمده بودند و معجر بر سر او کرده مى‌خواستند از شهرش بيرون کنند، قاضى‌القضاة حميدالدين حامى او شد و او را از آن بليه خلاص داد، و انورى قطعات و قصايدى در مدح قاضى حميدالدين گفت که مهمتر از همهٔ قصيدهٔ يائيه اوست که گويد:


اى مسلمانان فغان از دور چرخ چنبرى
وز نفاق تير و قصد ماه و کيد مشترى
آسمان در کشتى عمرم کند دائم دو کار
وقت شادى بادبانى گاه انده‌لنگرى
گر بخندم وان پس از عمريست گويد زهرخند
وربگريم وان همه‌روز است گويد خون‌گري
بر سر من مغفرى کردن کله وان در گذشت
بگذرد بر طيلسانم نيز دور معجرى
روزگارا چون زعَنقا مى‌نياموزى ثَبات
چون زغن تا چند سالى مادگى سالى نرى
بهْ بُيوسى از جهان‌دانى که چون آيد مرا
همچنان کز پارگين اميد کردن کوثرى
بعد ما کاندر لگدکوب حوادث چندبار
بخت شورم حنجرى کرده است و دورش خنجرى
خيرخيرم کرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ
تا همى گويند کافر نعمت آمد انورى
قبةالاسلام را هجو اى مسلمانان که گفت
حاش لله بالله ار گويد جهود خيبرى
آسمان گر طفل بودى بلخ کردى دايگيش
مکه داند کرد معموره جهان را مادرى
افتخار خاندان مصطفى در بلخ و من
کرده هم سلمانى اندر خدمتش هم بوذرى
آن نظام دولت و دين کانتظام عدل او
در دل اغصان کند باد صبا را رهبرى
آنکه نابيناى مادرزاد اگر حاضر شود
در جبين عالم آرايش ببيند مهترى
هم نبوت در نسب هم پادشاهى در حسب
کو سليمان تا در انگشتش کند انگشترى
مسند قاضى‌القضاة شرق و غرب آراسته
آنکه هست از مسندش عباسيان را برترى
آنکه پيش کلک و نطقش آندو سحر آنگه حلال
صد چو من هستند چون گوساله پيش سامرى
آب و آتش را اگر در مجلسش حاضر کنند
از ميان هر دو بردارد شکوهش داورى
گو حميدالدين اگر خواهى که وقتى در دو لفظ
مطلقاً هرچ آن حميد است از صفت‌ها بشمرى
در زمان او هنر نشگفت اگر قيمت گرفت
گوهر است آرى هنر او پادشاه گوهرى





با چنين سکان که گر از قدرشان عقدى کنند
فارغ آيد چرخ اعظم از چه از بى‌زيورى
هجو گويم بلخ را هيهات يارب زينهار
خود توان گفتن که زنگار است زر جعفرى
بالله ار با من توان بستن به مسمار قضا
جنس اين بدسيرتى يا مثل اين بدگوهرى
باز دان آخر کلام من ز منحول حسود
فرق کن نقش الهى را ز نقش آذرى
عيش من زين افترا تلخى گرفت و تو هنوز
چربک او همچنان چون جان شيرين مى‌خورى
مرد را چون ممتلى شد از حسد کار افتراست
بدمزاجان را قى افتد در مجالس از پرى
آن نمى‌گويم که در طى زبان آورده‌ام
آن هجا کان نزد من بابى بود از کافرى
گر به خاطر بگذرانيدستم اندر عمر خويش
يابيم چونانکه گرگ يوسف از تهمت برى
جاودان بيزام از ذاتى که بيزارى او
هست در بازار دين صراف جان را بى‌زرى
آنکه تأثير صبا و صنع (۱) او را آمده است
گل‌فشان اختران بر گنبد نيلوفرى
آنکه خار اژدها دندان عقرب نيش را
شحنگى داده است بر اِقطاع گلبرگ طرى
تا به زلف سايهٔ شب خاک را تزئين نداد
روز بر گوش شفق ننهاد زلف عنبرى
آنکه اندر کارگاه کن فکان ابداع او
بى‌اساس مايه‌اى از مايه‌هاى عنصري:
داد يک عالم بهشتى روى ازرق‌پوش را
خوش‌ترين رنگى منور بهترين شکلى کُرى
آنکه گر الاى او را گُنج بودى در عدد
نيستى جذر اصم را عين گنگى و کَرى
آنکه در لوح زبان‌ها خط اول نام اوست
اين همى گويد الَه آن ايزد و اين تنگرى
اندرين سوگند اگر تأويل کردم کافرم
کافرى باشد که در چون من کسى اين ظن برى
خاکپاى اهل بلخم کز مقام و شهرشان
هست بر اقران خويشم هر سرى هم سرورى


(۱) . ظ: صباء صنع او.