از آوردن فعل‌هاى وصفى و حذف افعال به قرينه و مطابقت صفت و موصوف و داشتن موازنه و مترادفات و اسجاع و آوردن تشبيه و کنايه و استعاره و آوردن شواهد شعرى از عربى و فارسى مانند کليله و دمنه و همچنين آوردن عبارات عربى بدون ضرورتى و بى‌موجبى چون بيهقى و استعمال فعل خبرى در مورد رؤياها که در قديم با فعل انشائى و مشکوک ذکر مى‌شده است و ساير امارات تجدّد نثرى که ذکر شد؛ و نيز لغات و استعمالات تازه دارد از قبيل:


- توانِش: مرادف دانش اسم مصدر از توانستن که در نثر ديده نشده است. (ص ۵۴۳-۱۸۴)


- داشِ گرمانه: داش را هم‌اکنون در خراسان به آشتخانهٔ نانوائى گويند و او به معنى تون حمام آورده است. (ص ۲۸۸)


- ناگُزيران: صفت فاعلى از اصل (گزير) از مصدر (گزيريدن) که جاى ديگر ديده نشده است، مثال:


”که امروز سورى ناگزيران (۱) اين دولت است و مدت اين دولت به آخر رسيده است.“ ص ۸۳.


(۱) . در متن ناگزاران چاپ شده و ناگزاران آن هم به‌ازاء معجمه معنى ندارد خاصه در اينجا زيرا مى‌خواهد بگويد که اين دولت را امروز از سورى‌بن‌المعتز گزيرى نيست و وى ناگزيران اين دولت است.


و اين صفت هيچ‌جا ديده نشد و لغت بسيار زياد و لطيفى است و اين معنى را با هيچ عبارت ديگر نمى‌شود ادا کرد جز با اين وصف لطيف که ابن‌فندق بيهقى ادا کرده است.


- باز آنکه: به‌جاى با آنکه و اين ترکيب خاص خراسان است و در کتب خراسانيان ديده مى‌شود و در نوشته‌هاى ماوراءالنهر و غزنين قديم کمتر يافت شد.


- زميج: نام زمين بردهنده و حاصلخيز. (ص ۳۶)


- پرسيدن: به معنى تعرف و احوالپرسى و تحيّت (ص ۷۹) مکرّر.


- در نزديک: به‌جاى نزد، يا نزديک و در نثر سلجوقى در نزديک و در پيش، زياد استعمال مى‌شده است (ص ۸۵) و به‌تدريج ”نزد“ و ”پيش“ رواج يافت.


- گويد: استعمال ”گويد“ صيغهٔ مضارع در مورد ماضى - يعنى عوض اينکه بگويد فلان گفت، مى‌گويد: فلان گويد که ... چنان‌که امروز در نويسندگى معمول است و در نثر پهلوى اين رسم به‌وفور معمول بوده است، ولى در نثر درى از ميان رفته بود مگر در آغاز فصول که مى‌نوشتند: ”ايدون گويد محمدبن‌جرير طبرى - يا محمدبن‌جرير ايدون گويد“ يعنى چنين گفت ... و در تاريخ بيهق مکرر در ضمن عبارت به شيوهٔ صنعت التفات، اين فعل را آورده است، مثال:


”سورى گفت اى خواجه، ماه رمضان در افطار موافقت شرط است، خواجه ابوالحسن گفت چون طبيعت و مزاج متلاشى باشد، و دل‌سوخته، و حيرت بر فکرت مستولي، غذا را مجال نماند، و مرا به غذا چه حاجت است! ... هرچه در عمر خويش جمع کرده بودم همه به ناواجب از من بستدي، و پنجاه هزار درم از من طلب مى‌فرمائي! ... سورى با فظاظت طبع و دليرى او بر ظلم گويد اى دواتى خريطه‌اى کاغذ حاضر کن، دواتى فرمان را به انقياد و امتثال مقابل گردانيد ...“


ص ۸۱، مثال ديگر:


”و اين ابراهيم مغيثى غَرْسِ ايادى طاهريان بود، چون آفتاب دولت ايشان به غروب مبتلا گشت و نوبت به آل ليث رسيد، ابراهيم مغيثى به دبيرى خلف‌بن‌الليث تمسک ساخت، روزى او را ابوالحارث سجزى گويد نامه‌اى نويس از جهت من به سجستان، تا نيمى از ارتفاع ضياع من به صدقه به درويشان دهند شکر آن را که مملکت خراسان امير يعقوب را مسلم شد. بيهقى نامه نوشت که بايد که جملهٔ املاک او بفروشند و به صدقه به درويشان دهند و نشان بستد و نامه مهر کرد و بفرستاد (۲) ...“ ص ۱۵۲.


(۲) . اين قصه‌اى بسيار لطيف و شوخى بامزه‌اى است.


- جمله‌هاى وصفى به طريق خاص:

در کتاب نوعى جملهٔ وصفى در مقام حال آورده است نظير آن را نيافتم، مثل ”چرخ مطيع و فرمانبر - دولت غلام و کهتر“.

حکايت (۱)

در روزگار ما نديمى در مجلس وزيرى بخيل و مُمْسک جَعْدُاليَدَين، رتبهٔ مجالست و منادمت يافته بود، و در آن مجلس قصهٔ سماحت و سخاوت برامکه رحمهم‌الله مى‌خواندند، آن وزير آن حکايات مخالف طبيعت و عادت خويش مى‌يافت: اَلْحُرُّ يَعْطِى و الْعَبْدُ يأْلمُ قَلْبُهُ، چنان گمان برد که محال و موضوعست، چه بيشتر از خلايق آنچه در نفس خويش اثر آن نيابند بر امثال خويش محال دانند.


وَالاَرْضُ لَوْلا الغَذاءُ وَاحُدَةُ وَالنَّاسُ لَوْلاَ الِفعاَلُ اَشْکَالٌ


پس آن وزير گفت: اين حکايت برامکه موضوعات و مفتريات باشد.


نديم گفت: زندگانى خداوند وَلِيُّ اَلّنِعَمْ در کامرانى و مملکت آرائى و دادفرمائي، چرخ مطيع و فرمانبر و دولت غلام و کهتر (؟) دراز باد، چرا ازين حکايات موضوعات و ازين سخاوت‌هاى ناراست، ازين خداوند هيچ حکايت نکنند؟ نه از آنست که اينجا هيچ نيست و آنجا بوده است؟


اَلّناس اَکْيَس من اَنْ يَمْدَ حوا رَجلاً حَتيّى يَرَوْا عِندَه آثارُ اِحسانٍ


(ص ۱۶-۱۷)


شاهد بر سر دو جملهٔ (چرخ مطيع و فرمانبر ... الخ) مى‌باشد که خود جملهٔ وصفى و در حال مصدرى است و معطوف به ”مملکت‌آرائى و دادفرمائي“ است و اگر غلط کتابتى نباشد عجيب است! و نيز در عبارت (حکايت موضوعات) جمع را به جمع به اضافهٔ وصفى اضافه کرده است و در فارسى نظير ندارد جز آنکه در تاريخ بيهقى صف جمع فارسى را گاهى جمع مى‌آورده است، کمامر.


- موازنه و سجع:

نمى‌شود به درستى دربارهٔ سجع‌ها و موازنه‌هاى اين کتاب قضاوت کرد، زيرا در چند مورد به خوبى ديده مى‌شود که در آن دست برده‌اند و اشعارى از خود ساخته و من‌باب شاهد وارد کرده‌اند. (ص ۴۰-۴۱) اشعار سست و غلط به بحر متقارب صفحهٔ (۴۲) باز هفت شعر به بحر متقارب که هم سست است و هم غلط، و نيز در صفحهٔ (۴۴) که مى‌بينيم در بين عبارات ساده و روان عادي، يک نوبت عبارت عوض مى‌شود، مانند:


”وى چهل روز آنجا حرب کرد، فتح آن ميسر نشد، پس کاريز ششتمد، بانباشت و هنوز آن کاريز انباشته است، و اندکى آب دهد و آن را قنات سفلى خوانند، پس حمزهٔ آذرک دامن رعونت بر بساط نشاط مى‌کشد، شيطان هوا بر رأى او مستولى و جامهٔ صلاح‌ چاک کرده و از تختهٔ معاملت رقوم رحمت و شفقت سترده، خمار ناپاکى در سر و خباثتِ بدعت و ضلالت در دل.


عَلَى غَيْرِ حَزْم فِى‌الأمُورِ وَ لاتُقَيَ وَ لَاَنابِلٍ جَزْلٍ تُعَدُّ مَناقِبُه


و از آنجا روى به قصبه نهاد، وقت آب خيز بود بشور رود رسيد، ترسيد از عبرت کردن آن آب، و لشگر سبزوار بيرون رفتند.“


در اين عبارات به خوبى واضح است که از عبارات: ”پس حمزه آذرک دامن رعونت“ تا اول شعر يا بعد از شعر و اول جملهٔ ”و از آنجا روى به قصبه نهاد“ الحاقى است و مناسبتى با سابق و لا حق خود ندارد و جملهٔ ”دامن رعونت بر بساط نشاط الخ“ از انشاء قرن هفتم است و افعال وصفى و غيره را به سليقهٔ عصر انحطاط، استعمال کرده است.

موازنه و ترصيع و سجع

در اين کتاب موازنه و ترصيع و سجع مکرر آمده است، مانند (ص ۹) که گويد: ”و معدودات انفاس، و محدودات حواس، در اين باب صرف کند و خواهد که مختلفات انواع اخبار و مؤتلفات اجناس آثار را بسط کند ... چه آدمى را حق تعالى محب اخبار و استخبار آفريده است که روشنى خزانهٔ حفظ، اسرار را مصون ندارد، و آفتاب ودايع اسرار دوستان را در کسوت صروف بنگذارد، و به تمام اِنْجِلاءِ آن را تخصيص کند“ ص ۹.


”اگر محبت اخبار و استخبار در غرايز آدميان مرکب نبودي، از گذشتگان هيچ شريعت و فضايل و اخبار و حکايات به متأخران نرسيدى ... و قوام اَشْباح و نظام ارواح به فکرت و حيرت متلاشى شدى و بر شِعار و دِثار اخلاف آثار ثناى اسلاف هويدا نگشتى و اسرار بدايع و صنايع به استار فجايع و فظايع پوشيده گشتي“ ص ۹.


و آنچه در صحت آن شکى نيست آوردن تشبيهات لطيف و کنايات و استعارات زيبا است که على‌التحقيق از خود مؤلف است و جاى قلم نگاهداشته و سحرآفرينى و گل‌چينى و نمک‌پاشى و شکرشکنى کرده است از آن جمله در حکايتِ کُرْد و زرگر و ياران او.

حکايت (۲)

”از خواجه فقيه رئيس معلى روايت کنند که وقتى کُردئى و زرگرى و معلمى و ديلمى و عاشقى در صحرائى نشسته بودند، و هوا چادر قيرگون پوشيده ناگاه ماه از افق مشرق برآمد و زرسوده بر زمين ريخت، و ايشان به مشاهدهٔ يکديگر برخوردارى يافتند، گفتند: هر يکى از ما بايد که در تشبيه اين ماه بر مقدار فهم و وهم خويش اوصافى لازم شمرد.


کُرْدى گفت:


- با پنيرى ماند تيرماهى که از قالب بيرون آيد.


عاشق گفت:


- با روى معشوق من ماند، حسن و جمال از وى عاريت ستده و بهاء و وضائت وى را حکايت کرده.


معلم گفت:


- با گردهٔ حُوارّى (بضم اول و تشديد را: آرد سفيد) ماند که از خانهٔ متمولى با مروّت روز پنج‌شنبه به نزديک معلم فرستند!


ديلمى گفت:


- با سپرى زراندود ماند که در پيش پادشاهى در وقت حرکت ميبرند.


ثم قال: کُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى سَاکِلَتِهِ ...“