حکايت

مگر اميرى وکيل خويش را بخواند و گفت: در بغداد کسى را شناسى از مردمان شهر و بازار که به دينارى پانصد با من معاملت کند تا وقت ارتفاع بازدهم؟ وکيل انديشه کرد، از آشنايانش يکى به ياد آمد که در بازار خريد و فروخت کردى و ششصد دينار زر خليفتى داشت که به روزگار به‌دست آورده بود، امير را گفت:


مرا مرد آشنائى است که دکان به فلان بازار دارد و من گاهگاهى به دکان او نشينم و با او داد و ستد کنم، ششصد دينار زر دارد، مگر کس بدو فرستى و او را بخوانى و به‌جائى نيکش بنشانى و هر ساعت تلطف کنى و بالايش دهي، پس از نان خوردن سخن با او به زبان خود بگوئي، باشد که از تو شرم دارد و از حشمت تو رّد نتواند کرد.


امير همچنان کرد، و کس بدو فرستاد که: با تو زمانى شغل دارم قدم رنجه کن، مرد برخاست و به سراى امير شد و او را هرگز با امير معرفتى نبود.


چون پيش او رفت سلام کرد.


امير چون عليک گفت، روى سوى نديمان و خواص خويش کرد که:


- اين فلان کس است؟ ... گفتند: آرى ...


امير پيش پاى او برخاست، و فرمود تا او را به‌جاى نيکش بنشانند پس گفت:


- من آزادمردى و نيکوسيرتى و ديانت تو اى خواجه شنيدم، چرا گستاخى نکني، و مُهمّى که باشد ننمائي، و با ما دوستى نکني؟


- وکيل امير گفت: خواجه صد چندين است ...


زمانى بود، خوان آوردند، امير او را نزديک خويش جاى داد، و هر زمانى از پيش خويش خوردنى برگرفتى و پيش او نهادى ...


چون خوان برگرفتند و دست بشستند، قوم بپراکندند و خواص بماندند. امير روى سوى آن مرد کرد و گفت:


- دانى که تو را به چه رنجه کردم؟ ...


گفت:


- امير بِهْ داند ...


گفت:


- مرا در اين شهر دوستان و عزيزان بسيارند که هر اشارت که ما بديشان کنيم از آن نگذرند، و اگر پنج‌هزار و ده‌هزار از ايشان بخواهيم وفا کنند، و دريغ ندارند، از آنچه ايشان را از معاملت من فايدة بسيار بود، و هرگز کس از صحبت من زيان نکرده است، در اين قصّه مرا آرزو چنان کرد که ميان من و تو دوستى و الفت باشد، و گستاخى رود، هرچند که مرا عزيزان بسيارند، اما مرا ببايد که تو در اين حال با من به دينارى هزار معاملت کنى به مدت چهار پنج‌ماه تا وقت ارتفاع بدهيم، و دستِ جامه بر سر نهيم، و دانم که بدين قدر تو را دسترس باشد و به اضعاف از من دريغ ندارى ...


مرد، از شرم، و تلطفى که با او همى کرد، گفت:


- فرمان امير راست وليکن از آن دکان‌داران نيم که مرا دوهزار يا هزار باشد، و با مهتران جز راست نتوان گفت همه سرمايهٔ [من] ششصد دينار خليفتى است، و در بازار دست و پائى مى‌زنم، و خريد و فروخت باريک مى‌کنم، و به روزگار و سختى به‌دست آورده‌ام.


امير گفت:


- مرا در خزينه زر دست‌زده هست بسياري، وليکن اين کار را نشايد و مرا از اين معاملت جز دوستى نيست، و چه خيزد تو را داد و ستد باريک کردن؟ اين ششصد دينار به من ده، و قبالهٔ هفتصد دينار به گواهى جمع عدول از من بستان تا من به وقت ...


وکيلش همى گفت:


- تو هنوز امير را نداني. از همهٔ بزرگان دولت هيچ‌کس پاک‌معاملت‌تر از امير نيست.


گفت: فرمان‌بُردارم و فرمان امير راست. آنقدر که هست دريغ نيست.


آن زر بدو داد و امير آن نوشته بدو داد ...


چون اَجَل به‌سر آمد، آن مرد به سلام امير شد، و به زبان هيچ تقاضا نکرد که: (امير مرا بيند، داند که به تقاضاى زر آمده‌ام) ...


تا دو ماه بر اين بگذشت که آمد و شد مى‌کرد و زيادت از ده‌بار امير آن مرد را بديد، به خاطر نرسانيد که به تقاضاى زر مى‌آيد! ...


مرد ديد که امير تغافل مى‌زند، قصٌه بنوشت و به‌دست امير داد که: (مرا بدان زر حاجت است و از وعده دو ماه بگذشته، اگر رأى بيند اشارتى به وکيل کند تا به خادم تسليم کند).


امير گفت: تو پندارى که ما از کار تو غافليم، دل مشغول مدار، روزکى چند صبر کن که من در تدبير زر توام، مهر کرده به‌دست معتمدى از آن خويش به خانهٔ تو فرستم ...


اين مرد دو ماه ديگر صبر کرد و اثر زر هيچ نديد، ديگرباره به سراى امير شد و قصه به زبان بگفت. امير هم عشوه‌اى چند بداد، و مرد هر دو سه روز به تقاضا مى‌رفت و هيچ سود نمى‌داشت، و از اجل هشت‌ماه بگذشت!


مرد درماند، محتشمان را به تقاضا برانگيخت و به قاضى‌القضاة شد و او را به حکم شرع خواند و هيچ بزرگ و محتشمى نماند که از جهت او با امير سخن نگفتند و از پيش قاضى پنجاه‌بار کس آورد و او را به شرع نمى‌توانست برد، و نه آنچه مى‌گفتند مى‌پذيرفت، تا بر اين حال يکسال‌ونيم بگذشت، و مرد عاجز ماند، و بدان راضى شد که صد دينار ديگر کم کند از آنچه داده است و از سر سود نيز بگذرد. و هيچ فايده نداشت، اميد از همه مهتران ببريد. دل در خداى عزّوجل بست و به مسجد شد و چند رکعت نماز بگزارد و بناليد ...


مگر درويشى در آن مسجد نشسته بود، نالهٔ وى بشنيد، دلش بسوخت، چون از تضرع فارغ شد گفت:


- اى عزيز ترا چه رسيده است که مى‌نالي؟ با من بگوي.


گفت:


- مرا حالى پيش آمده است که با مخلوق گفتن سودى ندارد و با تو گفتن سودى ندارد.


درويش گفت:


- اگر با من گفتن سودى ندارد زيان هم ندارد، و نشنيده‌اى که گفته‌اند: ”هر که را دردى باشد با همه کس ببايد گفتن شايد که از کمتر کسى بيابد درمان آن را (۱) “ و اگر حال خويش با من بگوئى باشد که تو را راحتى رسد، پس اگر راحتى نرسد از اينکه هستى درنمانى ...


(۱) . تنها جائى است در اين کتاب که فعل را در آخر جمله بر مفعول مقدم داشته است و مى‌تواند بود که نسخهٔ غلط باشد.


مرد با خود گفت: ”راست مى‌گويد صواب آن است که بگويم“ ... ماجراى خويش باز گفت بالتمام ...


- اى آزادمرد اينک رنج را راحت پديد آمد، اگر آنچه من بگويم بکنى هم‌اکنون به زر خويش باز رسى ...


گفت: چکنم؟


گفت: هم‌اکنون به فلان محلّت رو، مسجدى است و در پهلوى مسجد مناره‌اى دارد، و مردِ دَرْزي (۲) در آنجا نشسته، و مُرقّعى پوشيده کرباسى همى‌دوزد، و کودکى دو در پيش دارد، بر آن دکان رو، و سلام کن، و بنشين، و احوال خويش با او بگوي، چون به مقصد رسى مرا به دعا ياد کن، و در اين چه گفتم کاهلى مکن ...


(۲) . مرد درزى - يعنى مردى خياط، و ياء تنکير بعد از (مرد) بنا به قاعدهٔ رسم‌الخط قيم حذف شده و کسره‌اى به علامت آن گذاشته شده است و از اين جنس در اين حکايت مکرر است.


مرد از مسجد بيرون آمد و با خود انديشيد که: ”اى عجب همهٔ بزرگان را شفيع کردم سودى نکرد، اکنون اين درويش که مردِ پير و عاجز است به پيرِ درزى رهنمونى کرد، و مى‌نمايد که مقصود از او حاصل مى‌شود، و مرا اين محال مى‌نمايد. وليکن چکنم، بروم، اگر فايدتى نکند از اين بتر هم نشود ...“


رفت تا به در مسجد، و بدان دکان شد، و بر آن پير سلام کرد، و در پيش او نشست، پيرمرد چيزى مى‌دوخت، ساعتى بود، دوختن دوختن (۱) از دست بنهاد، و مرد را گفت: ”به چه کار رنجه شدي؟ شغلى و فرمانى هست؟“


(۱) . اين تکرار هرگاه غلط ناسخ نباشد شبيه است به تکرارهاى بيهقى که شرح داديم و بسيار لطيف است و يا (دوختنى دوختن) است.


مرد حال و قصهٔ خويش را آغاز تا انجام با او بگفت.


درزى چون احوال بشنيد او را گفت:


کارهاى بندگان را خداى عزّوجل راست آرد، به‌دستِ ما جز سخنى نباشد، ما نيز به خصم تو سخنى بگوئيم، اميدوارم که خداى تعالى راست آرد و تو به مقصد برسي، زمانى بنشين: و پشت بر آن ديوار باز نه.


پس، از آن شاگردان يکى را گفت برخيز و به سراى فلان امير رو، چون در سراشوى بر در حجرهٔ خاص بنشيني، هر که در آنجا شود يا بيرون آيد بگوى که شاگرد فلان درزى بر در ايستاده است و به تو پيغامى دارد، همى‌گويد: مردى از تو به تظلّم پيش من آمده است و حجتى در دست دارد به هفتصد دينار، و از اجل يکسال‌ونيم گذشته، هم‌اکنون خواهم که زر اين مرد برسانى به کمال، و او را خشنود کني، و تقصير نکني، و زود جواب او به من آر ...


کودک به تک برخاست، و به سراى امير شد، و مرد متعجب شده بود که پادشاه بندهٔ خويش را چنان پيغام ندهد که او بدان امير به زبان کودکى (اينجا به قرينهٔ (پيغام ندهد) جمله‌اى را با فعل مثبت حذف کرده و اين بسيار تازه است)


زمانى بود که کودک باز آمد استاد را گفت:


- همچنان کردم که مرا گفتي، پيغام رسانيدم، امير از جاى برخاست و گفت سلام من خدمت استان برسان و بگوى به جان مِنّت دارم، اينک مى‌آيم و زر با خود مى‌آورم، و عذر تقصير رفته بخواهم و همين ساعت زر تسليم کنم.


هنوز ساعتى نگذشته بود که اين امير مى‌آمد با رکابدارى و دو چاکر، از اسپ فرود آمد و سلام کرد و بر دست پير بوسه بزد و بنشست و صُرّهٔ زر از چاکر بستد و گفت:


”اينک ظن نبرى که من زر اين مرد بازخواستم گرفت و اين تقصير که رفت از جانب وکيلان بود ... و از اين معنى بسيار عذر خواست.“


پس چاکرى را گفت:


- برو از اين بازار ناقدى بياور.


رفتند و ناقدى بياوردند .. زر نقد برکشيد، پانصد دينار بود، امير گفت: ”اين پانصد دينار در کنار او ريز“ و گفت: ”فردا چنان‌که از درگاه بازگردم او را بخوانم و دويست دينار ديگر تسليم کنم و عذر گذشته بخواهم و دل او خوش کنم و چنان کنم که فردا پيش از نماز پيشين ثناگو پيش تو آيد.“


پيرمرد گفت:


- اين پانصد دينار به وى سپار و چنان کن که از اين قول بازنگردي.


گفت: چنين کنم ...


زر در کنار من کرد و دست پير را دگرباره بوسه داد و برفت، و من از خرمى نمى‌دانستم که چونم! سنگ و ترازو بخواستم و صد دينار سنجيدم و پيش پير نهادم و گفتم: ”من رضا بدان داده‌ام که صد دينار کمتر بازستانم، اکنون از برکات سخن تو هفتصد دينار به من رسيد، اين صد دينار حق‌السّعى تست، به طوع خويش به تو بخشيدم.“


پيرمرد روى ترش کرد و گفت:


- ”من آنگاه برآسايم که به سخن من دل مسلمانى از غم و رنج خلاص يابد اگر از صد دينار يک حبه بر خود حلال کنم من ظالم‌تر از آن تُرک باشم که هفتصد دينار از تو بستند ... برخيز و برو ... اگر فردا دويست دينار زر به تو نرسيده باشد بايد که معلوم من کنى ... و بعد از اين معامله بايد که حريف خود را بشناسي! ...


بسيار جهد کردم، هيچ نپذيرفت، برخاستم و از پيش او برفتم و آن شب فارغ دل بودم، و بخفتم، ديگر روز در خانه نسسته بودم چاشتگاهى کسى از نزد امير به طلب من آمد و گفت: ”امير مى‌گويد لحظه‌اى به سراى ما حاضر شو“ چون برفتم، امير برخاست و اعزاز نمود و به‌جاى نيکو بنشانيد و وکيلان خويش را بسيار دشنام دادم که تقصير ايشان کردند و من پيوسته به شغل خدمت مشغول مى‌باشم و هزار بار فرمودم تا حق تو به تو بدهند! ...


پس يکى را گفت:


- خزينه‌دار را گو کيسهٔ زر بيارد و ترازو بيارد و دويست دينار خليفتى بيارد و بسنجد و به من دهد ... دادند - گرفتم و خدمت کردم، برخاستم تا بروم.


گفت زمانى بنشين، بنشستم.


خوان آوردند؛ چون طعام خورديم و دست بشستيم، چيزى در گوش خادم گفت، خادم رفت و در حال باز آمد و جامه‌اى در ميان ابزارى بر دست نهاده ...


امير گفت: درپوشان! ...


جبّه‌اى گرانمايه در من پوشانيدند و دستار قصب بر سر من بستند ...


پس امير گفت: از من دل خشنود گشتي؟


گفتم: گشتم!


گفت: قباله به من ده، و چنان کن که هم امروز پيش پير روى و پير را بگوئى که به حق خويش رسيدم، و از فلان خشنود گشتم.


گفتم چنين کنم، که او خود مرا گفته است.


برخاستم و از سراى امير نزديک پير درزى شدم، و حال بدو گفتم که امير مرا بخواند و گرامى کرد و باقى زر بداد و بر سر ان جبه و دستارى در من پوشانيد، و اين‌ همه از برات سخن تو مى‌دانم که باشد که اين دويست دينار از من بپذيري.


هرچه گفتم به قليل و کثير از من نپذيرفت.


برخاستم به دل فارغ به دکان آمدم و ديگر روز برّه و مرغى چند بريان با طبقى حلوا و کليچه پيش درزى بردم و گفتم ”اى شيخ اگر زر نمى‌پذيرى اين‌قدر خوردنى بارى از من بپذير، که از کسب حلال من است، تا دل من خوش گردد.“


گفت: پذيرفتم ... دست فراز کرد، طعام من بخورد، و شاگردان را بداد، پس شيخ را گفتم: همهٔ وزيران و بزرگان از جهت من سخن گفتند، هيچ سود نداشت، و سخن هيچ‌کس گوش نکرد، قاضى‌القضاة در کار او عاجز ماند، سبب چيست که سخن تو را قبول کرد و هرچه تو گفتى در وقت بجا آورد، و زر من بداد، اين حرمت و حشمت تو به نزديک او از کجاست؟ مرا بازگوى تا بدانم.


گفت: تو از احوال من با امير خبر نداري؟


گفتم: نه!


گفت: گوش دار تا بگويم ... (الى آخر ص ۳۵-۴۰ طبع تهران)


حکايت بالا دراز است و ما قسمت عمدهٔ آن را براى نمونهٔ روشن‌نويسى و مجسم کردن مطلب درزمان قديم آورديم تا دانسته شود که اين طرز نويسندگى امروز که با جمله‌هاى کوتاه مطلب را تشريح و توضيح کرده، داد معنى را از جهت تمام آوردن معانى و نشان دادن کوچکترين نکات داستان بدهند، در قديم نيز معمول بوده است، به‌ويژه بيهقى و نظام‌الملک و نصرالله ابوالمعالى مترجم کليله و دمنه و نظامى عروضى در اين معنى داد داده‌اند.