جنبش سياسى

قوت دولت عرب و مرکزيت سياسى و نفوذ بغداد از مرگ مأمون و خلافت المعتصم‌بالله (يعنى اوايل قرن سوم) رو به ضعف نهاد، خلفا از ايرانيان نوميد شده و ايرانيان نيز از آنان ـ بعد از داستان برمکيان و کشته شدن فضل‌بن‌سهل ذوالرياستين ـ نوميد گرديده بودند. مقدمهٔ اين نوميدى‌ها خلع طاهربن‌الحسين بود مأمون را در مرو ـ و خلاف مازيار بود و در طبرستان ـ و شايد قيام خُرم‌دينان بود در اصفهان و آذربايجان، که تا زمان معتصم طول کشيد، و آخر در نتيجهٔ اين قضايا دربار بغداد با ايرانيان نساخت، و از مردم ترکستان و امراء سُغدى و فرغانى و اُسروشنى مانند خيذربن کاوس معروف به افشين پادشاه اسروشنه و از بندگان ترک چون بوغا و وصيف و امثال آنان مدد خواست، و نفوذ عرب و ايرانى در بغداد پيش نفوذ ترکان و فرغانيان دوام نياورد، از اين رو امراء ايرانى در اطراف مملکت تا توانستند دم از استقلال زدند، و اميدها و بيم‌ها از بغداد انقطاع پذيرفت، در مغرب، اسپانيول و مراکش و افريقيه و مصر تا سوريه از کف بغداد بيرون رفت، و در خراسان نيز ابتدا سيستان و سپس خراسان و فارس به‌وسيلهٔ آل‌ليث مستقل گرديد و طبرستان نيز به‌دست سادات زيدى استقلال يافت ـ و سياست بغداد از تأثير مستقيم و عمل شمشير، به ‌تأثير غيرمستقيم و عمل قرطاس و قلم و دسيسه و به اصطلاح پلتيک منجر گرديد.


آل‌ليث دنيا را در چشم بغداد تيره و تار ساختند ـ بغداد آل‌سامان را بر ضد آنان برانگيخت و آل‌سامان نيز چندى نگذشت که به همان درجه و پايه از قدرت رسيدند و جنبش سياسى ايرانيان از اينجا يعنى از قرن سوم به بعد آغاز گرديد، و در واقع پس از مرگ المعتصم بالله (۲۱۸ ـ ۲۲۷) سستى کار خلافت از کشتن خلفاء و دسيسه‌هاى دربارى و گردن‌کشى بندگان ترک و فرغاني، و خلع خلفا يکى پس از ديگري، آشکار شد و همين علل معلول علت‌هاى پيشين بود، موجب قوت گرفتن آل‌ليث (اواسط قرن سوم) و آل‌سامان (نيمهٔ دوم همان قرن) گرديد(۱)


(۱) . بايد دانست که ظهور خارجيان سيستان به رياست حمزة‌بن‌آذرک که مردى ايرانى است مقدمهٔ حرکت و جنبش سياسى نژاد ايرانى بر ضد نژاد عرب است (رجوع کنيد به: تاريخ سيستان).

جنبش ادبى

زبان فارسى از لحاظ لهجه‌ها در سرتاسر ايران مرسوم و متداول بود و هر ايالتى به لهجهٔ خود سخن مى‌گفت، ليکن زبان علمى و ادبى عربى بود، و زبان پهلوى تنها در نزد مؤبدان و علماى دين زرتشتى موجود بود، و در قرن سوم هجرى جنبهٔ علمى اين زبان در خط در کار محو شدن بود و از زبان درى که بعدها زبان علمى و ادبى ايران شد درست خبر نداريم، و شايد در خراسان و سيستان و ماوراء‌النهر علما و ادبائى بوده‌اند که به اين زبان در قرون اوليهٔ اسلامى چيزى نوشته‌اند، اما اسنادى از آنها به‌دست ما نرسيده است.


ظهور يعقوب پسر ليث سر سلسلهٔ خاندان ليث (۱) ـ بنا به تصريح تاريخ سيستان ـ جنبش علمى و ادبى زبان فارسى (دري) را سبب گرديد.


(۱) . اين خانواده در قديم به آل‌ليث و ليثيان معروف بوده‌اند، و بعد از انقراض آنان ارباب تاريخ بدانان صفاريان نام نهادند، و حق آن است که ما نيز آنان را ليثيان بناميم.


تاريخ سيستان گويد: ”چون يعقوب پادشاه شد شاعران براى او به تازى شعر گفتند و او عالم نبود و ندانست، گفت چيزى که من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ پس محمد‌بن‌وصيت سکزى که دبير يعقوب بود شعر پارسى گفت...“ از اين‌رو بايد آغاز جنبش ادبى زبان درى را از آن زمان گرفت نظامى عروضى نيز خبرى در باب حکيم حنظلهٔ بادغيسى دارد که مى‌رساند که اين شاعر در عصر طاهريان بوده است، ولى دليل قطعى در دست نداريم که در عصر طاهريان توجهى به ادبيات درى شده باشد.