فرهنگ نويسان، زبان ايران را، به هفت بخش کرده‌اند و چنين گفته‌اند: ”زبان درى بر هفت‌گونه است: چهار از آن متروک است و آن زبان هروى و سکزى و زاوالى و سغدى است، و سه زبان ديگر متداول است و آن درى و پهلوى و پارسى بُود - برهان قاطع مقدمه“ اين روايت از چند وجه متزلزل و باطل است، اول آنکه ”دري“ را بر هفت گونه گرفته است. در صورتى که زبان درى خود يکى از شاخه‌هاى زبان ايران و لهجه‌اى از باخترى مخلوط به سُغدى بوده که با لهجه‌هاى ديگر آميخته است و به اين صورت درآمده، ديگر آنکه معلوم نيست ”پهلوي“ که گويد متداول است کدام پهلوى است و در کجا متداول است، سوم اينکه زبان‌ فارسى که نيز گويند متداول است آيا غير از زبان درى است يا همان زبان است اگر غير از درى است کدام است، و هرگاه عين‌ درى است پس چرا عليحده نوشته است؟ ديگر معلوم نکرده که هروى و سکزى و زابلى هر يک زبانى مستقل بوده‌اند يا شاخه‌اى از زبان ديگر و يا لهجه‌اى از درى محسوب مى‌شده‌اند؟ به هر صورت به‌ هيچ روى نمى‌توان اين تحقيق را مورد اعتناء قرار دارد.


ديگر ابن‌النديم در الفهرست از ابن‌المقفّع شرحى نقل کرده است، و ياقوت معجم‌البلدان همان شرح را قدرى روشن‌تر از قول حمزةبن‌الحسن و شيرويه‌بن شهردار نقل مى‌کند و ماحصل هر سه روايت که ظاهراً منقول است از ابن‌المقفع يکى است.


الفهرست گويد: از قول عبدالله‌بن‌المقفع که لغات فارسى ”پهلوى و درى و فارس و خوزى و سُريانى است ـ اما پهلوى منسوب است به فهله که نام گذاشته شده بر پنج شهر: اصفهان و رى همدان و ماه‌ نهاوند (۱) و آذربيجان، و درى لغت شهرهاى مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن مى‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است ـ اما فارسى کلامى است که مؤبدان و علما و اشباه ايشان بدان سخن کنند و آن زبان مردم اهل فارس باشد ـ اما خوزى زبانى است که ملوک و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفتگو کنند ـ اما سُريانى آن است که مردم سِواد (يعنى رعاياى بين‌النهرين و مداين و روستاهاى آنجا) بدان سخن رانند.“ و ياقوت بعد از روايت حمزه که مختصرى از قول ابن‌النديم است از قول شيرويه گويد: ”بلاد پهلويان هفت است ـ همدان و ماسَبَذان و قم و ماه بصره و صميره و ماه کوفه و قرميسين ـ اما رى و اصفهان و قومس و طبرستان و خراستان سجستان .... از لاد مذکور نمى‌باشد ـ اما فارس کلام مؤبدان است.... و اين لغت مردم فارس است، اما درى لغت شهرهاى مدائن است و دربار پادشاه بدان زبان سخن گويند و منسوب است به مردم دربار (يعنى باز دربارى است) و لغات مشرق و بلخ در آن غلبه دارد، و خوزى زبان اهل خوزستان است و اشراف از بزرگان و ملوک در خلوت و موضع فراغت و هنگامى که لخت شده به گرمابه و ابزن (۲) درآيند بدان زبان سخن کنند، اما سريانى لغت منسوب به سرزمين سورستان (سورستان و آسورستان نام قديمى بين‌النهرين است، و در کتب پهلوى ”اسوريک“ نيز ديده شد.) است که عراق باشد و آن لغت نبطَيَان باشد... ـ رجوع کنيد: الفهرست طبع قاهره ص ۱۹ و معجم‌البلدان ص ۴۰۷)


(۱) . ماه نهاوند يعنى ولايت يا استان نهاوند که قسمت وسيعى را تا قم و تا حدود اصفهان و لرستان شامل بوده است. کلمه ”ماه در اينجا باقى ماندهٔ ماد و ماى قديم است که مرکز مملکت مادى باشد ـ و اين نواحى را که ما امروز عراق عجم و همدان و کرمنشاه و دينَوَر و نهاوند و پيشکوه گوئيم، در قديم کشور ماه مى‌ناميدند و در ويس و رامين اين لفظ استعمال شده است ـ اعراب بعد از فتح اين قسمت از ايران اين لفظ را به‌کار بردند منتها دو ماه قائل شدند و براى ماه نيز معناى ديگر که بعد در کتب جغرافيا معمول گرديد و گفتند ماه‌الکوفه و ماه‌البصره و مجموع را ”ماهات“ نام نهادند ـ از ماه کوفه ماردشان دينور و کرمانشاهان تا حلوان بود و از ماه بصره مرادشان نهاوند و صميره بود و هر محلى که مخزن خواربار و نعمت محلى يا استانى قرار گيرد آن را ماه استان شمرند مثل (ماه چين) و (ماه‌کران) که از مخترعاات حمزه است و ماچين و مکران را به اين طرز تفسير کرده و وانمود ساخته است.


(۲) . ابزن: ظرف بزرگى بوده است که ايرانيان خود را در آن شستشو مى‌دادند؛ مانند ظرف‌هائى که امروز در حمام‌هاى بى‌هزينه مى‌بينيم و معلوم مى‌شود که در خزينه فرورفتن بعد مرسوم شده است و طرز گرمابه رفتن قديم مثل امروز بوده است و هر کس در ابزنى خود را مى‌شسته است و اين لغت فارسى است که عربان هم آن را به‌کار مى‌برده‌اند.


اشکالى که در روايت صاحبان فرهنگ وارد بود، در اين روايات هم وارد است، زيرا از طرفى زبان و لهجه‌ها و شاخه‌ها را با يکديگر مخلوط نموده‌اند ـ زيرا مى‌‌دانيم که پهلوى و درى در آغاز هر کدام شاخه‌هائى بوده‌اند از زبان قديمى‌ترى و نيز شايد خوزى و فارسى دو لهجه بوده‌اند ـ سُريانى يا نبطى نيز خود دو زبان مستقلى بوده‌اند، و اين همه را در شمار لغات فارسى آوردن خالى از مسامحه نيست ـ مگر آنکه (لغات فارسي) را به ‌معنى اعم بگيريم، يعنى لغت‌هائى که در ايران صحبت مى‌شده است، اشکال ديگر آنکه باز از خود سؤال مى‌کنيم که چرا اين دانشمندان از لهجه‌ها و شاخه‌هاى ديگر زبان‌فارسى مانند سغدى و خوارزمى و هروى و سکزى و تخارى و طبرى و گيلى و آذرى و کردى و لرى و زارى صحبت نکرده‌اند؟ در اين مورد فرض مى‌کنيم که چون دانشمندان در قرن دوم و سوم هجرى غالباً از انحاء ايران و لهجه‌هاى مختلف اين کشور و زبان‌هاى ممالکى چون خوارزم و تخارستان و سغد و سجستان و طبرستان و آذربايجان بى‌خبر بوده‌اند و از حدود مداين فارس و عراق عجم و خوزستان بيرون نرفته و اطلاعى هم نداشته‌اند تنها به ذکر لغاد اين اماکن و لغت نَبَطيان(۳) . که آن را سُريانى گويند و لغات دربارى که از آن به (دري) تغبير مى‌کنند اکتفاء نموده‌اند. (تنها جاحظ در البيان والتبين ج۳ ص ۶ ذکرى از فصاحت اهل مرو کرده است که عبارتش پيجيده‌تر به‌نظر مى‌رسد و ما در حاشيهٔ ص ۲۵ بادن اشاره کرديم.)


(۳) . نَبَط و نَبَطى به فتين، مردمى بوده‌اند و از بقاياى آراميان که بعدها با عرب مختلط شدند. دولتى داشته‌اند در طور سينا و مرکز آن موسوم بوده است و به ”پترا“ و مدتى در سوريه نيز حکومت کرده‌اند و در سنهٔ ۱۰۶ دولت مزبور به‌دست روميان منقرض گرديد و بعد از اسلام جماعت کثيرى از نبطيان در عراق مى‌زيستند و غالب ايشان مسيحى نسطورى بودند و زبان آنها به آرامى يا سريانى بود که به عربى و فارسى آميخته شده بود و خط کوفى و نسخ نيز از خطوط نبطيان به عرب حيره و کوفه و مدينه و مکه سرايت کرد، و اما زبان سُريانى همان زبان آرامى است و سُريانيان شعبه‌اى از آراميان شرقى بودند که در شهر (اورها) يا (اور) و اَلُّرهاى قديم (ادساى Edessa يوناني) سکونت گزيده و پس از آنکه به مسيح ايمان آوردند از کلمهٔ (آرامي) دست برداشتنه و خود را سريان نام نهادند ـ و دولتى کوچک تشکيل دادند. لهجهٔ سُريانى يکى از لهجه‌هاى آرامى بوده و به‌سبب علماء و دانشمنداندى که در اين شهر به‌وجود آمدند اين زبان داراى ادبيات وسيعى گرديد و علماء نسطورى مسيحى کتب دينى و علمى و ادبى بسيارى به زبان سُريانى نوشتند و کتب فلسفه و منطق يونان نيز بيشتر به اين ترجمه شد و اعراب هم از آن زبان استفادهٔ زيادى ترجمهٔ کتب يونان کردند. (تاريخ‌الغات الساميه ۱۴۲ ـ ۱۴۹)