خواجه ارجاسب فرزند خواجه شيخعلى تهرانى معروف به اميدى رازى از شاعران مشهور در پايان عهد تيمورى و آغاز دوران صفوى است. و ولادتش در حدود سال ۸۶۰ رخ داد. پدرش شيخعلى پدر بر پدر از بزرگان رى بود و در آنجا آب و ملکى داشت و به همين سبب است که در لطايف‌نامه (= ترجمهٔ فخرى هروى از مجالس النفائس) آمده است که اميدى ”بر قريهٔ تهران زراعت دارد“.


اميدى در جوانى براى کسب دانش از تهران به شيراز رفت و در نزد مولانا جلال‌الدين دوانى شاگردى کرد و درخشيد چنانکه ”مولانا از غايت التفات او را مسعود نام نهاد“ و او از ميان دانش‌هاى زمان طبّ را از همه بيشتر آموخت. درباره‌اش نوشته‌اند که مردى متّعين بود و با رجال بزرگ دوران اسمعيل صفوى مانند ياراحمد اصفهانى (= نجم‌ثانى) و ميرعبدالباقى يزدى از اعقاب شاه‌نعمةالله ولى و مانند آنان ارتباط داشت و قصائدى در مدح آنان پرداخت.


اميدى در پايان حيات مقيم تهران شد و باغى ايجاد کرد که آن را ”باغ ‌اميد“ خواند، امّا به ‌سبب نقار و کدورتى که ميان او و شاه‌قوام‌الدين نوادهٔ شاه قاسم نوربخشى وجود داشت بعضى از مريدان سيد قوام‌الدين شبى بر سرش ريختند و او را کشتند و اين قصه به سال ۹۲۵ رخ داد که هنوز ”نهال اميدش“ به‌بار ننشته بود. وى در هنگام شهادت شصت و پنج سال داشت.


اميدى شاگردانى تربيت کرد يکى از آنها ”فضل‌نامى“ بود که نوربخشيه او را مسموم ساختند و در جوانى درگذشت. ديگر ”حيرانى نيشابورى“ غزلسراى قرن دهم بود. فرزندش ”خواجه محمد طاهر رازى“ هم شاعر بود چنانکه برادرزاده‌اش ”خواجه محمد شريف ‌هجرى طهراني” نيز از غزلسرايان خوب قرن دهم به‌شمار مى‌آمد.


از اميدى اشعار بسيار نمانده است امّا همين مقدار که مانده نشان از مهارت و زبردستى او در شاعرى دارد. کلامش منتخب و پاک است. چند قصيده و غزل که از او مانده يادآور مهارت استادان قديم است. ساقى‌نامه‌اش از حيث جزالت و فخامت الفاظ و دقت در معانى و افکار عالى مشهور است. بر روى‌هم در شعرش روش استادان مقتدر پيشين مانند انورى، ظهير و سلمان را پيش چشم دارد. از اشعار او است:


بر آن سرم که اگر همتم کند يارى ز بار منت دونان کنم سبکبارى
اگر به کنج قناعت ز تشنگى ميرم به نيم قطره نجويم ز هيچکس يارى
شوم چو غنچه خشن‌پوش، چند همچوگلم به سرخ و زرد فريبد سپهر زنگارى
گرفتم آنکه در ايام قحط کنعانست عزيز مصر قناعت چرا کشد خوارى
درين سفر که بود راه دور و بار گران چه يار‌اى طلب مرد بارى از يارى
سرى که پر بود از بار آرزو و هوس اگر تهى نکنم آورد نگونسارى
مرا ز نان جو خويش چهره کاهى به که از شراب حريفان سفله گلنارى
درين رباط دو در مشترى اهل هنر چو نيست غير فرومايگان بازاى
اگر به گرگ دهد دمچو يوسفم ز آن به که ناکسى کندم در جهان خريدارى
اگر کنى ز براى يهود کنّاسى و گر کنى ز براى مجوس گلکارى،
درين دو کار کريه آنقدر کراهت نيست در ين دو شغل خسيس آن مثابه دشوارى
که در سلام فرومايگان صدرنشين به روى سينه نهى دست و سر فرود آرى
مذاق لذت آزادگى عجب نبود اگر شناخته باشى پس از گرفتارى
که قدر قيمت ايام تندرستى را توان شناختن اندر زمان بيمارى
مسافران نه اقليم عالم بالا چو آمدند در ين کهنه چار ديوارى
گذاشتند متاع جهان و بگذشتند تو نيز چون دگران بگذرى و بگذارى
ز راه جاه قدم بازکش که اين ره را فراز و شيب فزون‌تر بود ز هموارى
به راه خضر قدم نه کزين ره تاريک اميد هست که سررشته‌اى به‌دست آرى
ره مدينهٔ علم اين رهست و اين ره را اگر ز پاى درآئى ز دست نگذارى


رواق مدرسه گر سرنگون شود سهلست قصور ميکدهٔ عشق را مباد قصور
بناى مدرسه از جنس عالى و سافل خراب گشت و خرابات همچنان معمور
بيا و نکتهٔ توحيد بشنو از من مست که آب ميکده دارد خواص آتش طور
ز نور جام چو جام جمت شود روشن گرت طهارت باطن کند شراب طهور
مريد پير خرابات گشتم و شستم به آب ميکده دست دل از متاع غرور
طواف کعبه و ميخانه کردم و ديدم در آن مقام مصيبت در اين نشيمن سور
ز کعبه پير مغانم به صدر مصطبه برد به يمن سعى لقد کان سعيکم مشکور


تو ترک نيم مستى من مرغ نيم بسمل کار تو از من آسان کام من از تو مشکل
کارى نمى‌گشايد از دست مانده بر سر گاهى نمى‌آيد از پاى رفته در گل
تو پا نهى به ميدان من دست شويم از جان تو خوى فشانى از رخ من خون چکانم از دل
ساغر کشى و خنجر، اهل وفا سراسر خون خورده در برابر جان داده در مقابل
پيمانهٔ حياتم پيش از اجل تو مشکن سررشتهٔ اميدم پيش از خلل تو مگسل
آهى ز سينهٔ من برق هزار خرمن تيرى ز غمزهٔ تو مرگ هزار بى‌دل
دنبال آن مسافر از ضعف و ناتوانى برخيزم و نشينم چون گرد تا به منزل
کو بخت آنکه گيرم مستش ز خانهٔ زين و آن ساعد بلورين در گردنم حمايل
چشم سياه و مستش سرمايهٔ جنونم زلف دراز دستش در گردنم سلاسل
رلف درازدستش با اين همه تطاول زنجير عدل بسته در عهد مير عادل


کاش گردون از سرم بيرون برد سوداى تو يا مرا صبرى دهد چندانکه استغناء تو
از غرور حسن اگر نبود ترا پرواى ما از جنون عشق ما را نيست هم پرواى تو
شهرهٔ شهرى چو ماه نو تو از پهلوى ما ما بر سوائى علم در عالم از بالاى تو
عشق چون پنهان نماند زين درم آواره کن تا نه تو بدنام گردى و نه من رسواى تو
شب نهان از سر اميدى بر سر آن کوى رو تا نبيند روز آنجا کس نشان پاى تو


خوش آنکه چاک گريبان به ناز کنى نظر بر آن تن نازک کنى و ناز کنى
تو پاک‌دامن و من رند پيرهن چاکم عجب نباشد اگر از من احتراز کنى
چرا ز من گذرى با هزار استغنا به ديگرى رسى اظهار صد نياز کنى
به چشم من نکنى خواب و شرم مى‌دارم که پيش مردم بيگانه پا دراز کنى
گمان مبر که شود عشق بى‌نياز قبول اگر به کعبه روى و اگر نماز کنى
ترنج غبغب او را نهال گشت بلند تو دست کوته اميدى چرا دراز کنى


شب قصهٔ هجران جگرسوز کنم روز آروزى وصل دل‌افروز کنم
القصه که دور از تو به صد خون جگر روزى به شب آرم و شبى روز کنم


اى از تو بلند قدر کاشانهٔ ما آباد ز دولت تو ويرانهٔ ما
از سايهٔ نخل دولتت مى‌خواهم همسايهٔ آسمان شود خانهٔ ما