سيد نورالدين نعمةالله ولى فرزند عبدالله بن محمّد کوه بنانى کرمانى مشهور به ”ولّى“ مؤسّس سلسلهٔ نعمةالّلهيّه، از عارفان مشهور قرن هشتم و نهم هجرى و از مؤلفان پرکار و به نظم کشندهٔ سخنان عرفانى متوسط ولى رائج است. در غزل‌هايش گاه ”سيّد“ و گاه ”نمعةالله“ تخلص مى‌کرد. نعمةالله در سال ۷۳۰ يا ۷۳۱ در کوه ‌بنان کرمان ولادت يافت و در جوانى مقدمات علوم معمولى زمان و علم کلام و حکمت‌الهى و اصول فقه و اصول عرفان را فرا گرفت و گويا فصوص‌الحکم ابن‌‌ عربى را از حفظ داشت.


وى بعد از تکميل اطلاعات خود به سير و سلوک پرداخت و در مصر و ديار مغرب و مکه و مدينه و بلخ و ماوراءالنهر به‌ويژه سمرقند سياحت و اقامت کرد و با بزرگان و مشايخ آن نواحى ديدار نمود و سپس به زادگاه خود بازگشت و چندگاهى نيز در کرمان و فارس و خراسان و يزد و نواحى اطراف آن سفر کرد و سرانجام در کرمان ساکن شد و در ”ماهان“ خانقاه و باغ و حمام بنا نهاد و در ماه رجب سال ۸۳۴ بدرود حيات گفت و جسدش را در ماهان به خاک سپردند و بعدها به فرمان سلطان احمدبهمنى پادشاه دکن بقعه‌اى بر گور او بنا کردند که به سال ۸۴۰ به پايان رسيد و در عهد شاه عباس دوم بناهاى ديگرى بر آن افزوده گشت و آن بقعه و ضمائم آن هنوز باقى و زيارتگاه صوفيان نعمةاللهى است.


سيّد نعمةالله يکى از جملهٔ پيشروان بزرگ تصوف در ميان معتقدان به تشيّع بود که به‌زودى نفوذ فراوان يافت و توانست، مانند سيّد محمد نوربخش و اولاد صفى‌الدين اردبيلى، مؤسس سلسله‌اى از صوفيان به‌نام نعمةاللهيّه شود. وى يکى از مشايخ پر اثر در تارخى تصوف و عرفان است. شماره رساله‌هاى او در مسائل عرفانى و مطالب نزديک بدان بسيار و از صد افزون است. بيشتر اين رساله‌ها به فارسى و بخشى از آنها به عربى است و غالب آنها داراى انشائى عالمانه و داراى معانى بلند عرفانى است. فهرست تعدادى از رساله‌هاى سيد با ذکر موضوع بعضى از آنها و نقل نمونه‌هائى از بعضى در کتاب طرائق‌الحقايق معصومعلى شاه آمده است و قسمت بزرگى از اين رسالات تا کنون طبع شده است.


ديوان رائج شاه نعمةالله ولى بيشتر از سيزده هزار بيت دارد و مشتمل است بر چند قصيده و مقدار کثيرى غزل و چند مثنوى بى‌نام و رباعيات. بعضى از اشعار و ابيات اين ديوان منسوب به سيّد به‌نظر مى‌آيد و به هر حال همهٔ آنها از نوع اشعار عرفانى متوسط و به زبانى بسيار ساده و خالى از هنرهاى شاعرانه است. از آن جمله‌ است:


عشقست که وارسته ز نقصان و کمالست عشقست که آسوده ز هجران و وصال است
اثباب مثالش نتوان کرد وليکن اين نفى مثال تو يقين عين مثال است
گويند سوى الله خيال است و حقيقت اين نيز خيالى است که گويند خيال است
از حال چه مى‌جوئى و از قال چه پرسى مستيم و خرابيم و ندانيم چه حال است
خورشيد ز نقصان و کمالست منزه ماهست که گاهى قمر (۱) و گاه هلال است
با ذات دم از حکم تجلى نتوان زد اين حکم تجلى به جلالست و جمال است
در خلوت سيد نبود سيد و بنده در خاطر او غير خدا هر چه محال است


(۱) . سيد ”قمر“ به‌جاى ”بدر“ به‌کار برده است.


صاحب نظرى که کو جهان در نظر آرد يا محرم رازى که ز عقبى خبر آرد
زنهار مزن تير ستم بر دل درويش کآن تير ستم تيغ و سنان بر جگر آرد
نيکو نبود تخم بدى کاشتن آرى گر تخم بدى کارى آن تخم بر آرد
از سنگدلى سنگ منه بر ره مردم کو کوه عذابى به عوض در گذر آرد
چوبى که زنى بر کف پائى به تظلم بى‌شک و يقين دردسرى را به‌سر آرد
بيداد مکن جان بردار به حقيقت بيداد پدر زحمت آن بر پسر آرد
گر بندهٔ سيد شوى و تابع جدش از ابر وجودت مه تابنده برآرد
مائيم کز جهان همه دل برگرفته‌ايم جان داده‌ايم و دامن دلبر گرفته‌ايم
مست و خراب و عاشق و رنديم و باده نوش آب حيات از لب ساغر گرفته‌ايم
چون مذهب قلندر رندى و عاشقى است رندانه ما طريق قلندر گرفته‌ايم
عشق آتشى گرفته و در جان ما زده ما شمع‌سان در آتش او در گرفته‌ايم
بر لب گرفته‌ايم لب جام مى‌ مدام دامان ساقى و لب کوثر گرفته‌ايم
ياران نديم مجلس ما نعمةالله است بنگر که ما حريف چه در خور گرفته‌ايم
در ديدهٔ ما نقش خيالش پيداست نوريست که روشنائى ديدهٔ ماست
در هر چه نظر کند خدا را بيند روشنتر از اين ديده دگر ديده کراست
ملک و ملکوت با هم آميخته‌اند نقد جبروت بر سرش ريخته‌اند
کردند طلسمى به جمال و به کمال آنکه به در گنج خود آويخته‌اند
در کوى خرابات خراب افتاديم رندانه به ذوق در شراب افتاديم
در بحر محيط کشتى مى‌رانديم کشتى بشکست و ما در آب افتاديم


چه خوش جمعيتى داريم از زلف پريشانش
بود دلشاد جان ما که دلدارست جانانش
بياور دُردى دردش که آن صافى دواى ماست
کسى کو درد دل دارد همان دردست درمانش
دلم گنجينهٔ عشق است و خوش گنجى در او پنهان
چنين گنجى اگر جوئى بود در کنج ويرانش
من از ذوق اين سخن گفتم تو هم بشنو به ذوق از من
بياور قول مستانه رو آن مستانه مى‌خوانش
خراباتست و ما سرمست و ساقى جام مى بر دست
سر ما آستان او و دست ما و دامانش
اگر تو آب رو جوئى بيا با من دمى بنشين
که دريائست بحر ما که پيدا نيست پايانش
حريف نعمةالله شو که تا جانت بياسايد
بنوش اين ساغر مى را به شادى روى يارانش