مولانا صفى‌الدين مسيحى فوشنجى از قصبهٔ پوشنگ از اعمال هرات بود که در ظل تربيت و حمايت ميرزا بايسنقر (م. ۸۳۷هـ) فرزند شاهرخ تربيت يافت. از زندگانى او آگاهى فراوان در دست نيست . وفات او به سال ۸۵۳هـ. در قريه پوشنگ رخ داد.


مسيحى در غزل سبک شاعران پايان قرن هشتم را دنبال کرده و حتى با توجه خاص به ارسال مثل همراه با مضمون‌هاى باريک و تازه و کلام زيبا و مطبوع غزل‌هاى دل‌انگيزى ترتيب داده است و بيهوده نيست که تقى‌الدين کاشى دربارهٔ او گفته است که ”به ‌طرز شيخ‌کمال خجندى شعر گفته و شيوهٔ مثل گوئى را به آن طرز ضمّ نموده و در آن وادى ابيات متين بسيار گفته و به مثقب فکر مضامين تازه و معانى بکر بامزه چنانکه بايد و شايد سفته...“


ديوان مسيحى در قرن دهم کمياب و شعر او بنا به گفته تقى‌الدين کاشى در آن ايّام متروک بوده است و او براى هدايت شاعران عهد به ايراد سخنان فصيح و دل‌انگيز مقدارى از غزل‌هاى شاعر را به طريق انتخاب ابيات از هر يک در خلاصةالاشعار نقل کرده و قصائد و رباعيات او را نيافته بود. منتخبات تقى‌الدين به حدود دويست بيت مى‌رسد و استاد صفا که ديوان مسيحى فوشنجى را نديده‌اند به نقل ابياتى از ميان آن دويست بيت اکتفاء کردند و از آن جمله است:


شبى صد کاروان رحمتم بر دل فرود آيد
به بوى آنکه ماه من در اين منزل فرود آيد
ز دريا بار چشمم در مصاف هجر هر ساعت
سپاه خونيان اشک بر ساحل فرود آيد
خدنگ غمزهٔ شوخ ترا گر در خيال آرد
عجب نبود که مرغ از آسمان بسمل فرود آيد
نديدم جز کمين حلقهٔ زلف سيه کارت
که باشد صد پريشانى و آنجا دل فرود آيد
نماند اشک مسيحى گرد کويت يک قدم خشکى
دگر هر کس رسد آنجا مگر در گل فرود آيد
ز لوح دل مرا بى‌دوست نقش غم نخواهد شد
و گر جويم گهى شادى وصل آن هم نخواهد شد
بريدم از خرد ناچار و با عشق آشنا گشتم
چو دانستم که هرگز مدعى محرم نخواهد شد
اگر در شام تاريک فراق اى ماه نو يکدم
به کام ما برآئى از تو چيزى کم نخواهد شد
دل و دين مى‌برى تا سست گردد اعتقاد من
بدين‌ها جز بناى دوستى محکم نخواهد شد
ز لعل دلبران رمزى نمايد مدعى ليکن
مسيحى‌وار در معنى مسيحادم نخواهد شد
بازم دل شوريده به‌جائى نگرانست جانى که مرا بود کنون از دگرانست
آن ناصح مشفق که از او باخبرم داشت اکنون خبر آنست که از بى‌خبرانست
و آن دوست که مى‌دوخت گهى دامن صبرم چون بلبل و گل جامه‌دران نعره زنانست
آن عمر که بگذشت و زما روى بگرداند شکرست به هر حال که بارى گذرانست
و آن نرگس بيمار که آسوده به خوابست رشک نظر ديدهٔ صاحب‌نظرانست
با زلف تو از حلقهٔ اوراد مسيحى بگذشته و سر حلقهٔ شوريده سرانست
درآ درآ که سلامت سلامتى دگرست ز پا نشين که قيامت قيامتى دگرست
تو بوسه گوئى و من جان دهم ز نوميدى که وعده‌هاى لبت را علامتى دگرست
کرامتى است لبت را که مرده زنده کند مرا که مى‌کشد اين هم کرامتى دگرست
گناه اگر به ندامت قرين عفو شود گناهکار ترا زين ندامتى دگرست
مسيحى آنکه تو بى‌دوست زنده مى‌مانى سزاى هر سر مويت ملامتى دگر ست
مى‌دمد غنچه‌اى از غيب و چمن پيدا نيست مى‌رسد جان عزيزى و بدن پيدا نيست
ز پى غمزه و گيسوى يکى بر سر راه کشتگانند ولى تيغ و رسن پيدا نيست
کمرى بسته به خون‌ها و ميان پنهانست سخنى گفته به دعوى و دهن پيدا نيست
زده هر موى ميانى گرهى بر دل من در ميان خود دل آوارهٔ من پيدا نيست
بندهٔ سيم برانم که به يک موى ميان عالمى را بخريدند و ثمن پيدا نيست
بر زبان زان دهن تنگ مسيحى بارى سخنى هست ولى اهل سخن پيدا نيست
حيات من اثر وعدهٔ لقاء تو بود بلاى جان نوميدى از وفاى تو بود
وسيله‌اى که اجل داشت در زمان وداع براى بردن جان‌ها کرشمه‌هاى تو بود
به خون ديده کسى را که نيک ديدم غرق به حال او نظر کردم آشناى تو بود
به دادخواه شدم پيش مير از دستت چو داد خواستم آن مير خود گداى تو بود
ز هر طبيب که جستم دواى دل ديدم که آن طبيب به صد درد مبتلاى تو بود
به‌جاى جان گرامى توئى مسيحى را ولى نبود زمانى که جان به جان تو بود
ز دشنام لبت جان تازه گردد ز رويت گل به بستان تازه گردد
چو بلبل در هواى گل بنالد مرا داغ تو بر جان تازه گردد
روم در بوستان بر ياد رويت جراحت‌هاى پنهان تازه گردد
چو لب شيرين کنى در وقت بخشش گناه شرمساران تازه گردد
طبيب از من مجو صحت که درديست دلم را کان به درمان تازه گردد
رخت بفزود از اشک مسيحى که حسن گل ز باران تازه گردد
بهشت عدن آن باشد که دل ديدار او بيند قد چون سرو او جويد گل رخسار او بيند
ز من پرسيد ناصح کز بدن چون مى‌رود جانت عزيزان راه بگشائيد تا رفتار او بيند
به خود شب‌ها فرو رفت آفتاب از حيرت طالع که چون خود را برون از سايهٔ ديدار او بيند
طبيبم را که رنج من به صد زحمت نمى‌بيند بگو تا غمزه‌هاى نرگس بيمار او بيند
بهاء يک سر مويش دهد صد ملک مصرالحق اگر در خواب يوسف گرمى بازار او بيند
مسيحى را خيال زلف خوبان مى‌کشد، ترسم که صوفى خرقه بشکافد اگر زنار او بيند
گهى که در پى خوبان دلربا نگريم نه فتنه در نظر آريم و نه بلا نگويم
غنيمت است دو روزى که چشم دارى باز دلا بيا که در آن شوخ بى‌وفا نگريم
حرام تيغ تو بر ما، به وقت جان دادن اگر به مملکت کاينات وانگريم
اگر ز پيش برآئى يقين که رحم کنى در آن زمان که به صد حسرت از قفا نگريم
ز نازکى همه جاى تو آفت نظرست چون بگذرى تو ندانيم در کجا نگريم
سزاست چشم مسيحى به تيغ برکندن که با وجود تو در ديگرى چرا نگريم