خواجه حسام‌الدين رستم خوريانى شاعر معروف اوايل قرن نهم هجرى در خوريان بسطام ديده به جهان گشود و به همين سبب گاه خوريانى و گاه بسطامى خوانده شد. وى که در اشعارش ”رستم“ تخلص مى‌کرد، مانند برخى ديگر از شاعران اوايل دورهٔ تيمورى از تربيت‌يافتگان قرن هشتم هجرى است و چون بنابر سخن دولتشاه، هنگام شاعرى در دستگاه شاهزاده عمربن ميرانشاه (م. ۸۰۹هـ). ”پيرانه سال“ بود پس بايد در حدود وسط‌هاى قرن هشتم يا اوّل‌هاى نيمه دوم آن قرن به ‌دنيا آمده باشد. آگاهى تذکره‌نويسان از زندگانى رستم خوريانى منحصر به قسمتى از دوران حيات او است که در خدمت عمربن ميرانشاه نوادهٔ تيمور گذارند و اصلاً توجه نداشتند که بعد از روزگار اين امير تيمورى بيست و پنج سال ديگر در قيد حيات بود و مدت‌ها از اين دوران و يا شاهد همهٔ آن را در خدمت شاهزادهٔ ديگرى از تيموريان يعنى الغ‌بيک فرزند شاهرخ به‌سر مى‌برد و او را در قصايد متعدد خود مى‌ستود.


تقى‌الدين کاشى دربارهٔ کليات آثار خود مى‌نويسد: ”خواجه را در مدت حيات، چه در زمان دولت و حکومت (گويا از سوى عمربن ميرانشاه مدتى علمدار استرآباد بود) و چه در ايّام عاشقى و موّدت (تقى‌الدين از ماجراى عشق او با سرّاج پسرى منصور نام سخن گفته است)، اشعار بسيار است و قصايد و غزليات و مقطعات بى‌شمار..“ تقى‌الدين زياده بر هشتصد بيت از ديوان او را در خلاصةالاشعار نقل کرده است و از دقت در آنها برمى‌آيد که رستم به رسم شاعران قرن هشتم با آثار استادان مقدم بر خود آشنائى کافى داشته و براى پرداختن به شاعرى فنون ادب را به حدّ کفايت آموخته بود. در قصيده دنبالهٔ سبک خراسانيان قرن هفتم و هشتم را دارد و غزلياتش لطيف‌تر و دلاويزتر از باقى اشعار او است و بيشتر آنها را رستم به استقبال از غزلگويان بزرگ پيش از خود مانند جلال‌الدين محمدبلخى و سعدى و حافظ ساخته و پرداخته است. از اشعار او است:


چون بنهاد آسمان از سر مرصّع تاج سلطان
فراغت يافت شاه انجم از نظم جهانبانى
برافگندند مه‌رويان انجم برقع از عارض
تو گوئى قصر مينا شد لطايف خانهٔ مانى
ز دست فرقت يوسف لقاى خويش من بودم
اسير بيت احزان گشته چون يعقوب کنعانى
بسان غنچه سر در خرقه از افکار بى‌برگى
چو نرگس ديده بر ره مانده از انواع حيرانى
چو زلف از عارض زيباى گلرو و ماه فرخارى
ز جمعيت نهاده حال من رو در پريشانى
به پير خرده‌دان يعنى خرد گفتم که اى از تو
هميشه گشته حل انواع مشکل‌هاى انسانى
به فکر ثاقب صايب مرا فرماى تعليمى
که جان زين ورطهٔ هايل برم بيرون به آسانى
خرد آهسته در گوش دل گفت از سر رأفت
که اى مستغرق درياى فکر از فرط نادانى
چو نطق عيسوى دارى به رفعت برتر از چرخى
چو هستت حکمت يونان به دولت به ز يونانى
براى آنکه ناگاهى دونان آرى به کف دايم
جگر پرسوز مانند تنور از دست دونانى
چرا بايد کشيدن برترى از اين و آن بارى
نه آخر بندهٔ ديرينهٔ داراى دورانى
محيط مرکز دولت مدار نقطهٔ دانش
خديو کشور نصفت ملاذ انسى و جانى
تماشا را گرت روزى گذر بر بوستان افتد
به استقبالت آيد سرو در پايت روان افتد
به تيغ غمزه مى‌خواهد که ريزد خود ما چشمت
لبت را گو که نگذارد که خونى در ميان افتد
دل ما را که زلفت برد گو نيکو نگه دارش
که در دامى چنين مرغى بعمرى ناگهان افتد
تو قصد کشتنم دارى و من ترسان ازين معنى
که ناگه روى تيغت را گذر بر استخوان افتد
سد گر جان به لب رستم ز عشق او دهن مگشا
مبادا کزدم گرم تو آتش در جهان افتد
اى دل بيا ز دامن دنيى بدار دست در آستين فاقه کش از روزگار دست
بيرون منه ز دايرهٔ اعتقاد پاى در زير سنگ حرص مکن زينهار دست
با اين عروس چست مرو در ميان که او بسيار کرده با دگران در کنار دست
دنيى و آخرت به حقيقت دو خواهرند پيوند آن اگر طلبى زين بدار دست
با بوى دود عود دل سوخته بساز بگشا ز بند ناقهٔ مشک تتار دست
چون آفتاب اگر طلبى روشنى دل در دامن على زن و آل و تبار دست
شاهى شهاب ثاقب رأى سماک رمح سلطان کان يمين، شه دريا يسار دست
شاهى که ماه رايت رايش ز روى روز بر روى آفتاب زدى ز اقتدار دست
در ابتداى طينت آدم نيافريد بالاى دست دست على کردگار دست
سر مى‌دهد در آرزوى پاى مرتضى ”رستم“ نداد اگر چه به اسفنديار دست
شاها منم که طوطى شکرزبان من در بوستان مدح تو برد از هزار دست
هرکس به يادگار بنائى نهاده‌اند ما را نداد بهتر از اين روزگار دست
نماز شام که مهر از نظر نهفت جمال نمود گوشهٔ ابرو ز طرف جبهه هلال
من از کنارهٔ بام نظاره گاه دوان به‌سوى کلبهٔ احزان شدم به استعجال
که همچو چرخ زبهر نثار مجلس شاه ز بحر طبع کنم بر طبق عقود لآل
نهاده سر چو بنفشه ز فکر بر زانو عنان طبع سپرده به نقشبند خيال
که ناگهان ز سر رأفت و طريق وفاق بسان سرو روان با هزار غنج و دلال
درآمد از درم آن آفتاب مهرويان به تار زلف درافکنده عنبرين خلخال
کشيده بر گل صد برگ رخ ز غاليه خط نهاده بر سر ميم دهن زعنبر خال
زبادهٔ لب لعلش هزار جان مدهوش به حلقهٔ سر زلفش هزار دل دلاّل
نشست و خاست زورى وفا و راه وفاق گشاد و بست نقاب و در از براى وصال
ز ازدحام تحيّر نبود هيچ مرا مجال نطق زدن با وجود حسن مقال
چو ديد صورت دلبستگى و حيرت من گشود قفل ز درج گهر که کيف الحال
تو در رياض معانى هزار دستانى زبان چو لاله به‌کام اندورن چه دارى لال
زمين به عذر ببوسيدم آنگهى گفتم که اى لطايف طبعت روان چو آب زلال
رسيد عيد و مرا نيست تحفه‌اى در دست چگونه بوسه دهم آستان کعبه مثال
گرفت لعل به لؤبلؤ که دم مزن زين قيل فکند رشته بر ابرو که در گذر زين قال
تو بنده‌اى و به نزديک عقل تحقيقست که جز دعا نبود بنده را به‌دست منال
تو از کجا و تکلف کجا ز جان مى‌گوى دعاى شاه جهان بالغدو و الآصال
سرير بخش سلاطين الغ‌بک گورکان جهانگشاى ممالک ستان دشمن مال
ما را به عشوه آن صنم دلنواز کشت صد بار زنده کرد لبش، غمزه باز کشت
گفتم مکش به خون من خسته، به ناز گفت چشمم هزار چون تو به يک ترکتاز کشت
بردم نياز تا که نيازاردم دگر آن نازنين به رغم نيازم بناز کشت
فرهاد را شمايل شيرين ز راه برد محمود را کرشمهٔ چشم اياز کشت
مگشاى لب زغم مگر اى دل رهى به جان بسيار شمع را که زبان دراز کشت
با غير دوست راز گشادن طريق نيست منصور را دقيقهٔ افشاى راز کشت
ديشب چراغ مجلس ما ماهتاب بود در خاتم مراد نگين لعل ناب بود
بود آفتاب چهره‌نگارى نديم ما کز عارضش نصيب دلم ماهتاب بود
سروى نشست بر طرف چشم ما به ناز کز لطف روى او گل تر در حجاب بود
بر هر زمين که پاى نهاد آن فرشته‌خوى گردش غبار غاليه خاکش گلاب بود
آمد به‌جاى نور مرا در سواد چشم ليکن چو عمرش از پى رفتن شتاب بود
داد از تبسم لب لعلش عنان زدست صبرى که پاى حال مرا چون رکاب بود
آباد شد به يک نفس از يمن مقدمش ملک دل شکسته که ملکى خراب بود
رستم وصال او به دعا خواست از خداى منّت خداى را که دعا مستجاب بود
خوشست باده دريغا که بى‌خمار نباشد نکوست عمر چه حاصل که پايدار نباشد
به‌دست بلبلى از باغ روزگار نيايد گلى که در کف از آنش هزار خار نباشد
در مراد به رويش عجب که باز گشايد کسى که بستهٔ زنجير زلف يار نباشد
مشو ز حادثه دلتنگ اى عزيز چو دانى که کار گردش گردون بيک قرار نباشد
گدائى از در خلوت سراى اهل نظر کن که خاک‌روبى اين آستانه عار نباشد
درين طرق بدان نهج پاى نه که پس از مرگ ز رهگذار تو بر خاطرى غبار نباشد
چشمى که ديد روى تو گل آرزو نکرد جانى که يافت خاک درت مشک بو نکرد
هر دل که پيش روى نکويت نباخت جان نقد حيات صرف به وجه نکو نکرد
کس دم نزد ز دوست که مقصود در نيافت آرى، مگر به حسن وفا جست و جو نکرد
دعوت مکن به صومعه‌اى متقى مرا کاين پابرهنه با سر سجاده خو نکرد
رستم به ترک کوزهٔ جان بخش مى‌ نگفت تا دور چرخ خاک وجودش سبو نکرد
زهى ز کاکل تو پاى مشک چين در بند فگنده عشق تو در جان خاص و عام کمند
کمند موى تو دارد هزار حلقه به گوش گمان مبر که اسيران آن کمند کمند
ز خوان وصل مرا از چه چون مگس‌رانى که من به بُوئى ازين خانه گشته‌ام خرسند
گزير از آن لب شيرين نمى‌شود ممکن به هيچ روى ندارد مگس شکيب از قند
دگر برابر اصنام سجده کس نکند اگر ز روى تو نقشى به سومنات برند
چو گشت باغم عشق تو آشنا رستم عزيز خلق شد، از جان خويش دل برکند
اى از نسيم زلف تو دل عنبرين دماغ جان را به آب روى جمال تو تازه باغ
خط تو گرد روى چو بر لاله گرد مشک زلف تو بر عذار چو بر ماه پر زاغ
بر برگ گل بنفشهٔ جعدت کشيده نيل بر جان لاله آتش رويت نهاده داغ
با روى تو بهار چه حاجت زمانه را با آفتاب برنفروزد کسى چراغ
از زاهد فسرده مجوئيد سر عشق نشينده است کس سخن طوطى از کلاغ
رستم، هواى کعبهٔ مقصود کره‌اى سوداى مال و مرتبه بيرون کن از دماغ
بيا تا برقع از روى عروس گل براندازيم بيارائيم بزم عيش و مى در ساغر اندازيم
به خاک پاى خم تاج سرجم در گرو گيريم عقيقين آب آتش رنگ در جام زر اندازيم
اگر دولت دهد يارى و گردد بخت هم زانو نهال عيش بنشانيم و تخم غم براندازيم
و گر تلخى کند صوفى و با ما ترش بنشيند به شيرين‌کارى از ميخانه رختش بردر اندازيم
چو دلدارى نمى‌دانند خوبان ختا رستم بيا تا خويشتن را ما به دشت خاور اندازيم
روزگاريست که ما با غم تو ساخته‌ايم دين و دنيى به تمناى تو در باخته‌ايم
در خيال دل ما صورت شادى نگذشت تا به جان قدر غم عشق تو بشناخته‌ايم
تا نسيمى به مشام او سر کوى تو رسد خانه بر رهگذر باد صبا ساخته‌ايم
مشعل نور به خورشيد برافروخته‌ايم تا به نامت علم عشق برافراخته‌ايم
از پى خيل خيال تو به خوناب جگر خانهٔ ديده و دل شسته و پرداخته‌ايم
از دل اشک يکايک همه با مردم گفت زآن بدينگونه‌اش از چشم برانداخته‌ايم
اگر چه خون ز فراق تو در جگر دارم گمان مبر که به دورى دل از تو بردارم
به صورت ار ز تو دورم نيم به معنى دور خيال روى تو پيوسته در نظر دارم
دل تو بردى و گفتى تو دل مده به کسى دل از کجاست، مگر من دل دگر دارم
حرام باد مرا شربت محبت و وصل ز درد هجر تو پرواى جان اگر دارم
چو رستم از تر خشک جهان ندارم هيچ وليک بى‌تو لبى خشک و چشم تر دارم