شمس‌الدين محمدبن عبدالله کاتبى نيشابورى (۱) از شاعران بزرگ در قرن نهم هجرى است. وى در قريه طُرق که نزديک ترشيز و در ميانهٔ آن شهر و نيشابور واقع بود به دنيا آمد و به همين سبب گاه نيشابورى و گاه ترشيزى خوانده شد. از جمله استادانى که کاتبى علوم و فنون ادب و شعر را نزد آنان آموخت و يکى ”سيمى نيشابورى“ شاعر و هنرمند نامى قرن نهم و خوشنويس مشهور آن عهد بود و گويا پيشرفت سريع کاتبى در خط و شعر او را محسود استاد خود گردانيد و ميان آن دو کار به نقار کشيد. به هر حال کاتبى نيشابور را به قصد هرات ترک کرد و در مدت اقامت خود در هرات که خيلى کوتاه نبود به خدمت بايسنقر پسر ميرزا شاهرخ راه جست و چندين قصيده خوب در ستايش وى ساخت امّا علاقه به سير در آفاق او را به استرآباد و مازندران و گيلان و شروان کشانيد و شروانشاه منوچهر را چند بار ستود و از او صلات و جوايز بسيار يافت و در اين ميان به ستايش امير شيخ‌ابراهيم فرزند شاهرخ متوفى به سال ۸۳۸ هـ. پرداخت. کاتبى پس از چندى از شروان به آذربايجان رفت و به خدمت اسکندربن قرايوسف قراقويونلو درآمد و از آنجا روى به‌ اصفهان نهاد و به خدمت خواجه صاين‌الدين على ‌بن محمّد ترکه از علماء بزرگ آن عهد پيوست و از او کسب فيض کرد و در تصوف و عرفان از خدمت استاد بهره‌ها برداشت و بعد از مدتى به استرآباد بازگشت و همانجا بود تا در وبا يا طاعون عام در آن شهر به سال ۹ يا ۸۳۸ هـ. درگذشت.


(۱) . وى نام و تخلص خود را در دو بيت که در معارضه با ”بدرشروانى“ ساخته است مى‌آورد:


لقب کاتبى دارم اى بدر امّا محمد رسيدم اسم از آسمانم
مرا نام باشد محمّد تو بدرى به انگشت سبابه‌ات بردرانم


آثار کاتبى متعدد است. بخشى از آن به‌ويژه منطومه‌هائى چون گلشن‌ ابرار و ده‌باب و محبّ و محبوب و يا سى‌نامه جواب‌گوئى‌هاى او است بر آثار گذشتگان، و بخشى ديگر نتيجه تفنّن‌هاى ويست در صنايع شعرى و هنرنمائى‌هاى فنى مانند دو منظومهٔ مشهور ”مجمع‌البحرين“ و ”ده‌باب تجنيسات“ که در اولى تمام بيت‌ها را مى‌توان به دو بحر سريع و رمل خواند و در دومى قافيه‌هاى هر بيت داراى صنعت تجنيس است. قصايد او که همگى منتخب و استادانه است يا در جواب قصيده‌هاى معروف شاعران پيشين ساخته شده و يا زير تأثير مستقيم شيوهٔ قصيده‌سرايان معروف پيش از کاتبى است و معمولاً در آنها التزامات دشوار کرده است مثلاً در قصيده‌اى با مطلع:


مرا غميست شتروارها به حجرهٔ تن شتر دلى نکنم غم کجا و حجرهٔ من


در تمام مصراع‌هاى آن، دو کلمه شتر و حجره را التزام کرده است. علاوه بر آن کاتبى در قصيده‌هاى مصنوع و دشوار خود رديف‌هاى متنوع و گاه مشکلى را به‌کار برده است مانند گل، نرگس، شکوفه، بنفشه، لاله، بهار، ريخته، باد، گوهر، قلم و نظاير آنها. کليات آثار کاتبى مرکب از:


۱. ديوان، مرکب از قصايدى در حمد خداوند و نعمت پيامبر و ستايش استادش صاين‌الدين على و مدح ممدوحانى که نامشان برده شد.


۲. خسمهٔ کاتبى، مشتمل بر گلشن‌ابرار به تقليد مخزن‌الاسرار نظامى، مجمع‌البحرين به تقليد از جمشيد و خورشيد سلمان ساوجى و چند منظومه دگر از اين نوع، ده‌باب به تقليد از بوستان سعدى، سى‌نامه يا ”محب و محبوب“ به تقليد از سى‌نامهٔ امير حسينى سادات هروى و شاعران ده‌نامه گوى، و کتاب دلرباى که آن هم منظومه‌اى است عرفانى در سرگذشت قباد پادشاه يمن و وزير او. کاتبى در ميان هم‌عصران خود مقامى بلند داشت و مؤلفان عهد تيمورى به علوّ طبع و مهارتش در شعر اعتراف کرده‌اند امّا بايد دانست که کاتبى بيشتر به ‌سبب توجه خاص خود به صنايع و تکلّفات شعرى نزد سخن‌شناسان قرن نهم چنان بزرگ جلوه کرده است نه به‌ سبب غزل‌هاى لطيف و آبدار خود که بسيار دل‌انگيز و دلاويز است.


او بى‌ترديد از تواناترين استادان قرن نهم است و در قصائدش بيشتر به جوابگوئى استادان گذشته خاصه از خاقانى و کمال‌الدين اسمعيل به بعد نظر داشته است از اشعار او است:


هر تشنه کو ز مشرب توحيد آب يافت سيراب گشت و هر دو جهان را سراب يافت
از نافهٔ قبول دماغى که بوى برد در خاک تيره خاصيت مشک ناب يافت
آن مرغ جان که صيد نشد باز عشق را چرخش شکار دام عُقاب عِقاب يافت
از هستى آنکه در کنف نيستى گريخت آسوده شد ز رنج و خلاص از عذاب يافت
ميخ قرار هر که از اين خاکدان بکند منزل فراز خيمهٔ زرين طناب يافت
آنکو چو خيمه صفوت باطن به غير داد از تندباد غيرت حق اضطراب يافت
بر روى هر کسى نگشايند در ز فقر نيک اختر آنکس است که اين فتح باب يافت
هر ذره‌اى که تافت بر او لمعه‌اى زعشق چرخش بلند کو کبه‌تر ز آفتاب يافت
گر رستمى مپاى که در کنج اين رباط صد کشته زال چرخ چو افراسياب يافت
اى دل ز ماسواى تجرد عنان متاب زين کن جنيبتى که توان آن جناب يافت
نقدى ازين خراب به چنگ آر زانکه گنج هر ناقدى که يافت به کنج خراب يافت
چشم جهان توئى ترا هر که باز جست در زير هفت پردهٔ کحلى به خواب يافت
اين کسوت ملمع شبرنگ جسم را بگذار کآفتاب تو زو صد حجاب يافت
صد جامه گر چو گل بدرى با چنين لباس از سينه‌هاى چرخ نخواهى گلاب يافت
چيزى از سعادت کسب کمال نيست با دولت آنکه دولت اين اکتساب يافت
بى‌ذوق معرفت ندهد نفع جام عمر گر نقل نيست حظ نتوان از شراب يافت
از شرع هر که رفت يک ابريشم آن طرف هر گوشه گو شمال چو چنگ و رباب يافت
کام دل و مراد روان از ”رسول“ جوى کآن دل که يافت کام از آن کامياب يافت
بيا که عمر چو باد بهار مى‌گذرد به‌کار باش که هنگام کار مى‌گذرد
تو غافلى و شفق خون ديده مى‌بارد که روز مى‌رود و روزگار مى‌گذرد
ز چشم اهل نظر کسب کن حيات ابد که آب خضر درين جوبيار مى‌گذرد
هزار صيد نشاطست در کمينگه عمر مرو به خواب که چندين شکار مى‌گذرد
تفرج ار طلبى شاهراه دل مگذار که شهريار ازين رهگذر مى‌گذرد
مرا قد چون کمان زير خاک رفت و هنوز خدنگ آه ز سنگ مزار مى‌گذرد
ز جان کاتبى ار تيز غم گذشت، گذشت! درين ديار ازين بى‌شمار مى‌گذرد!
دمى که سيل فنا رخت شيخ و شاب برد روم به ميکده، باشد مرا شراب برد
فسرده چند توان بود، کو نسيم اجل که ابر هستيم از پيش آفتاب برد
به لطف او نشوى غره، زينهار اى دل که باز بخت منش با سر عتاب برد
اگر رکاب تو بوسد فلک مشو ايمن مباد آنکه ترا پاى در رکاب برد
مرو به خواب شب عيش ز آنکه نقد حيات به عيش صرف کنى به که دزد خواب برد
مگير دامن زاهد که گر فشرده شود چنان ترست که بنياد عالم آب برد
ز خط کاتبى آنکو طلسمى آموزد چه گنج‌ها که ازين منزل خراب برد
ديدم به خرابات سحرگه من مخمور خورشيد قدح پيش مهى بر طبق نور
سلطان خرابات به دوران شده نزديک نزديک نشينان حرم صف زده از دور
عيسى نفسى بود در آن مجلس تجريد بگرفت مرا دست که اى عاشق مهجور
از گوش بکش پنبهٔ غفلت چو صراحى تسبيح شنو از دل هر دانهٔ انگور
در حشر که بى‌نور شود مشعل خورشيد روشن شود آتشکدهٔ دل ز دم صور
منشور من اى کاتبى از عرش نوشتند اينک قلم و لوح گواه خط منشور
خوش آن دلى که مکان باغ لامکان گيرد به‌دست جان ثمر از نخل جاودان گيرد
گر از زمين و زمان چرخ خلعتش دوزد نظر بدوزد و بر خويشتن گران گيرد
ز تير و تيغ قضا در حصار حق باشد سپاه حادثه گر شهر کن فکان گيرد
به چار جوى زحور و قصور شويد دست نه آب‌رو دهد و بادهٔ جنان گيرد
چه جاى سدره و طوبى که مرغ همت من نه طايريست که خاروخس آشيان گيرد
نه همچو زاهد خشکم که او بهر گوشه ز بهر صيد دوان چله چون کمان گيرد
تنى که تازه به سودا بود در اين بازار بهر معامله سودش خرد زيان گيرد
به آفتاب حقيقت هر آنکه ورزد مهر کجا قرار درين کهنه سايبان گيرد
درون ز گرد و غبارى نباشدش خالى هر آنکه خانه درين تيره خاکدان گيرد
کسى به کعبهٔ مقصود پى برد که چو من قفاى قافله سالار انس و جان گيرد
ستوده صاين دنيا و دين على که قضا چو قاضى فلک از حکم او نشان گيرد
ضمير او به جهانگيرى ار شود مايل چو نور صبح بيک دم زدن جهان گيرد...
چو قوس ابروت از نوک غمزه ناوک ساخت هزار عاشق اگر بود کار يک يک ساخت
به تندى آن گل عارض چه مى‌کشى در هم که خرّمى نتوان از بهار منفک ساخت
فرازنون دو ابرو چو دل جبين تو ديد ز مصحف دو جهان ورد خود تبارک ساخت
زکوى تو نبود منزلى مبارک‌تر خوش آنکه خانه در اين منزل مبارک ساخت
دلم به ياد تو اى کبک مست در در و دشت سرود انجمن از نالهٔ چکاوک ساخت
شهيست هندوى چشمت که به هر کج نظران ز تيغ هر مژه صد خنجر بلارک ساخت
بر سقف نيلى کاخ شد سيم مطلّا ريخته
وز نخلهٔ نه طاق شد زرّينه خرما ريخته
تا از کليم مهر يَد صبح تجلى کوهه زد
شد کوه شام از طور خود چون طور سينا ريخته
دست بروج افکنده زر بر صبح عيسى دم دگر
نقد حواريون نگر پيش مسيحا ريخته
هم از سپيداب هوا گلگونه زد بر رخ سما
هم شد عروس چرخ را از دست حنّا ريخته
اين پر گهر خمخانه بين وين زرفشان پيمانه بين
در کنج هر ويرانه بين صد گنج دارا ريخته
مستان مستى آرزو مشک صبوحى کرده بو
در جام غمکاه از سبو آن شادى‌افزا ريخته
مجلس چو خلد هشت در گرديده روحانى سمر
روحانيان از بام و در بهر تماشا ريخته
ساقى ز رخ جان ساخته ياقوت گردان ساخته
صد چون بدخشان ساخته يک جرعه هر جا ريخته
شکل حياتست آب مل يا فيض حق بر عقل کل
يا قطره‌هاى آب گل بر روى زيبا ريخته
ماليده در خلدبرين بر سر چو صندل حور عين
دردى که ساقى بر زمين از باده پالا ريخته
از مجمر پرعود ما دودى که گشته عطرسا
صد نافهٔ چين بى‌خطا بر زلف حورا ريخته
آن هشت تارآواش بين شکل بهشت آساش بين
از صوت هر يک تاش بين صد لطف يکتار ريخته
مانند نسوان جوان افکنده بر رخ ريسمان
و ز طرهٔ عنبرفشان عودم طرا ريخته
هم مطرب از درج گهر در کام کرده نى‌شکر
هم زلف ساقى کحل تر در چشم صهبا ريخته
عکس رويت ساخت مى را مست و مستان را خراب
هوش با بردى، مکن بى‌هوش دارو در شراب
اى سوار عرصهٔ خوبى، زدستم شد عنان
اين چنين تا چند باشد پاى هجران در رکاب
نعل در آتش چه دارى تشنهٔ ديدار را
گه گهى مى‌ران به‌سوى او سمند همچو آب
گر فلک از تيغ دورى ذره ذره سازدم
روى از تيغت ندارم ذره‌اى اى آفتاب
پيش شمع عارضت خواهم که ميرم دم ‌بدم
در هلاک جان خود پروانه را باشد شتاب
خواب هر گه بى‌تو پا در خانهٔ چشمم نهاد
سوخت از گرمى سرشک آتشينم پاى خواب
کاتبى را گر برانگيزند دور از خط يار
نامهٔ اعمال را آتش زند روز حساب
هزار آتش جان سوز در دلم پيداست
اگر نه لشکر عشق آمد اين چه آتش‌هاست
برون زکون و مکان عشق را بسى سخن است
کجاست گوش حريفان و اين سخن ز کجاست
ز شهر عقل به صحراى عشق منزل گير
که شير چرخ سگ آهوان اين صحراست
برون مرو ز سراپردهٔ فلک اى ماه
مراد خواه که سطان دورن پرده‌سراست
شهيد ميکده چون شمع سال‌ها سرخويش
فکنده ديد به تيغ و هنوز بر سر پاست
پر است کون و مکان از صداى نغمهٔ عشق
بپرس کاتبى از کلک خويش کاين چه صداست