خواجه فخرالدين عصمةالله فرزند مسعود بخارى از دانشمندان و شاعران آغاز عهد تيمورى است. نسبتش به جعفربن ابى‌طالب مى‌رسيد و نياکانش در بخارا شهرت و حرمتى داشتند و مورد توجه شاهان و اميران آن ديار بودند. وى تحصيلات خود را در بخارا آغاز کرد و در تمام دوران حيات از ايام صبا تا پايان زندگى اکثر اوقات را به کسب دانش اشتهار داشت و در اواخر عمر مجلس او مرجع خواص بخارا بود و بسيار کسان به برکت فوائدى که از وى مى‌گرفتند به درجه‌هاى بلند از شهرت رسيدند و از آن ميان بعضى مانند بسطامى سمرقندى و خيالى بخارى و رستم خوريانى و طاهر ابيوردى از شاعران مشهور زمان خود شدند.


او در بخشى از اشعار خود واژهٔ ”عصمت“ را به‌جاى تخلّص خود آورده است امّا تخلّصش ”نصيرى“ است و آن را از لقب نخستين ممدوح خود نصيرالدين خليل نوادهٔ تيمور گرفته است. خليل سلطان شاهزاده‌اى شعر دوست و شاعر بود و نزد عصمةالله در فنون ادب تلمّذ مى‌نمود و به او احترام مى‌گذاشت. بعد از معزول و محبوس شدن خليل سلطان به سال ۸۱۲، خواجه عصمت از بيم دشمنان از سمرقند گريخت و دو سال در ماوراءالنهر سرگردان و متوارى بود و پس از آنکه شاهرخ خليل سلطان را از قيد آزاد ساخت و او را به ملازمت خود گرفت و به عراق گسيل داشت، خواجه عصمت دوباره به ملازمت آن شاهزاده نائل گرديد و تا مرگ وى در رجب سال ۸۱۴ که در رى افتاق افتاد در خدمت او مى‌بود و حتى همراه جنازهٔ او تا به سمرقند و از آنجا به بخارا رفت و از خلق گوشه گرفت تا آنکه الغ‌بيک چندى او را به سمرقند طلبيد و شاعر مدتى در شمار نديمان و مداحان آن شاهزادهٔ دانشمند به‌سر برد و باز رخصت بازگشت به بخارا يافت و همانجا بود تا به سال ۸۲۹ يا ۸۴۰ درگذشت. خواجه عصمت شيعه و يا متمايل به تشيع بود و قصائدى در ذکر مناقب على و آل على (ع) دارد.


اشعار ديوان عصمت به ۷۵۰۰ بيت مى‌رسد قصائدش متوسط و بيشتر در حمد و ستايش خداوند و نعمت رسول (ص) و منقب على و آل على‌ (ع) و بعضى در مدح خليل سلطان و شاهرخ و الغ‌بيک است و در آنها به استقبال از قصائد معروف شاعران پيشين پرداخته امّا کم‌تر مقهور تصنع و تکلف‌هاى متداول ميان شاعران قرن هشتم و نهم است و با اين حال انتخاب دريف‌هاى گوناگون و گاه دشوار را از نظر دور نمى‌دارد امّا شهرت او بيشتر مرهون غزل‌هاى لطيف او است. از اشعار او است:


سرخوش از کوى خرابات گذر کردم دوش
به طلبکارى ترسابچه‌اى باده فروش
پيشم آمد به‌سر کوچه پرى رخسارى
کافرانه شکن زلف چو زنار به دوش
گفتم اين کوى چه کويست و ترا خانه کجا
اى مه نو خم ابروى ترا حلقه به گوش
گفت تسبيح به خاک افکن و زنار ببند
خرقه بيرون فکن و کسوهٔ رندانه بپوش
توبه يکسو بنه و ساغر مستانه طلب
سنگ بر شيشهٔ تقوى زن و پيمانه بنوش
بعد از آن سوى من آ تا به تو گويم خبرى
کاين چه کويست اگر بر سخنم دارى گوش
رند و ديوانه و سرمست دويدم در پيش
تا رسيدم به مقامى که نه دين ماند و نه هوش
ديدم از دور گروهى همه ديوانه و مست
از تف بادهٔ شوق آمده و در جوش و خروش
بى‌دف و مطرب و ساقى همه در رقص و سماع
بى‌مى و جام و صراحى همه در نوشانوش
چون سر رشتهٔ ناموس برفت از دستم
خواستم تا سخنى پرسم از او گفت خموش
نيست اين کعبه که بى‌پا و سر آئى به طواف
يا نه مسجد که در او بى‌خبر آئى به خروش
اين خرابات مغانست و در او مستانند
از دم صبح ازل تا به قيامت مدهوش
گر ترا هست در اين شيوه سر يکرنگى
دين و دنيا به يکى جرعه چو عصمت بفروش


آمد بهار و لاله و برافروخت مجمرش سنبل نهاد غاليه بر آتش ترش
باز از بنفشه خرده‌‌شناس چمن نشاند فيروزه گرد حقهٔ ياقوت احمرش
در جيب نافه عطر فروش چمن فشاند مشک عيار بر سر کافور و عنبرش
خرم حريم جوى که از عکس لاله‌زار ياقوت آب گشته روانست در برش
نقاش صنع چهره گشا شد به باغ و ابر پر درّ سفته گشته بساط مصورش
از نخل سايه بسته چو شب بود طرف باغ کرد آسمان به شمع شقايق منورش
چون شاه گل ز شاخ زمرد نمود روى گشتند گلرخان همه حيران منظرش
وز طرف باغ عامل مزدورى تمام بر باد داد يک به يک اوراق دفترش
دارد هوس که در قدم گل کند نثار دلبستگى غنچه از آن است برزرش
تا عندليب خطبه بخواند به‌نام گل سرو از حرير سبز به ياراست منبرش
گل چهره سرخ کرد که آتش افگند به هر گلاب بزم خداوند اکبرش
بر نو عروس باغ صبا شد شکوفه ريز کز حلهٔ سفيد کند جامه در برش
خياط نوبهار براى مزيد حسن کرد آستر ز پردهٔ والاى اخضرش
وز غنچه‌اى لاله و درهاى ژاله دوخت بر جيب تکمه‌هاى زر از لعل و گوهرش
تا پيش‌کش کند چو کنيزان صورتى در بزم عيش پادشه هفت کشورش
نخل بهار دولت الغ‌بيک آنکه هست از ورد عدل گلشن اقبال پر برش
چو تافت آتش مهر از سپهر مينا فام به‌جز طبيعات نارى نماند در اجسام
ز احتراق هوا کان لعل را شايد که باز خون فسرده روان شود زمسام
زمانه از دم گرم هوا چنان در تافت که گاه سير بسوزد فيال را اقدام
حرارت کرهٔ خاک اگر به وهم آرند عجب نباشد اگر محترق شوند اوهام
مى رقيق درون پياله گر ريزى هماندم از تف و تاب هوا رسد به قوام
زمين ز سوز درون همچو مهر خرمن سوز فلک ز گرمى خاطر چو ذره بى‌آرام
ز گرمى دل دريا نمى‌توان دريافت که طبع آب کدامست و طبع نار کدام
عجب نباشد اگر گلستان شود آتش ز پرتو رخ کيخسرو سپهر غلام
بلند مرتبه داراى دين خليل‌الله که آتش از قدم او شود چو دار سلام...
کاش فرمودى به شمشير جدائى کشتنم تا به خوارى در چنين روزى نديديد دشمنم
باغبان گو در ته ديوار گلزارم بکش بى‌وجودش گر کشد خاطر به سرو و سوسنم
شهسوارم کى خرامد باز تا ديوانه‌وار خاک و خون آلوده خود را بر سر راه افکنم
خود دل ز آنرو همى بارخم ز شريان دو عين کز فراقش نشتر خونيست هر مو بر تنم
تازه عصمت کى شود آثار دوران خليل کاين بتانى را که ناحق مى‌پرستم بشکنم
مائيم که کوى بيخودى منزل ماست بى‌حاصلى و شکستگى حاصل ماست
دوزخ که مقربان از او در خوفند يک شعله ز آتش دورن دل ماست
هر دل که ز لذت غم آگاه نشد مقبول مقربان درگاه نشد
اى واى بر آنکه در بيابان اميد صد قرن برفت و محرم راه نشد
تا از غم دل حيات جان يافته‌ايم وز درد تو عمر جاودان يافته‌ايم
خوش دولت ما که در پناه غم تو از محنت روزگار امان يافته‌ايم