امير بهاءالدين برندق فرزند اميرنصرتشاه خجندى از شاعران استاد پايان قرن هشت و آغاز قرن نهم هجرى بود و به دربارهاى تيمور و برخى از فرزندان و نوادگانش اختصاص داشت. وى شاعرى قصيده‌پرداز و متأثر از شيوهٔ شاعران قرن ششم به‌ويژه خاقانى بود و به غزل‌سازى و نکته‌پردازى در آن که معمول شاعران هم‌عصر او بود توجهى نداشت. به همين سبب نتوانست توجه تذکره‌نويسان آن عهد را به خود جلب کند تا به شرح احوال و آثارش، آنچنان که درباره معاصرانش پرداخته بپردازند. از مجموعهٔ اشعارى که از او در دست است و نيز از آنچه تقى‌الدين دربارهٔ وى نقل کرده است اطلاعات سودمندى دربارهٔ احوال و آثارش به‌دست مى‌آيد و شايد روزى که ديوانش يافت شود ما را به آگهى بيشترى دربارهٔ وى رهبرى کند.


نام اين شاعر يعنى ”برندق“ در فرهنگ‌هاى لغت نيامده امّا از اسامى شايع در قرن هشتم و نهم در ماوراءالنهر بود و شايد تلفظ ديگرى از لغت ”برندک“ باشد که در فرهنگ‌ها آن را ”کوهچه“ و ”پشتهٔ خرد“ و ”قفل و زوفين و دربند“ معنى کرده‌اند. ولادتش به سال ۷۵۷هـ. اتفاق افتاد و پدرش امير نصرت‌شاه در ابتداى عهد تيمور صاحب اختيار ولايت خجند بود. در جوانى به آموختن علوم متداول زمان و فنون ادب پرداخت و اين معنى هم از کلام استادانه‌اش آشکار است و هم خود به اطلاعات وافرش از فنون مختلف اشاره کرده است. به‌ سبب اختصاص وى به درگاه اميرانشاه مورد بحث و لطف آن شاهزاده قرار گرفت و از اين رو محسود اقران خود بود و بارها از حسد شاعران ژاژخا به آن اميرزاده شايت برده است. برندق پس از واقعهٔ از اسب افتادن جلال‌الدين اميرانشاه، از تبريز به خراسان رفت و مدتى از عمر خود را در افلاس و بدحالى و در رفت و آمد از اين شهر به آن شهر و از اين ديار به آن ديار سپرى کرد تا سرانجام به سمرقند آمد و آخرين سال‌هاى عمر خود را در آنجا گذراند و ظاهراً در همان ديار در حدود سال ۸۳۵ چشم بر جها فروبست.


تقى‌الدين کاشى در حدود هزار و هشتصد بيت از اشعار او را مشتمل بر قصيده و قطعه و غزل در خلاصةالاشعار نقل کرده است. اين مقدار از شعر او حاکى از آن است که برندق در شاعرى استاد و در اقتفاء به استادان پيشين به‌ويژه خاقانى تواناست و خود را کمين شاگرد وى و او را استاد عالى رأى خويش خوانده است. او هم عده‌اى از قصايد معروف خاقانى را جواب گفته و هم در کيفيت ترکيب الفاظ و به‌کار بردن جمله‌هاى تشبيهى و استعارى از آن استاد سخن پيروى کرده و به خوبى از عهدهٔ آن کار برآمده و در عين حال از جوابگوئى بعضى قصائد انورى و برخى ديگر از استادان قديم باز نايستاده است. اقتدار او در سخنورى سبب شده است تا به‌کار بردن ترکيبات تشبيهى و استعارى زياد و تعهّد رديف‌ها و التزام‌هاى دشوار اثر نامطلوبى در شعرش نگذارد. برندق به حق از شاعران عهد خود ممتاز است و استحقاق استادى آنان را دارد و خود نيز مقام و مرتبه‌اى را که در ادب و شعر داشته خوب مى‌شناخته و بدان مى‌باليده و مى‌گفته است:


گرچه خاقانى به شروان بود سلطان سخن ملک معنى را من اينجا پادشاه ديگرم
او به سر گر تاج شاهى داشت از مستظهرى من به همت بر سر سلطان معنى افسرم
او به وجه تربيت گر يافت شهرت در جهان من به الهام الهى شهرهٔ هم کشورم


و شايد از اسباب عمدهٔ اين تظاهرهاى پياپى او به استادى خود، مکتوم ماندن قدر و مرتبهٔ وى است در دورانى که پايه سخنورى در دستگاه‌هاى حکومتى ناشناخته مى‌ماند، و در ادبيات به جنبه‌هاى ذوقى آن، آن هم به ميزان محدود، توجه مى‌شد. مقطعات ابن‌نصرت غالباً به شيوهٔ انورى ساخته شده و بعضى در مدح يا روابط اخوانى و گاه در تمثيل و موعظه است و غزل‌هايش که لطيف و زيبا است شيوهٔ شاعران قرن ششم و هفتم را دارد و بر روى‌هم ابن‌نصرت شاعرى است که روش استادان دو قرن مذکور را تجديد کرده است. وى اگر چه در ميان حنفيان زندگى مى‌کرد در اشعارش گرايش و علاقه به تشيع ديده مى‌شود. از اشعار او است:


ماه من طغراى حسن امروز بر خور مى‌کشد
آفرين بادش که خوش زيبا و در خور مى‌کشد
طرهٔ طرار از تلقين سودا مى‌کند
لعل گوهربار او توقيع بر زر مى‌کشد
نور رويش طعنه بر ماه و ثريا مى‌زند
چين زلفش سايه‌بان در شمس‌انوار مى‌کشد
زاهد خلوت‌نيشين بر ياد لعل او مدام
همچو مشتاق صبوحى جام و ساغر مى‌کشد
صبحدم آه دلم بى‌آفتاب روى او
دم به دم چون شعله‌ سوى آسمان سر مى‌کشد
آتشى سوزد درونم بى‌رخ نورانيش
دود سودا هر سحر بر شمع خاور مى‌کشد
ابن‌نصرت ناله‌هاى جان‌گذاز از سوز دل
در هوايش هر شبى تا صبحدم برمى‌کشد
آراست چو مشاطه صبا باز جهان را بنمود چمن نزهت بستان جنان را
هم گشت سما غاليه‌سا روى زمين را هم سود صبا لخلخه‌ها مغز زمان را
در گاو زمين سوز دل حوت اثر کرد تا دود دمش فاش کند راز نهان را
ميزان زمان را شبه‌اى بود ز در بيش بگرفت سبک در زشبه نقد گران را
مى‌ در سر گرگ طرب انداز که امروز کرد آهوى خور در شکم بره مکان را
لادن ز خط بحر در افشاند به کافور وز مشک ثمر داد صبا سنبل و بان را
خوش خوش به هوا دايره ز دشقهٔ معلم گويا که فلک باز به خم داد کمان را
از قوس قزح ناوک امطار روان شد ز آن جوشن حوتست به بر آب روان را
در بيشه زغريدن رعد و اثر برق آهنگ عزيمت شده شيران ژيان را
سود دل بحرست و زيان نم نيسان بنگر که چه سوداست مر اين سود و زيان را
از بس که دم خنجر الماس علم زد سوسن چو سر نيزه برآورد زيان را
بر تيغهٔ کوهست مساس گهر برق با آنکه بخواهد دل الماس فسان را
چون نافهٔ آهوى ختن غايت سوداست بر هر طرفى رايحهٔ مشک فشان را
تأثير هوا گر کند امروز عجب نيست چون چشم تر ابر دل خشک دُخان
بى‌طبلهٔ عطار گل از رنگ فروشى بر چار سوى دهر بياراست دکان را
حوران رزانى چو سر از جيب کشيدند فرقى نتوان کرد ز فردوس رزان را
مى نوش که ساقى به زبان گل و بلبل بگشاد لب بلبلهٔ بسته دهان را
فصل طربست و گل و هنگام عنادل خوش باش و غنيمت شمر اين فصل و اوان را
پيش که صبح بردمد از تتق معنبرى از لب جام دم به‌دم نوش مى‌ مزعفرى
پيش که پرده در شود رايحهٔ سپيده‌دم کوش که از نسيم مى پردهٔ صبح بردرى
باده بيار ساقيا ز آنکه به دور بزنم ما جام‌جم است از صفا آينهٔ سکندرى
چشمهٔ خضر در نظر گر طلبى پر از درر در کف بحر سان نگر پيکر جام گوهرى
مهر گر از سر وفا سوى قدح کند هوا جمله شوند ذره‌ها همچو بتان آزرى
گر بچشند اختران از لب جام شمه‌اى عطر فشاند آسمان دم به دم از معطرى
مرغ قنينه را نگر خون خروس در شکم گشته چو بلبل سحر بلبله در نواگوى
بحر گهر نثار بين لعل مذاب در برش چشمهٔ آبدار بين همدم آتش طرى
نوش پياله صبحدم از مى آفتاب‌وش ساقى ما چو مى‌کند دعوى ماه پيکرى
خضرصفت خور از صفا آب ز چشمهٔ بقا خون رزان مريز تا از گل عمر برخورى
ملک جمت چو رايگان زير نگين شد اين زمان از چه به ديو مردمان همچو پرى مسخرى
اى صنمى که در جهان سرو قد و سمن برى بر گل عارضت شده زهره و ماه مشترى
صبح نشاط وصل را شمس خجسته طالعى شام غم فراق را بدر منير ديگرى
عقرب زلف شست تو نيش زده به جان من غمزهٔ شوخ مست تو برده دلم به ساحرى
مردم بحر ديده‌ام بى‌تو بسان ماهيان کرده ميان موج خون شام و سحر شناورى
من که ز عشق گشته‌ام بر سر پاى جان کشان طرفه که باز مى‌کشم بار غم تو بر سرى
نيست به روزگار ما پيشهٔ تو به‌جز جفا بلکه به ماست دايماً عادت تو ستمگرى
ظلم صريح مى‌کنى بر دل و جانم از ستم هيچ مگر نه واقف از عدل معين کشورى
داور سدره آستان آنکه کمين غلام را بر سر جمله سروان يافت نشان داورى
نگار من چو نقاب از عذار بگشايد ز روى آينهٔ دل غبار بگشايد
بگيرمش چو الف در ميان جان از مهر گر آن نگار من و روزگار بگشايد
به يک گره که گشايد ز چين طره خويش تمام کار من و روزگار بگشايد
شبى که از شکن زلف عنبر افشانش نسيم نافهٔ مشک تتار بگشايد
به‌دست صبحدم آن دم سپهر غاليه‌ساى گره ز گيسوى شب تارتار بگشايد
سحر گهى که سر طبله‌هاى عطارى صبا ز طرهٔ مشکين يار بگشايد
کمان ابروى او خونم از سر مژگان به تير غمزهٔ جوشن گذار بگشايد
به حالتى که شکرخنده مى‌کند دهنش چو غنچه‌اى که لب از لاله‌زار بگشايد
ز شرم و عارض او در چمن گل سورى عرق چو دانهٔ نار از عذار بگشايد
مرا خيال لب لعل او عقيق مذاب ز جزع ديدهٔ گوهر نثار بگشايد
به خورد باده‌پرستان دهم کباب از دل دمى که نرگس شوخش خمار بگشايد
چه خوش بود که يکى ديدهٔ ترحم را به روى جان من دل فکر بگشايد
چنين گره که به‌کار منست باز مگر به يمن تاجور کامکار بگشايد ...
من که از حکم ازل در ملک معنى داورم تا ابد بر صدر ديوان سخن سردفترم
منعم بى‌مالم و کوس رياست مى‌زنم طاير بى‌بالم و در اوج وحدت مى‌پرم
گه به باغ قدسيان عزم تماشا مى‌کنم گه سوى بازار حيرت رخت سودا مى‌برم
گه به چشم ناتوان بينان چو ماه نخشبم گه به جمع عاشقان روشن چو ماه خاورم
برج فتح پادشاهى را مبارک کوکبم فيض‌ الهام الهى را مبارک مظهرم
نافهٔ آهوى سودا را چو مشک خالصم عود سوز مجلس روحانيان را عنبرم
مرد سودا پيشه را در راه حيرت سالکم زورق انديشه را در بحر فکرت لنگرم
روح‌پرور در جهان همچون دم روح اللهم معتبر در امتحان چون معجز پيغمبرم
در سخن خوش‌داستان چون عندليب ناطقم در تکلم دو زبان چون ذوالفقار حيدرم
صورت جان مى‌نگارم بر سر لوح از قلم مدعى هرگز درين معنى ندارد باورم
شبروان تيه حيرت را ز شادروان سفل صبحدم سوى سرابستان علوى رهبرم
شاهباز طاير قدسم که در هنگام سير سرعت بال و پر جبرئيل دارد شهپرم
همچو ملاحم که در عمان مواج نظر ناظر اوج و حضيض نُه محيط اخضرم
دست و پائى مى‌زنم در بحر ظلمت صبح و شام تا به نور دولت از دريارى محنت بگذرم
مهر عقلم نور با ماه طبيعت مى‌دهد زين سعادت فارغ از آثار سعد اکبرم
وقت انشاء معانى بر سماوات سخن مشترى راى و قمر سير و عطارد پيکرم
من نظر بازى به مه رويان انجم مى‌کنم تا نپندارى که مشغول بتان آزرم
همچو جرم اختران بر منظر اعلاء چرخ نور معنى مى‌دهد طبع همايون منظرم
زهى چون نقطهٔ موهوم در نظر دهنت ز درّ بحر معانى لطيف‌تر سخنت
هزار شور برآرد ز جان شيرينم تبسمى که کند پستهٔ شکر شکنت
تو سرو گلشن حسنى بيا و خوش بنشين که مى‌دهم به گلستان چشم خود وطنت
به نوک سوزن مژگان سزد که بردوزم به هر نظر ز حرير دو ديده پيرهنت
به غنچه در خزد از شرم روى تو گل سرخ گر اتفاق تماشا شود سوى چمنت
چو آفتاب کشم بر سپهر رايت نور گر التفات شود ذره‌اى به حال منت
تو شمع عالم جانى و من چو پروانه که مجمر دل پر آتشم بود لگنت
به چشم اهل خرد روشنست آينه‌سان صفاى روح روان از لطافت بدنت
چو ابن‌نصرت دلخسته مى‌کنم صد جان نثار چشم چو بادام و پستهٔ دهنت
ما چنان از قدح شوق تو سرمستانيم که همه ملک جهان را به‌ جوى نستانيم
جرعه‌اى از کف ساقى غمت نوشيديم مست و سرگشته و ديوانه و عاشق ز آنيم
کى توانيم که چشم از تو دمى برگيريم ما که قطعاً زر رخت قطع نظر نتوانيم
مردمى کن مشو از ديده نهان همچو پرى ز آنکه اسرار تو در پردهٔ دل مى‌دانيم
جان ما را به لب آورد خط و خالت ليک همچنان نقش تو بر دفتر دل مى‌خوانيم
وقت آن است که خوش خوش به هوايت امروز يک زمان گرد تن از دامن جان بفشانيم
مدتى شد که شب و روز چون ابن‌نصرت در بيابان غم عشق تو سرگردانيم