امير آق ملک فرزند جمال‌الدين فيروزکوهى سبزوارى متخلّص به ”شاهى“ از غزل‌سرايان معروف قرن نهم هجرى است. نياکانش از اميران سربدارى و شيعه بودند و او خود خواهرزادهٔ خواجه على‌مؤيّد سربدارى (۷۶۶-۷۸۸هـ) است و شايد سبب شهرت وى به ”امير“ انتسابش به همين خاندان است و انتخاب تخلّص ”شاهى“ هم بايد به همين دليل باشد.


آغاز زندگى امير شاهى در طلب علم و ادب در هرات و در خدمت شاهزاده بايسنقر ميرزا گذشت امّا بنابر علّتى کار ميان آن دو به نقار کشيد و او از خدمت تيموريان دست شست و باقى عمر خود را در سبزوار به گوشه‌نشينى گذراند و از حاصل املاک موروث خود استفاده مى‌کرد. وى مردى هنرمند و در شعر و خط و نقاشى و نواختن عود ماهر بو و در اواخر عمر براى نقاشى کوشک ”گل افشان“ که بابر ميرزا در استرآباد برآورده بود بدانجا رفت و هم در آن شهر به سال ۸۵۷هـ. چشم بر جهان فرو بست.


اشعار شاهى داراى استوارى کلام، رقّت معانى، دقت مضامين و الفاظ برگزيده است و مورد ستايش دولتشاه، جامى و اميرعليشير نوائى قرار گرفته است. ديوان او منتخبى از غزل‌هاى برچين شدهٔ او است و الفاظ آنها با نهايت دقت برگزيده و تنظيم شده، امّا معانى و مضامين آنها گاه تکرار همان سخنانى است که در غزل‌هاى پيشينيان ديده مى‌شود و هم از نوع غزل‌هاى عاشقانه و گاه مقرون به معانى بلندى است که در بخشى از غزل‌هاى خواجو و در تمام غزل‌هاى حافظ مى‌بينيم. ديوان غزل‌ها و قطعه‌ها و رباعى‌هايش که چند بار در هند و ايران به طبع رسيده اندکى بيش از هزار بيت دارد و بعضى مجموع بيت‌هايش را به ۱۲۰۰۰ رسانيده‌اند. از اشعار او است:


مرا سريست که بر خاک آستانهٔ اوست چو تير غمزه کشد جان و دل نشانهٔ اوست
شب دراز چه پرسى که چيست حالت شمع دليل سوز دلش سوز عاشقانهٔ اوست
در اين صحيفه نخواندم خط خطا ز آنرو که هر چه مى‌نگرم نقش کارخانهٔ اوست
عجب مدار که خواب اجل برد ناگه مرا که شب همه شب گوش بر فسانهٔ اوست
سرود مجلس اگر نيست گفتهٔ شاهى چگونه ديدهٔ خلقى تر از ترانهٔ اوست
رفتيم اگر چه دل به غمت دردمند بود در چين طرهٔ تو اسير کمند بود
بلبل به آه و ناله چمن را وداع کرد کآن بزم را ترانهٔ او ناپسند بود
دشوار مى‌نمود سفر با فراغ بال چون مرغ دل به دام کسى پاى‌بند بود
القصه در فراق سرآمد شمار عمر سرمايهٔ وصال که داند که چند بود
راضى نشد که تکيه زند بر سرير ملک درويش را که پايهٔ همت بلند بود
خوش کردى اى رقيب که آتش زدى به دل کاين داغ بر جراحت ما سودمند بود
شاهى به هيچ روى ز تاب غمت نجست عمرى اگر چه بر سر آتش سپند بود
شبى که کوى تو ما را مقام خواهد بود زمانه تابع و گردون به کام خواهد بود
زوال دولت پير مغان مجو اى شيخ که ظل عالى او مستدام خواهد بود
همه بضاعت خود عرضه مى‌کنند آنجا قبول حضرت او تا کدام خواهد بود
کنون که جان جهانى کرشمه‌اى مى‌کن مگو که دولت خوبى مدام خواهد بود
سرير سلطنت ار جا دهند شاهى را سگان آن سر کو را غلام خواد بود
هر کس گرفته دامن سرو بلند خويش مائيم و گوشه‌اى و دل دردمند خويش
زاهد به کوى عافيتم مى‌نمود راه روى تو ديد و گشت پشيمان ز پند خويش
تا نيشکر شکسته نشد کام از او نيافت در وى کس رسد که برآيد ز بند خويش
در راه انتظار تو چشمم سفيد شد آخر غبارى از ره سم سمند خويش
شاهى غلام تست ز کوى خودش مران خنجر مکش بر آهوى سر در کمند خويش
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور خوشم به خوارى هجر و نگاه دورادور
به گرد کوى تو گشتن هلاک جان منست چو پر گشودن پروانه در حوالى نور
تنم چو موى شد و زرد و زار و نالانم ز تاب حادثه همچون به ريشم طنبور
به سعى پيش تو قدرى نيافتم، چه کنم؟ که شرمسارم از اين گفت و گوى نامقدور
سروش غيب به شاهى خطاب کرد مرا به بندگى تو در شهر تا شدم مشهور
شبى با صراحت چنين گفت شمع که اى هر شبى مجلس آراى دوست
ترا با چنين قدر پيش قدح سجود دمادم بگو از چه روست
صراحى بدو گفت نشينده‌اى تواضع ز گردن فرازان نکوست
در آن کوش من بعد شاهى به دهر که روزى به انصاف از اين خوان خورى
گرت نيم نان جو افتد به‌دست به رغبت به از مرغ بريان خورى
نه زآنسان که چندانکه مقدور تست ز افراط شهوت دو چندان خورى
ز بسيار خوردن شوى مرده دل خود اندک خورى گر غم جان خورى
چو عيسى به قرصى بساز از فلک که خر باشى ار ديک و پالان خورى
به پاى خودت رفت بايد به گور چو بر اشتهاى کسان نان خورى
ما را چه از آن که هر کسى بد بيند يک عيب که در ما بود او صد بيند
ما آينه‌ايم، هر که در ما نگرد هر نيک و بدى که بيند از خود بيند
راحت طلبى به دادهٔ دهر بساز آزرده مشو در طلب نعمت و ناز
لعل و زر و گل نه سود دارد نه بقا چون سرو تهى دست خوشا عمر دراز