مُصارع الشعراء سِراج‌الدّين سَگْزى متخلص به سِراجى و مشهور به ”سيدسِراجي“ از شاعران توانانى پارسى‌گوى در قرن هفتم هجرى است. از شرح احوال او اطلاع کافى در دست نيست و تذکره‌نويسان به‌ويژه هدايت دربارهٔ او مرتکب خطا و اشتباه شده‌اند (رجوع شود به: تاريخ ادبيات در ايران، ج۳، ص ۳۶۳). نسبتش به خاندان طهارت در سخن او ظاهر و سيدِ حسينى‌نسب است (رجوع شود به: مجمع‌الفصحاء، ج۱، ص ۲۴۵). منشاء او را برخى کُج (کُج يا کفج يا کوچ ناحيه‌اى در مجاورت منزلگاه‌هاى بلوچ و قومى به همين نام معرب آن قُفْضْ است) و مُکران و بعضى بلخ مى‌دانند ولى اصل او از سَگزآبادِ نيشابور و به همين به ”سَگزي“ معروف بود. مسکن و مأواى او مُکران بوده است و سال‌هاى متمادى از زندگانى خود را در جوار طايفه‌هاى کوچ گذرانيده و به مدح اميران آن سامان اختصاص داشته است. بنابر قرينه‌هاى موجود در تذکره‌ها، بايد نخستين سال‌هاى قرن هفتم را آغاز دوران شاعرى و مداحى سِراجى‌سَگْزى بدانيم. سراجى در ادب فارسى و عربى و حکمت و نجوم و برخى ديگر از دانش‌ها دست داشته است و قاعدةً بايد اين دانش‌ها و آداب را در شهر و ديار خود که از مرکزهاى علم بوده است فرا گرفته باشد. وى چندگاهى در دهلى مقيم بوده و در آن شهر تعلقى به هم رسانيده بود.


بزرگ‌ترين ممدوحان سِراجي، که به دربار آنان اختصاص و از ايشان وظيفه دريافت مى‌داشت، سلطان تاج‌الدّين ابوالمکارم پادشاه مُکران و برادرش نصرةالدّين ابوالخطاب‌بن خسروبن حسن و قطب‌الدّين سلطان شاه‌بن تاج‌الدّين ابوالمکارم و ناصرالدّين محمد‌بن شمس‌الدّين اِلتُتْمِش بودند.


سِراجى شاعرى قصيده‌سرا و مداح بود. قسمتى از قصيده‌هاى او همراه با التزام‌هاى دشوار و به‌صورت مبالغه‌آميز است. به همين جهت او را مُصارع‌الشعرا گفته‌اند اما اين التزام‌ها و استفادهٔ فراوان سِراجى از دانش‌خويش در آن قصيده‌ها باعث دشوارى سخن او نشده است. باقى قصيده‌هاى او روان و خوش عبارت است و سخن او به تمام معنى شيوهٔ شاعران خراسان دارد و او ”طرز الفاظ“ حود را خراسانى و خود را برتر از خاقانى و گوينده‌اى مبتکر معرفى کرده است. نسخه‌اى عکسى از ديوانش که به شماره ع ۶۳۴۳ پيش از اين در کتابخانهٔ مرکزى دانشگاه يافته شد متضمن بيش از چهار هزار و پانصد بيت قصيده بود و تقى‌الدّين کاشى بخشى از قصيده‌هاى او را در حدود ۵۵۰ بيت در تذکرهٔ خود نقل کرده است.


از شعرهاى او است:


روز عيدست به کف بادهٔ ناب اولى‌تر
در بلورين قدح آن لعل مذاب اولى‌تر
موسم روزه و قارى و سحرخوان بگذشت
جشن عيدست مى و چنگ و رباب اولى‌تر
هر کرا ميل کباب و دل مى نيست به بزم
اشک چشمش چو مى و دل چو کباب اولى‌تر
دور گردون چو بر افگند نقاب از رخ عيد
دور کردن ز مى عيد نقاب اولى‌تر
گرچه هشيارى اوليست، چو عيدست امروز
اى خرديافتگان، مست و خراب اولى‌تر
غم چو شيطان سوى چرخ دل ما گشت روان
باده در برج قدح همچو شهاب اولى‌تر
ساقى ماه‌جبين مطرب ناهيدنوا
از پى پادشه چرخ جناب اولى‌تر
شاه و شهزاد سرافراز جهان ناصردين
آنکه والاست بدو سطنت و تاج و نگين


ماه نو چون ز آسمان بنمود کژ چو ابروى دلستان بنمود
راست گفتى که ناچخ سيمين ديلمى در صف از ميان بنمود
يا چو نونى کشيده از بر لوح کودک طفل لوح خوان بنمود
يا به کردار پهلوى بِطّيخ ناگه ارز روى طشت خوان بنمود
چرخ ناخن بچيد پندارى يکى از فضله‌هاى آن بنمود
يا مگر دنب ماهى شيمست بر سر آب از آبدان بنمود
نى که طغراى عيد عالم را کاتب دور رايگان بنمود
غلطم نعل مرکب شاهست حلقه در گوش آسمان بنمود
پهلوان‌زاده شاه ناصر دين کز کرم گنج شايگان بنمود
گل چو چهره به بوستان بنمود مشت در پيش دوستان
گفت يعنى به زر تواند ديد سود آن کش فلک زيان بنمود
گل بخنديد و ابر گريان گشت خنده اين کرد و گريه آن بنمود
ابر از آن عضه بر جهان بگريست گر چه گل خنده بر جهان بنمود
باد نوروز در رسيد به لطف خاک را روضهٔ جنان بنمود
بلبل خسته دل فغان برداشت راز دل اندر آن فغان بنمود
سپر نيلوفر بر آب افتاد تا که قوس قُزح کمان بنمود
شاخ‌گلبن ز غنچه پيکان ساخت ترکش تير بيد از آن بنمود
لالهٔ دل سياه خون بگريست شاخ چون رشک ارغون بنمود
زند خوان آمد و به مجلس گل نالهٔ مرد زند خوان بنمود
سوسن تازه ده زبان ز دهان از پى مدح پهلوان بنمود
پهلوان‌زاده شاه ناصردين کش فلک چتر کاويان بنمود