اَثيرالدّين عبداله اَومانى از گويندگان معروف ايران در نيمهٔ اول قرن هفتم هجرى است. وى از قريهٔ اَومان همدان بود. از سال ولادت او اطلاعى در دست نيست ولى معاصر و مصاحب با کمال‌الدّين اسمعيل اصفهانى و رفيع لنبانى بود. در دانش‌هاى فلسفه و نجوم و طب و رياضى و ادب فارسى و عربى تبحر و استادى داشت و شايد همين امر سبب شده است تا بعضى تذکر‌ه‌نويسنان به غلط او را در علم شاگرد خواجه نصيرالدّين طوسى بشمارند. دولتشاه شعرهاى عربى بسيار بدو نسبت داده است. از ممدوحان وى اتابک ازبک‌بن اتابک محمد جهان پهلوان آخرين پادشاه از اتابکان آذربايجان (م ۶۲۲ هـ) و سليمان‌شاه ايوائى را مى‌توان نام برد. سال وفات او را ۶۶۵ و ۶۵۶ نوشته‌اند. اثير در شعر متمايل به سبک انورى است و با آنکه قدرت بيان و فصاحت گفتار انورى در او نيست، اما چون سادگى بر طبع او چيره است شعرهايش سهل‌تر و سليس‌تر و شيرين‌تر به‌نظر مى‌آيد.


از شعرهاى او است:


اى رخ خوب تو آراستهٔ زيبائى پرتو حسن تو در چشم خود بينائى
تو مرا توشهٔ جانى و جگر گوشهٔ دل سزد ار بر جگر سوخته‌ام بخشائى
نازنينا تو چو از خوبى خود بى‌خبرى بشنو از من که تو چونى و مرا مى‌شائى
من اگر ديگ خيال تو چنين خواهم پخت نکشد دير که من زود شوم سودائى
تو مرا چون نفسى وز پى آن مى‌باشم زنده چندانکه برم مى‌روى و مى‌آئى
بوسه‌ئى خواهم و تو لعل به لؤلؤ گيرى خوش جوابيست چه گويم که شکر مى‌خائى
حلقهٔ گوش ترا دى کمرت گفت آخر هم ترا به که رخ اندر رخ ماهى سائى
کس چه داند که ميانى و دهانيست ترا گر نبندى کمر اى دلبر و لب نگشائى
چشم و زلف تو دلم گرچه بيغما بردند نيست يغمائيشان خواند مرا يارائى
ز آنکه با عدل جم عصر سليمان دوم نرسد هيچکسى را که کند يغمائى
جم سير خسرو فرخنده سليمان‌شاه آن که بلندست بدو مرتبت دارائى
نفس باد صبا باز عبير افشانست موسم جام مى و فصل گل و ريحانست
تيرباران سحابست وزان غنچه و گل اين همه تن سپرست آن همه سر پيکانست
بلند بهمن ز تن زال روان آب مگر باد سودست که بر وى اثر سوهانست
بر سر از بس که زر تازه کشد نرگس تر به تنى بر دو سرش همچو سر ميزانست
چار کردست بدان چشم جهان بين نرگس تا بديدست که گل جلوه‌گر بستانست
چه عجب بر گل اگر خار کند دندان تيز کاين همه رخ لب و آن را همه تن دندانست
روز و شب مست و خرامان به چمن در بلبل همچو رامين پى آن شد که گلشن جانانست
شاخ تازهٔ سمن و بيد تر از باد صبا همچو احوال جهان گشته فتان خيزانست
فرصت عيش در اين فصل نگه دار اى دل که فنا عمر نور دست و فلگ گردانست
دم‌ خوش بايدت از خويش برون آى چو گل کز پى يک دم خوش پوست برو زندانست
دل ‌خوش در دم ‌خوش جوى که چون صبح و صبا گر به جانى بخرى يکدم خوش ارزانست
اگر اندر دم‌خوش بى‌سروسامان باشى آن به هر حال مپندار که از حرمانست
کانکه در دايرهٔ چرخ نشيند ناچار نقطه سان شايد اگر بى‌سر و بى‌سامانست
شايهٔ سروبنى گير چو بلبل در باغ اگر از باد صبا گنبد گل ويرانيست