فخرالزمان بَدرالدّين محمدچاچى از شاعران قرن هشتم هجرى است که بيشتر در هندوستان شهرت يافت و آثار او در ايران چندان رواج نداشت. ولادت بَدر در چاچ ناحيه‌اى در آن‌سوى سير دريا (سيحون) که قصبهٔ آن به ناکت بوده است اتفاق افتاد. از کيفيت زندگانى و تحصيلاتش خبرى نداريم. در برخى از تذکره‌ها احوال او را به اشتباه با بَدر جاجرمى درآميخته و به اين سبب او را شاگرد مَجد‌ هَمْگر و مداح شمس‌الدّين صاحب‌ديوان جوينى دانسته‌اند (تذکرهٔ مخزن‌الغرائب). ظاهراً در اوان جوانى به هندوستان رفت و در دستگاه سلطنت اميران تغلقى وارد شد و به سلطان ابوالمحامد محمد‌شاه‌بن تُغْلُقْ (۷۲۵-۷۵۲) اختصاص يافت. اين سلطان نسبت به بَدر با نظر احترام مى‌نگريست و لقب فخرالزمان را هم او به بَدر‌الدّين داده است. مدت اقامت بَدرِ چاچى در دربار محمد‌بن تُغْلُقْ و در هند به‌‌درستى معلوم نيست ولى بايد ورود او به دربار محمدشاه در اول‌هاى عهد وى واقع شده باشد و چون در يکى از قطعه‌هاى خود تاريخ ۷۴۵هـ را ذکر کرده و نيز کسى ديگر از پادشاهان تُغْلُقْى را نستوده است بايد تاريخ وفات او بين ۷۴۵ و ۷۵۲ که آخرين سال حيات محمدبن تُغْلُقْ بود اتفاق افتاده باشد.


ديوان بَدرِ چاچى مرکب است از قصيده‌ها و قطعه‌هائى که جز در چند مورد که متضمن اشاره به احوال شاعر است باقى در مدح محمدبن تُغْلُقْ و استقبال از قصيده‌هاى معروف انورى و خاقانى و مقرون به صنايع و استفاده‌هاى بسيار از اصطلاح‌هاى علمى است. شيوهٔ سخن در شعر بَدرالدّين عبارت است از ايراد کلام منتخب جزيل همراه با تشبيه‌هاى متعدد و على‌الخصوص به‌کار بردن انواع مجاز و استعاره به حد وفور به‌نحوى که سخن استادان معروف پايان قرن ششم را به‌خاطر مى‌آورد. از ديوان او نسخه‌هاى اندکى باقى مانده است. شمار بيت‌هاى ديوان بدر در نسخه‌اى که متعلق به کتابخانهٔ مجلس است در حدود ۲۱۰۰ بيت و در نسخهٔ کتابخانهٔ ملى پاريس متجاوز از ۱۵۰۰ بيت است و تقى‌الدّين کاشى در خلاصةالاشعار خود بيش از پانصد بيت از او نقل کرده است. بَدرالدّين ديوان خود را به سال ۷۴۵ هـ تنظيم کرده و اين امر را در قطعه‌اى متذکر گرديده ‌است. گويا همين قطعه سبب شده است تا بِلوشه در شرحى که راجع‌به نسخهٔ ديوان بَدرِچاچى در فهرست نسخ خطى فارسى کتابخانهٔ ملى پاريس نگاشته، اشتباهاً منظومه‌اى به بحر متقارب در ذکر پادشاهى سلطان‌محمدبن تُغْلُقْ را به بَدرالدّين نسبت دهد.


از شعرهاى او است:


از نام تو بر کام زبان‌ها شکر افتد وز بوى تو در گلشن جان‌ها شرر افتد
بر ياد تو ناهيد اگر چنگ سرايد صد قطب برقص آيد و از چرخ درافتد
خورشيد چنان مست شد از ساغر مهرت کاو را خبرى نيست که بربام در افتد
بهرام ز سهم تو چنان خسته که هر شام بر چهرهٔ او خون جگر را گذر افتد
هر دل که نشد تشنهٔ ديدار وصالت شک نيست که در شعلهٔ نار سقر افتد
و آن جان که نشد سوختهٔ آتش مهرت خاکيست که از تحت ثرى زير تر افتد
در دايرهٔ مهر تو هرگز نشود جمع آن را که نظر بر ورق ماه و خور افتد
چون صبح که زد يک نفس از سينهٔ پرسوز کى ميل به خواب آيد و مهرش به خور افتد
هر صبح خطابى کندم مرغ سرخواهن چون آتش وجدش همه در بال و پر افتد
کاى بدر کليد در عرفان بکف آور ز آن پيش که نه طارم شش رويه بر افتد
انيش از آن روز که از زلزلهٔ صور منشق شود اين گنبد و آن خشت زرافتد
تا چند تو را از هوس زلف دلارام بر طشت زر از دانهٔ عبهر درر افتد
ز آن زلف پريشان مشوانجم صفت از مهر کان زلف نه شاميست که گرد سحر افتد؟
جادوى سياهيست که از جنبش بادى از کنگره ماه نگونسار درافتد
ابروش کمانيست که هر تير کزو جست تا سينه خبردار شود بر جگر افتد...


تا تنگ‌هاى لعل شد بر تخت مينا ريخته
بر روى روز از زلف شب مشک است هر جا ريخته
در کام ديو هفت سر بين لعبتان سيمبر
خاک سيه زين غم نگر بر فرق دنيا ريخته
مه در نسيج يک شبه بزاز سيمابى کله (۱)
يک زرد فوطه ته‌بته هنگام سودا ريخته
از چنگ بين مصبوغ دف از بيت مطرب در شرب
بل ماهيئى دان کز صدف گوهر بر اعضا ريخته (۲)
موى سر غولست شب يا موى مرغولست شب
بل مشک محلولست شب بر دشت و صحرا ريخته
شب زنگئى سيمين سرش بچگان رويم در برش
وز زعفرانى معجرش شد آب ديبا ريخته
اطفال بين زرين سلب در مهد مينا خشک لب
وز مهرشان پستان شب شير مصفا ريخته
بين زنگى و رومى به‌هم اين در دِق و آن در ورم
وز حلقشان هر صبحدم زين غصه صفرا ريخته
زرين صدف تا در بره است نقره بعنبر همسره است
وز ابر دريا پر در است لؤلؤ بهرجا ريخته ....


(۱) . بزاز سيمابى کله: کنايه از آفتاب است.


(۲) . مقصود از چنگ هلال، و از دف آفتاب، و از بيت مطرب‌خانهٔ زهره است و شرف مقابل هبوط و مقصود در اينجا موقعى است که آفتاب در برج ميزان باشد که زمان اعتدال خريفى است. در نسخه‌ها به‌جاى ”مصبوغ“ ”مصنوع“ هم ديده شد.