عماد‌الدّين عربشاهِ يزدى از دانشمندان و شاعران قرن هشتم هجرى است که از احوال او اطلاع کافى در دست نيست، همين‌قدر مى‌دانيم که او معاصر بوده است با شاه يحيى پسر مظفربن امير مبارزالدّين محمدبن مظفر و اين شاه‌يحيى در قسمت بزرگى از سال‌هاى سلطنت شاه‌شجاع حکومت يزد را در اختيار داشت و بعد از فوت شاه‌شجاع وارد کشاکش‌هاى جديد خاندان مظفرى گرديد تا سرانجام در غلبهٔ اميرتيمور، به همراه دو پسر خود سلطان جهانگير و سلطان محمد و همهٔ مظفريان، به فرمان آن امير گورکانى کشته شد. عمادالدّين عربشاه با اين شاه‌يحيى ارتباط داشت و او و پسرانش را در مقدمهٔ منظومهٔ ”مونس‌العشاق“ خود ستوده و آن را به‌نام شاه‌يحيى کرده است.


اين منظومه متضمن حدود يک‌هزار بيت و بر وزن ليلى و مجنون نظامى سروده شده و نقلى است از رسالهٔ فارسى شيخ‌شهاب‌الدّين عمر سهرودى مقتول دربارهٔ عشق و کيفيت حدوث و مرحله‌هاى آن به طريق رمز اشاره که عربشاه آن را با استادى بسيار و در کلامى ممتاز و با آرايش‌هاى شاعرانه، و طبعاً همراه بعضى شاخ و برگ‌ها که هميشه در نقل از نثر به نظم در کار مى‌آيد، به نظم آورده و مقدمهٔ نسبتاً مفصلى در حمد و ستايش خداوند و نعمت رسول و منقبت ياران او و وصف حال خويش و مدح شاه‌يحيى بر آن افزوده است. ناسخ منظومه در پايان کتابت آن از عربشاه با عنوان ”المولى المرحوم عمادالدّين عربشاه“ ياد کرده است. از به‌کار رفتن عنوان ”المولي“ و نيز از شيوهٔ بيان عربشاه و اصطلاح‌هاى عرفانى که با کمال اتقان به‌کار برده است اين حدس قوت مى‌يابد که او شاعرى ساده و عادى نبوده بلکه در صف بزرگان تصوف و عرفان جاى داشته است. ميان اين عمادالدّين عربشاه و خواجه عمادالدّين برادر شيخ قطب‌الدّين ابراهيم از بزرگان صوفيهٔ يزد و از معاصران شاه‌شجاع و شاه‌يحيى تشابه اسمى وجود دارد. البته صرف اين تشابه اسمى کافى نيست که ما آن دو را يکى بدانيم ولى قرينه‌هائى هم که ما را به چنين گمانى بيفکند کم نيست. از بيت‌هاى او در مونس‌العشاق است:


چون حکمت ايزدى چنان بود کآن تير قضا که در کمان بود
از شست ازل شود روانه بر سمت ابد سوى نشانه
درياى قديم جوش گيرد موج ابدى خروش گيرد
سازد به جواهر ملمح نُه سقف زُمردى مرصع
بندد به سهيل و ماه و پروين نه قبهٔ زرنگار آذين
تا صورت مرغزار گيرد صحنش سرچشمه سار گيرد
هر شب شود اين خجسته منظر چون هيکل روميان مصور
از نظم جواهر بسايط سازد تن و روح را وسايط
صنعش که کند به خرده کارى در جوف شکوفه زرنگارى
از آب لطيف و جرم اغبر سازد بت آفتاب پيکر
بر قطرهٔ آب سيم سيما تصوير کند ترنج زيبا
از گل کند آتشين حصارى وز گُل چو شکوفه تاجدارى
تا کلّه کشيد روى خوبان از کبر بر آفتاب تابان
کرده ز بتان ماه رخسار عالم همه چون بهشت ابرار
فرياد ز عاشقان برآيد شور و شغب از جهان برآيد
آن فتنه شود به چشم سرمست وين بسته به تار زلف چون شست
آن پاره کند ز غم گريبان وين در فکند به پاى دامن
آن در دل شب نهان بزارد وين وقت سحر فغن برآرد
تا گنج نهان شود هويدا در هيکل و صورت هيولا
از درج کرم به صنع باهر يک دُرّ لطيف کرد ظاهر
پس عقل نخست کرد نامش بخشيد ز وصف مستدامش
ز معرفت قديم سيراب ز ادراک وجود خود جهانتاب
اين آب چو شد ز تاب روشن و آن تاب ز عکس آب روشن
ز آن آتش عشق شد جهانسوز زين گوهر حسن عالم‌افروز
ز آن گوهر حُسن تازه‌تر شد زين آتش مهر شلعه‌ور شد
زين هر دو لطيف چون خبر يافت امکان وجود خويش دريافت
دانست که حادثست ذاتش قايم بنود بدو صفاتش.....