شيخ‌المشايخ مجدالدين ابوالفتوح احمدبن محمد غزالى طوسى برادر کهتر حجةالاسلام ابوحامد محمدبن محمد غزالى است. وى نيز مانند برادر، آغاز غمر را در تعليم علوم دينى گذراند و از جملهٔ فقهاء زمان در مذهب شافعى شد ليکن علاقه و توجه بيشترى به وعظ داشت و گفته‌اند که او را در وعظ بيانى نيکو بود. احمد غزالى از تاريخ ۴۸۸ تا ۴۹۸ هـ که حجةالاسلام محمد غزالى به سفر ده سالهٔ خود رفت، به نيابت از او در مدرسهٔ نظاميهٔ بغداد تدريس مى‌کرد.


وى در طريقت، پيرو ابوببکر نساج بوده و سلسلهٔ ذهبيه او را از کبار اقطاب خود شمرده‌اند و او خود چند تن از مشايخ بزرگ تصوف را تربيت کرده است. وفاتش در قزوين اتفاق افتاده و اين واقعه را به سال ۵۲۰ و ۵۱۷ هـ نوشته‌اند و اقوال نامعتبر ديگرى نيز در اين باره هست. از مهمترين آثارى که به او نسبت داده‌اند يکي: کتاب لباب‌الاحياء است که اختصارى است از کتاب احياء علوم‌الدين؛ و ديگر کتاب‌الذخيرة فى علم‌البصيره؛ و ديگر کتاب بحرالحقيقة است. در اين کتاب اخير غزالى چنين پنداشته است که براى وصول به مرتبهٔ فنا بايد از هفت بحر گذشت، و آنگاه گفته: ”بحر اول معرفت است و گوهر وى يقين است، بحر دوم جلال است و گوهر وى حسرت است، بحر سوم وحدانيت است و گوهر وى حيات، بحر چهارم ربوبيت است و گوهر وى بقا، بحر پنجم الوهيت است و گوهر وى وصال است، بحر ششم جمال است و گوهر وى رعايت، بحر هفتم عزت است و گوهر وى فقر است.“ رسالهٔ ديگرى به‌نام رسالةالعشقيه نيز به شيخ احمد نسبت داده‌اند.


مهمترين اثر غزالى کتاب سوانح‌العشاق او است که از آن نسخ متعدد در دست است و به طبع رسيده. اين کتاب را غزالى به واهش يکى از دوستان و پيروان خود در معانى و احوال و اسرار عشق، بدان نحو که مورد توجه و تأمل صوفيان است، نوشته و هر يک از اسرار و معانى را در فصلى مورد بحث قرار داده و در ضمن اين فصول تمثيلات کوتاه و حکايات مختصر براى توضيح بيان خود گنجانيده است و به اشعار مختلف از غزل و رباعى پارسى و تازى استشهاد کرده که همه لطيف و دل‌انگيز است. شيوهٔ انشاء سوانح بسيار ساده و در عين سادگى پرمغز و پرمعنى است. گرم روى و سوختگى نويسنده از همه جاى کتاب مشهود است و اين امر موجب شده که در عبارات سوانح به قدر ديوانى از شعر لطف و حال ديده شود.


از احمد غزالى مکاتيبى به فارسى باقى است، اين مکتوب‌ها بر روش مکاتيب مشايخ و علماء عهد، آميخته به اشارات مختلف از آيات و احاديث، است که در سياق کلام و با اتصال به اجزاء آن مى‌آيد و در آنها بسيارى از مبانى اعتقادات صوفيه مورد بحث قرار مى‌گيرد.


احمدغزالى در اثناء کلام خود به اشعار و خاصه رباعى‌هاى بسيار استشهاد کرده که مسلماً قسمتى از آنها از او است و همهٔ آنها لحن اشعار عرفانى اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم را دارد. وى اشعارى را که از ديگران نقل کرده با قيد ”گفته است“ و ”مى‌گويد“ از اشعار خود متمايز ساخته است. در اينجا برخى از ابياتى را که مسلماً از او است براى ملاحظهٔ نمونه‌اى از اشعار او نقل مى‌کنيم:


با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز چراغ وصل دايم شب ما
زآن مى که حرام نيست در مذهب ما تا روز اجل خشک نيابى لب ما


از بس که دلم طريق عشقت سپرد اشکم به‌من و تو برهمى رشک برد
بنگر که بديده درهمى چون گذرد تا نگذارد که ديده در تو نگرد


تا جام جهان‌نماى بر دست منست از وى خرد چرخ برين پست منست
تا کعبهٔ نيست قبلهٔ هست منست هشيارترين خلق جهان مست منست