در اين دوره زبان پارسى يعنى لهجهٔ درى که از اواسط قرن سوم لهجهٔ رسمى و ادبى ايران شده بود، نسبت به دورهٔ قبل داراى اختصاصات تازه‌اى است.

خروج شعر و نثر پارسى‌درى

بر اثر خروج شعر و نثر پارسى درى از محيط محدودى که در قرن چهارم و اوايل قرن پنجم داشت، و رواج آن در عراق و آذربايجان و ساير نواحي، لغات و ترکيبات متعددى از لهجات محلى ديگر ايران وارد لهجهٔ درى شد. اين امر وسيلهٔ قاطعى براى توسعهٔ زبان پارسى درى گرديد و لغات و ترکيبات و تغييرات تازه‌اى را که تا قرن پنجم سابقه نداشت در آن وارد کرد. طبعاً بر اثر انتقال لهجهٔ درى از مشرق ايران به ساير نواحي، بعضى از کلمات و لغات مشرق که در نواحى جديد معمول نبوده، اندک‌اندک فراموش شد و پيدا است که اين امر زيانى بزرگ براى ادب پارسى داشت و بعد از حملهٔ مغول و ويرانى ماوراءالنهر و خراسان و انقطاع مردم ايران از آثار شاعران قرن چهارم و پنجم، و خالى شدن نواحى شرقى از مراک فعال ادبى اين حال به‌شدت هويدا و آشکار شد.

آميزش مفردات و مرکبات عربى با پارسى

موضوع قابل ذکر در زبان پارسى آميزش روزافزون آن است با مفردات و مرکبات عربي. اين آميزش با سير تدريجى از اوايل اين دوره تا اواخر اين عهد جريان داشت. در آغاز اين دوره رسوخ لغات و کلمات عربى در زبان پارسى کمتر از اواسط اين عهد و در اواسط اين دوره اندک‌تر از اواخر آن يعنى مقارن حملهٔ مغول است.


از علل مهم اين آميزش نخست آن بوده است که درنتيجهٔ تحصيل غالب شاعران و نويسندگان زمان در مدارس، همهٔ آنان با زبان و ادب عربى آشنائى نزديک داشتند زيرا همچنان‌که گفتيم در مدارس اين عهد آموختن دو علم جايز و مجاز بود:


- نخست علوم دينى و دوم علوم ادبى که به‌منزلهٔ مقدمهٔ آن علوم شمرده مى‌شد. به‌همين علت است در عهد مورد مطالعهٔ ما غالب فقها و محدثين از ادباى نامى زمان در زبان عربى بوده‌اند. علاوه بر اين ساير مطالعات علمى و ادبى شاعران و اديبان هم به زبان عربى بوده است و اين امر خود به طبيعت مايهٔ اعتياد و آشنائى شديد آنان با زبان عربى و افراط در استفاده از مفردات و ترکيبات و تعبيرات آن زبان مى‌شد.


- دومين علت بزرگ آميزش زبان پارسى با زبان عربى آن بود که يکى از شرايط بزرگ دبيرى و شاعرى در تمام قرون پنجم و ششم آشنائى شعرا با بسيارى از متون ادبى عرب و احياناً از حفظ داشتن قسمتى از آنها بوده است. اين امر خود وسيلهٔ جديدى براى آشنائى با زبان عربى و خوگيرى با ترکيبات و تعبيرات و کلمات آن زبان و مجاز دانستن خود در کثرت استعمال آنها در آثار پارسى بوده است.


- سوم آنکه زبان شعر از باب احتياج شاعر به کلمات بيشترى در بيان افکار و مضامين و ايراد قوافى خودبه‌خود استعمال مقدار کثيرى از کلمات عربى را ايجاب مى‌کرد و از اين راه نيز بسيارى از مفردات و مرکبات غير لازم عربى به زبان پارسى راه جست.


- چهارم آنکه بر اثر تقليد نويسندگان و مترسلان اين زمان از مترسلان عربى‌زبان، مقدارى از اصطلاحات و عبارات آنان مستقيماً به زبان پارسى راه جست و بسيارى از کلمات عربى را با خود همراه آورد.


- پنجمين علت اين امر آن است که هرچه بر عمر اسلام در ايران گذشت نفوذ آن، و درنتيجه تأثير همهٔ متعلقات آن، که به زبان عربى يکى از آنها است، در ايران بيشتر شد و اين نفوذ تنها منحصر به استعمال کلمات نماند بلکه کارش به استفاده از قواعد دستورى عرب هم کشيد. مانند به‌کار بردن وزن‌هاى جمع سالم و مکسر عربى در زبان پارسى که خلاف قاعده‌هاى دستورى زبان پارسى است و هنوز هم همه گرفتار اين غلطيم، يا راه دادن علامت تأنيث در آخر بسيارى از صفات و نظاير اين احوال.


درنتيجهٔ اين عوامل در زبان پارسى قرن پنجم و ششم بسيارى از کلمات و ترکيبات و تعبيرات غيرلازم و گاه نامأنوس عربى راه جست و اندک اندک زبان پارسى را از حالتى که در آثار شاعران و نويسندگان قرن چهارم و اوايل قرن پنجم داشت، بيرون برد و با اقتران به عوامل ديگر باعث ايجاد لهجهٔ جديدى از زبان پارسى گرديد و اين لهجه همان است که در اشعار شعراى نيمهٔ دوم قرن ششم و منشآت نويسندگان همين دوره و آغاز قرن هفتم و ادوار بعد از آن ملاحظه مى‌کنيم که بين آن و لهجهٔ پارسى قرن چهارم و اوايل قرن پنجم تفاوت عظيمى مشهود است.

آميزش زبان پارسى با لغات ترکى

قرن پنجم و ششم دورهٔ تسلط و نفوذ و ورود ترکان زردپوست آسياى مرکزى در ايران است. اين نفوذ از راه مهاجرت‌هاى جمعى قبايل و عشاير زردپوست به داخلهٔ ايران و سکونت در نواحى مختلف صورت مى‌گرفت. در آغاز قرن پنجم در ماوراء‌النهر و شمال خراسان و اطراف رى و اصفهان و آذربايجان به‌نام دسته‌هاى متعدد ترکمانان برمى‌خوريم که در اين نواحى سکونت گزيده بودند. اين وضع نفوذ و ورود قبايل ترک در آغاز تسلط آنها است، تا چه رسد به دوره‌اى که اين وضع شدت يافت، يعنى از اواسط قرن ششم به‌بعد که مهاجرت‌هاى عمدهٔ زردپوستانى از قبيل طوايف غز و خرلخ و قراختائى و امثال. آنان به ماوراءالنهر و ايران صورت گرفت.


از نتايج مستقيم تسلط قبايل و غلامان ترک و تشکيل دولت‌هاى آنان در ايران يکى انتشار اصطلاحات نظامى و اجتماعى و ادارى آنان و رواج بعضى از مفردات لهجات ترکى و شيوع اسامى ترکان در اين سرزمين است. اگر بخواهيم ابيات و يا جمله‌ها و عباراتى را که در آنها کلمات ترکى به‌کار رفته و از شاعران و نويسندگان اين دوره است، نقل کنيم سخن به‌درازا مى‌کشد و و در اينجا تنها به‌ذکر چند نمونه اکتفا مى‌شود:


خاقانى:


تن گرچه سووا کمک (۱) از آن طمع کند کى مهر شه باتسز و بغرا برافگند


نظامى:


خردم يزک (۲) فرستد بوثاق خيلتاشى ادبم طلايه دارد به يتاق(۳) پاسبانى
براى ضرب همت بقراضه‌اى چه لافم چه زيد بپاى پيلان‌الچوق (۴) ترکمانى


سوزنى:


تا بدست شعشعه اين خوش وشاق(۵) تيغ زن
بنگه لؤلؤى شب را هر سحر يغما (۶) دهد
اى ترک ماه‌چهره چه باشند اگر شبى
آئى بحجرهٔ من و گوئي: قنق گرک (۷)


(۱) . آب و نان


(۲) . مقدمةالجيش، قراول


(۳) . پاس و پاس داشتن و محافظت کردن


(۴) . آلاچق، آلاچيق


(۵) . غلام مقبول و پسر ساده


(۶) . نام يکى از قبايل زردپوست، در اينجا، غارت


(۷) . ميهمان مى‌خواهي؟


کلمات ديگرى از قبيل يتاق، و چاپار، الاق (= اولاغ، الاغ) به‌معنى چاپار و ستور چاپار، قلاووز به معنى سواران محافظ لشکر، آتاش به‌معنى همنام، تاش علامت مشارکت در کلمات خيلتاش و خواجه‌تاش، الغ‌باربک به‌معنى حاجب کبير (مرکب از الغ به‌معنى کبير، بار فارسي، بک، بيگ ترکي)، باربک به‌معنى حاجب، و بسى از اين‌گونه کلمات در متون منثور اين عهد به‌کار رفته است.


بسيارى از اسامى ترکى در اين دوره، از آنجا که نام غلامان امارت يافته و شاهان و سلاطين ترک‌نژاد بود، در ميان مردم متداول و معمول شد و بعضى از القاب اين دوره که سابقاً عربى و گاه پارسى بود از کلمات ترکى انتخاب شده است مانند منکبرنى لقب جلال‌الدين پسر محمد خوارزمشاه و غورسانجى به‌معنى غورشکن که لقب رکن‌الدين پسر ديگر سلطان محمد بود، و بسيارى از اين‌گونه ترکيبات و کلمات.