ابوالمؤيد بلخى که نام او در شمار نويسندگان قرن چهارم هم خواهيم ديد، از شاعران مشهور آن قرن هم شمرده مى‌شود. اسم وى در عده‌اى از مآخذ قرن چهارم و پنجم و ششم هجرى تکرار شده است. مولدش شهر بلخ بود و با همهٔ شهرتى که داشت از احوال او اطلاع کاملى در دست نيست و همين‌قدر مى‌دانيم که در نيمهٔ اول قرن چهارم زندگى مى‌کرده و مشهور بوده است زيرا نامش در تاريخ بلعمى که مقارن سال ۳۵۲ هـ. تأليف شده است آمده. اثر معروف وى در نثر ”شاهنامهٔ بزرگ مؤيدي“ بود که بعد از اين دربارهٔ آن سخن خواهيم گفت و علاوه بر آن آثار منظوم هم داشت و از شاعران بزرگ عهد خود شمرده مى‌شد. وى نخستين کسى است که داستان يوسف و زليخا را به‌نظم پارسى کشيد و غير از آن اشعارى داشت که معدودى از آنها در تذکره‌ها و کتاب‌هاى لغت فارسى من باب استشهاد نقل شده است. از او است:


انگشت راز خون دل من کند خضاب کفى کز و بلاى تن و جان هر کس است
عناب و سيم اگر نبودمان روا بود عناب بر سبيکهٔ سيمين او بس است


نبيدى که نشناسى از آفتاب چو با آفتابش کنى مقترن
چنان تابد از جام گوئى که هست عقيق يمن در سهيل يمن